قالب وردپرس درنا توس
خانه / شعرها / مرثیه برای جان داون | جوزف برادسکی

مرثیه برای جان داون | جوزف برادسکی


g_51_brodsky_779“جان داون” به خواب فرو رفته است و همه چیزها کنارش
به خواب می روند . دیوارها ؛ تخت و کفپوش – همه خوابند
میز و تابلوها ؛ فرش و پیچ ومهره و دودکش
گنجه لباس ؛ بوفه ی ظرف ؛ شمعدان و پرده ها –
اکنون می خوابند . لگن دستشویی ؛ بطری؛ لیوان و قرص نان
چاقوی نان بری ؛ ظروف چینی ؛ کریستال ها ؛ دیگ وتابه ها
ملافه های تخت ؛ کشو ؛ چراغ و ساعت
آینه ؛ راه پله و درها ؛ شب هرجایی که هست …
شب ِدرون تمام اشیا ؛ شب هرکنج وگوشه ای
دراعماق چشم های آدمی
شب ِ زیر ملافه ها ؛ روی کاغذهای میز تحریر
درحروف کرم خورده ی خطابه های جعلی
در کنده های هیزم ؛ انبراجاق ؛ سیاهی ِذغال
درآتشدان ِسردِ ِخاموش- درهرچه هست
زیر لباس خواب ؛ پوتین ؛ جوراب ها ؛ سایه ها
سایه های آن سوی آینه ؛ پشت صندلی ها
بالای تخت ؛ کاسه روشویی ؛ صلیب سیاه حضرت عیسا
لای زیرپوش ها ؛ جاروی پشت در؛ دمپایی ها
همه به خواب فرو رفته اند .
بله – همه می خوابند . پنجره . برف های آن بیرون
سراشیب بام ؛ سفید تر از آهار کتان ِ رومیزی
بلندای اریب شیروانی ها. تمام یک محله زیر برف
با حکاکی سوزن دوزی دور قاب دریچه ها
دیوار ها ؛ طاق و پنجره ها می خوابند
نمای خانه های چوبی؛ اجاق وسنگفرش باغ
نه روشنایی می تابد .نه چرخ ها جیر جیر می چرخند …
زنجیرها ؛ حصار دیوار ؛ جرنگ و جرنگ ِچفت وبند ِ قفل ها
درها با کوبه هایشان ؛ دستگیره و حلقه ها
چنگگ ها همه در خوابند
با قفل و بستِ کلیدهای ِرمزی ِمخصوص
نه صدایی می آید ؛ نه زمزمه ؛ نه ضربه ی تقه ای به درحتا
فقط بارش برف و همه مردمان شهر درخوابند ؛ سحر می آید
دیروقت ؛ زندان با غل وزنجیرها پوشیده در لفاف خواب
ترازوی دکان ماهی فروش به خواب سنگین است
لاشه خوک ها درحیاط خلوت در خوابند
خانه ها ؛ سگ نگهبان با قلاده اش میان سوز ِسرما
گربه ی کز کرده ی کنج انباربا گوش های سیخ رویا می بینند
موش ها و آدم ها خوابیده اند ؛ تمام لندن غرق خواب است
کشتی بادبانی به لنگرش بسته ؛ با شورابه ی نمک
در خواب با خودش حرف می زند زیر برفی که آب می شود
در مسیر آسمانی که دارد به خواب فرومی رود
“جان داون”غرق خواب و دریا درون اوخواب است
با صخر ه های آهکی و برج دریایی کنار شنزار
این جزیره با رویا های گم شده درآغوشش به خواب می رود
اکنون هر باغ و گلزاری سه قفل دارد و مسدود است
کاج ها ؛ افراها و درخت غان ؛ شاه بلوط و صنوبر ؛ همه خوابند
در سراشیب تند کوه ؛ جویبارها روی کوره راه باریک می خوابند
روباه و گرگ ها ؛ خرس ها در دخمه هایشان
پشت برف سنگینی که بست درگاه خانه ها را…
همه پرنده ها خوابند ؛ نه چهچهی
نه صدای خنده جغدی درشب سیاه می رسد به گوش . دشت های پهناور
سرزمین ِانگلستان آرمیده است . ستاره ای درخشان
موش ها در سوراخ شان . همه مخلوقات در خوابند
مردگان در اعماق گورها آرام و بدون رویا
زندگان پیچیده در ردای اقیانوسی از خواب
همه و همه درخوابند ؛ هرکسی درون بسترش تنها یا کنارجفتش
تپه ها ؛ بیشه ها و رودخانه ها می خوابند
پرندگان ودرندگان خوابند .
هر گوشه روی زمین هر مرده و هر زنده ای که هست
اما هنوز برف سفیدی از آسمان سیاه ؛ چرخ زنان می بارد
آنجا ؛ در عرش کبریا فرازهستی آدمیان ؛ همه خوابیده اند
همه فرشتگان خوابند . قدیسان – با شرمی الهی
تشویش این زمین پست از یادشان می رود
جهنم با زبانه های آتش ؛ بهشت با زیبایی لایزال خود درخواب است
بعد این ساعت های غم زده دیگر هیچکس به خانه اش برنمی گردد
حتا خدا به خواب رفته است . روی این زمین ساکت و افسرده
چشم ها نمی بینند . گوش ها صداها را نمی گیرند.
شیطان و دیوها ازستیز وخشم افتاده …
سرتاسر دشت های برفی انگلستان در خوابند .
تمام شهسواران خوابیده اند . همه فرشتگان آسمان با شیپورشان
اسب ها آهسته می شوند و می خوابند .
همه ملایک در بارگاه الهی میان همهمه و شلوغی
چسبیده درآغوش یکدیگر؛ زیر طاق رفیع سن پل به خواب می روند
“جا ن داون” به خواب فرو رفت و شعرهای او خوابیده اند .
تصویرها ؛ قافیه ها ؛ ضربآهنگ ابیات پرطنینش
همه منظره ها محو و ناپدید شد .
گناه و وسوسه شور و توان ندارند . واژه ها می خوابند
هر سطر شعری زاری کنان می نالد رو به جمله بعدی
پیش برو ؛ اماهمه از جای خود تکان نمی خورند
پشت دروازه بهشت ؛ حیران ومعصوم درازدحام ایستاده
همه در خواب شبیه و یکسانند .
قوس و هلال حروف تیره ی الفبا ؛ ردیف سربازها ی خواب صف بسته
سوی چپ و راست قدم رو سرتکان می دهند
رودخانه های فراموش دوزخی روی منظره می خوابند
شاعران بزرگ در کنج خلوت ِخاموشی
همه مرارت ها ؛ رنج و دردها غرق خوابند
همه شرارت ها و دروغ های زیبا در آغوش شیطان
پیامبران می خوابند . برف می بارد تا با سفیدی اش بپوشاند
آخرین نقطه های سیاه باقی را تا انتهای فضای بی پایان
همه چیزها ازکارافتاده به خواب رفته اند .
در انبوه کتاب ها ..
جویبارکلمه ها ؛ سرما زده در یخ و فراموشی
غرق خواب هرسخن ؛ هرجمله راستین
درحلقه های زنجیرِِمیان خدا و شیطان به خواب می رود
همه در سکوت می خوابند ؛ قدیسان ؛ خدا وشیطان
یاران باوفای همراه با شعله های آتش ؛ تنها برف
برفی که آهسته تاریکی زمین را طی می کند
دیگرهیچ صدایی جز این در پهنه جهان نیست .

 

 

درباره‌ی آزیتا قهرمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *