![]() |
نام همهی شعرهای ماکمک به سایتجستجو در سایتسخن ما: وبلاگتازهترین شعرها
هم اکنون 0 کاربر و 6 میهمان انلاین هستند.
|
هجاهای سیاه
نشانههاسایههای شکنجه شده در واپسینهمیشه دوست داشتهام جنون و حقیقتگوش میدهم به باران فراسوی خیالهایم، بیمرز در مرز باوراز باورها گذشتهام. برف ادامه یافت. سپیدهدمانسپیدهدمان به پیش میآید. ویرانی جنگلویرانی جنگل را میشنوی(موریانههای کور در رگهایش) سوزنها و گنجههای پر سایه را میبینی. خوابی فانی است این. چه بسیار کودکی، پس پشت پلکها. مثل خرمگس غمگین تابستان، از صورتت بر میداری، پارچهی صوف پشمی مادرت را در فراموشی عصر آهنعصر آهن است در گلو. در خویش سکنی میکنی اما خود را بازنمیشناسی. زندگی میکنی در سردابهی متروکی که به دلت گوش میدهی وقتی چربی و فراموشی در همهی رگهایت منتشر میشوند راهت را میسازی به سوی نامشهود چنین است عصر آهن در گلو. بر نیمرخ کاردهاجیغی پس پشت دیوارهای فسرده. آنها نیمرخ کاردها را میبینند، صفیر میکشند معنای سوزانپرتو آفتاب زیر پلکهایم میجوشد. نگاه خیرهی بیحرکت وحوش، سوزن یخیناش در دل من. همهچیز از طالعی خبر میدهد. نور جوهر سایهاست: حشرات معنا در من هبوط سکوتصدای سپیده هرگز به نیمسایهی گوش نمیرسد. تو دیگر در گوشات حضور نداری. کتانهای خونینآوازی بود فانی، هنوز هست، دیگربار، و این دردشناور میشود در جانت، میشکافد سیاهرگ را، سوت میکشد در ناسور سفید قلبت. نه چهرهای دارد، نه خاطرهای این لطف بی امیدبه تنت در میآید و خستگیات با گلبرگها پر میشود. در تو حیوانات شاد میلرزند: موسیقی بر لبهی مغاک. غوغای مرگ و آرامش است این. هنوز خود را چون رایحهای میبینی. این لطف بیامید، سرانجام چه معنایی در تو به خود میگیرد؟ آیا موسیقی هم به پایان میرسد؟ محدودیتنور است آیا این عنصری که پرندهها از آن میگذرند؟ در رعشهی سیلیس، در کوهی و خردهشیشههای جلاخورده-در-دوران به ودیعه ماندهاست. نالهی اقیانوس و آنگاه در جهالت سردوحوش را دیدم که از دل مادرم به بیرون میجهیدند. تفاوتی نیست، میان اندوه مادرم و جسم من. پس این است زندگی؟ نمیدانم. میدانم که خود را خاموش میکند مثل موجها که در آب. چه باید کرد، وقتی مرددیم میان آرامش و اضطراب؟ نمیدانم، آرام میگیرم در جهالت سرد. در من آوازی است معنایش چیست، سرانجام پیشتر گفتهام از کسی که نگاهم میکند مادام که در خوابم. غریبهای مستور در حافظهام. او نیز خواهد مرد آیا؟ نمیدانم. نومیدانه اهمیتش را از دست میدهد. در نورکالبدهایی را دیدم کفن شده بذرهای سیاهروغن آبی بر زبانت، بذرهای سیاه در رگهایت. در آخرین نمادها، خلوص بیمعنا را میبینی. خلسهی سالیان پیری است. نور اندر نور، الکل بدون امید. کمال جنونحیوانی پنهانشده در شفق، نگاهم میکند و بر من دریغ میآورد. میوههای پوسیده درفرودست معلقند و خانههای جسم میجوشند. خستگیآور است، گذشتن از این بیماری سرشار از آینهها. کسی در دلم صفیر میکشد. نمیشناسمش، اما هجای پایانناپذیرش را درمییابم. خون است در اندیشههایم. مینویسم از میان گور-نشانهای سیاه. خود نیز حیوانی ناشناختهام. خود را باز میشناسم: پلکهایی را میلیسد که دوستشان میدارد. اشیای پدرانه را بر زبانش حمل میکند. منم، تردیدی نیست: بیصدا آواز میخواند و مینشیند تا مرگ را سنجهکند. چیزی نمیبیند اما بیش از چراغها و پشهها و افسانههای روبانهای تشییع. گاهی فریاد میکشد در عصرهای بیحرکت. نامشهود میآرامد در میان نور، اما چیزی هست آیا که در دل نامشهود میسوزد؟ چه چیز ناممکن است در کلیسای ما؟ به هر تقدیر، حیوان دست برمیدارد که از پا در آورد خود را در اندوه. همین است که بیدار میماند در من مادام که خوابیدهام. هنوز به دنیا نیامدهاست اما باید بمیرد. چنین است اگر، پس از کدام شفافیت گمشده میآيیم؟ چه کسی میتواند به یاد بیاورد ناموجود بودن را؟ بازگشت میتواند شیرینتر باشد اما هنوز در میآییم به تردید به جنگلی از خارها. چیزی فراسوی خاتمیت نیست. خدایی را در خیال آوردیم که دستهای ما را میلیسید. کسی صورتک ترسخوردهاش را نخواهد دید. چنین است اگر پس دیوانگی، عین کمال است. شعرهای شنبه، ۸حیوان کامل در صومعه شاد است و زبانش در سوگ آهنگین است. آرامش در چشمهایم. به شنبهی بزرگ زندگی رسیدهای شعرهای شنبه، ۷روبروی آب راکد عریانم. شعرهای شنبه، ۶نامت تنها بادی بود که بر لبهای خودکشی میوزید. شعرهای شنبه، ۵دیواریاست روبروی چشمانم. زنا و نور، ذرهبینی را کنار تقوا خیال کن، آبها را خیال کن مویهی براق، حقیقت مقعر: آهای شمایان، همه، این ترانه را به یاد آرید شعرهای شنبه، ۴حیوانی که میگرید، زنی که دلش آبیاست سرگیجه، سکون است. چنین است نور ایام پیری، و آنگاه شعرهای شنبه، ۳عفونت از اندوه عظیمتر است. پرندهی چرک آهسته سر میرسد و به جامی پر از سایه درمیآید. و عروق خاکستر، بر فراز بقایای سیماب و اشک میگسترد. ذرهبین، دروغ را افشا میکند اما نورش از مغاک میآید. دربرابر قرنیههای سوخته، ریسمانهای سکوت آویزاناند. آنگاه، نایپدایی، دل را فسرده میکند. شعرهای شنبه، ۲حیوان گریان، سایهی مادرت را میلیسد، حالا در هراسی و ناگاه، دقت، سرمستات میکند. همان زخم ناسور نامرئی زیر پنجره: چاقوتیزکن سر رسیدهاست. موسیقی محدودیتها را میشنوی و حیوانات گریان را میبینی که نزدیک میشوند. شعرهای شنبه، ۱صورتم در دستهای مجسمهی کور میجوشد. شعر سپاستنم در خانه است و دلم به سفر می رود برای النور که با خدا حرف می زندصدای خدا به رنگ قهوهای است معبد سیب |
کتابخانهآنتولوژی شعر جهانگروه مترجمانشعر کودکانکلاسیکهای نوویژهنامههامصاحبههادستهبندی تماتیک |