هراسان در این شعر

می‌گفتم: کلمه‌ای به من بده
شعری به تو می‌دهم!
می‌گفت: لب‌هایت را نزدیکتر بیار
کلمه‌ای برایت می‌زایم.
هراسان
از رستاخیز گریختم.
سال‌هاست
در این شعر
منتظر مردن‌ام.


خوانندگان بر دو دسته‌اند

خوانندگان بر دو دسته‌اند:
آن‌ها که به ظواهر زخم‌‌ توجه دارند
آن‌ها که به عواقب آن:
ظاهر و باطن
مرگ است
که می‌خواند و خوانده می‌شود.
پاییز به تمام خانه‌ها سر می‌زند.
از پنجره‌ی گشوده
باد
برگی خشک به اتاق می‌آورد،
من خواننده نمی‌خواهم:
پنجره را ببند
نزدیکتر بیا
ای بی‌وفا
ای شعر!


دو تن

دیروز در بیداری
مرگم را به رویا دیدم،
ده سال جوان‌تر بودم.
در صحنه‌ای که مادرم
بر نعش من می‌گریست
به گریه افتادم
انگار آن‌که رویا می‌دید
و آن‌که مرده‌بود
دو تن بودند.
ناگهان حسرتِ امروزت را دریافتم
آن‌که ده سال پیش مرا وانهاد
و آن‌که امروز می‌گریست
دو تن بودند.
آری، ما هر دو
دیگر به رویای یک خانه وارد شده‌ایم
که با مرگ مادرم
متروکه شد.


حالا نه

حالا نگو: تو چنین آدمی نیستی!
من فقط در مرگ خویش ممکن می‌شوم.
حالا کسی هستم
که از خود امتناع می‌کند.
آن جزئیات بی‌اهمیت
در مرگ‌ محو می‌شوند.
همین عادتِ باز گذاشتن لای پنجره وقت خواب
یا ترس از سفیدی برف
یا وسواسم به جنس کاغذ.
پس از مرگم
پنجره را می‌بندی
بیرون پنجره برف است
به دلخواه خود مرا می‌نویسی
بدون خرافات
بدون ترس‌:
قهرمانِ تو.


معنا

معنا، یوتوپیایی‌ست.
یوتوپیا مادری‌‌ست
مرده در طفولیت‌ام:
دست‌نیافتنی
مثل هر زنی.
در سالخوردگی‌ات
نام‌ات را صدا می‌کند:
باران پشت پنجره
و تو پشت کاغذ
سر برمی‌گردانی و
کسی نیست در تاریکی:
آن زن ناممکن است
مثل معنا
مثل نوشتن در این نیمه‌شب
وقتی اصوات کودکی باز می‌گردند و
کودکی بر نمی‌گردد.


شعر

آن‌‌طرف خیابان
پیراهن صورتی
عریانی ملایم:

این‌طرف
بوی جوان مرگ
در ملافه‌های سفید:

شعر
کاروان تشییع نیست.
تجلی در پشت پرده نیست.
پرده‌ایست
که کشیده می‌شود
بر هر دو پنجره.


عهدنامه

در مرگ مادر
پدر و پسر
شانه به شانه‌ی هم
گریه می‌کنند.

سنگ گور:
عهدنامه‌ی مکتوبِ
یک صلح ناگزیر.


ارثیه‌ی باد

در زبان‌های بیگانه
تنها یک نام دارم:
نامی که مادرم به من داد.
در زبان مادری‌ام،
هزار نام بیگانه.

پدری که پسرش را نمی‌کشد
دیر یا زود
خودکشی می‌کند.

ارثیه‌ی باد:
خانه‌ا‌ی متروک
پنجره‌های شکسته.


غایت

خیام از لحظه‌ای می‌گوید
که غایت ماست.
آن‌جا که جامی دیگر
در توانمان نیست.
آن دم
آن غایتِ تن
ناتوانی من است
در عشق ورزیدن به تو.


تظاهر نکن

شبی هستم غروب کرده بر خویش.
مرگی محتضر بر اشارات خویش.
شب یا مرگ؟
غروب یا احتضار؟
اشارت یا خود؟

تظاهر نکن!


تنهایی

تنهایی، قائم به ذات است.
دستی‌ست
بی‌نیاز به قلم
قلمی بی‌خبر از جوهر
جوهری بی‌وسوسه‌‌ی کاغذ
کلمه‌‌ای بی‌اندیشه به کاغذ.
تنهایی کاغذ است.
منم.

خدایانی
در تهی.


یک سرزمین ویران

یک سرزمین ویران:
یک دشت بایر
یک خانه‌ی متروک
یک بستر خالی نیست:
ویرانه و ویرانگر و ویرانی‌ست.
جغرافیایش بی‌رحمی‌ست.
نقطه به نقطه
به نداشته‌هایش نشان شده‌است:
دستی است که سنگ پرت می‌کند به پنجره
پنجره‌ای‌ست که می‌شکند
خرده شیشه‌هایی‌ست‌ که در دستانم فرو می‌روند.
یک سرزمین ویران
خون نیست،
مهاجم است:
تویی،
که بضاعت مرا
نه به بوسه‌های من
که در مالکیت خود می‌سنجی.


همان دم

مجسمه‌ای ساخته بودم
با خمیر، از یک روسپی
و در آینه
خیانت‌هایم را
با موهای سفیدم
سبک سنگین می‌کردم.
بزرگترین خیانتم را می‌جستم
پشت پنجره
باران می‌بارید
تراموای سرخ
در ایستگاه جلوی خانه ایستاده‌بود
از آن پیاده شد
با همان ژاکت قهوه‌‌ای، چتر کوچک سیاه
تنم گرم‌تر
قلبم تندتر می‌تپید
رفت آن‌طرف خیابان
یک شاخه گل سرخ خرید
و با تراموای بعد رفت
همان‌دم
زنگ در را زد
خیس، بدون چتر.
تنها روسپی شهر مرده‌بود
و بر سرم یک تار مو سفید شد.


می‌نویسم

می‌نویسم آن‌جا که کلمه غیاب است
دهان گشوده‌ی گور
که یکراست به معده‌ی عدم می‌رود
می‌نویسم آن‌جا که زبان مراسم تدفین است
با تشریفات صرف و نحو
که افعال و اشیا با تمام متعلقات
به حفره‌ای فرو می‌شوند
که اشتهای وجود است
هیچ است.
می‌نویسم آن‌جا که ضمایر قتل‌های دسته‌جمعی است
چراکه تمام زنان در تو می‌میرند
تمام کودکان در او
و همگان در من
می‌نویسم که نوشتن در کشیدن زهر است
موسیقی مرگ است
ترانه‌ای
که وجود را ممکن می‌کند.


ماه همیشه بیهوده می‌تابد

ماه همیشه بیهوده می‌تابد
و جنگ‌ها بی‌دلیل آغاز نمی‌شوند،
آن‌که می‌رود و آن‌که می‌ماند اما
هر دو، مغلوب تصادف‌اند،
پس اول نگاه کن به چشم‌هایم
چنان‌که چمدان‌هایت را بسته‌ای،
خداحافظی‌هایت را کرده‌ای
و بی‌حسرت
تنها کیف آخرین سیگار را با خود می‌بری
پیش از حرکت قطار
که حقیقت، زاده‌ی حسرت است
و نمی‌خواهم حقیقت تو باشم
پس چشم‌هایت را ببند
و مرا ببوس
تا فلز بوسه‌هایت در رگ‌هایم ذوب شوند
و در بی‌تفاوتی ماه قالب ببندند
که قطار به ایستگاه نزدیک می‌شود،
یعنی زیبایی زاده‌ی محال است
و در بطن یاس ممکن می‌شود،
آن‌جا که پوستم
تخیل خاک است
از لحظه‌ای که سیگار
زیر پاهایت خاموش می‌شود
و تو ابدی می‌شوی.

توقف نورافکن‌ها
بر مجسمه‌ی ماه بدر
در ایستگاه متروک
به وقت بمباران.


شب ژرف

بدون صورت‌های فلکی
کشتی‌ها
در متن‌ها گم می‌شوند.
در نور ماه
جانیانی که با شمشیرها هم‌ذات‌پنداری می‌کنند
سوار بر اسب‌ها می‌گریزند.
با خود شمشیرهایی را حمل می‌کنند
که با زخم‌‌ها هم‌ذات‌پنداری می‌کنند.
هومر پیر
بر اسب‌ چوبی اسبا‌ب بازی
با خیال هلن استمنا می‌کند.
شب ژرف
و چکاچک شمشیرهای عریان
وقتی که هکتور محکوم است
که صورت فلکی بادبان را
بالا بکشد.

شاعر تروا و تک‌شاخ‌
شانه به شانه‌ی هم
گریه می‌کنند.


واریاسیونی بر یک تم از ریلکه (کتاب ساعتها)

روز مقرر
به پیشگاهم آمد
و رویا رو شدم با آسمان،
                              هوا،
                                      نور:
با هستی
که پیش از آن آغازیدن گرفته بود

از بلندای نیمروز
تکیه زد بر شانه ام
چنان که خورده گویی
                           بر پهنای شمشیری

شکوه عطایم نمود
                       و وظیفه
وزش روز طنین افکند
زنگش چون صدای فلز
در منی که چون ناقوسی
                                  بیدارشده
آنچه می شنیدم تمام خودم بود

می گفت و می خواند آنچه را می دانستم
چنین که: من
                       می توانم!


یادداشت خودکشی

سیمای آرام و دلنشین رودخانه
از من طلب بوسه ای کرد.


نصیحت کارشناسان

من دراز کشیده بودم در خیابان خالی
 و گذاشته بودم پاهایم را
برابر لبه جوی
در حالی که از بالای ساختمان
یک دسته آدم پخمه
در امتداد لبه ها ایستاده بودند و
به من اصرار می کردند که :" نه...
نپر!"


نقشه فرار

با دقت وارسی می کنم
پوستم را
در جستجوی روزنه ای
که روی آن درج شده باشد:
" خروج"


سرباز

او همان نیزه  ی واژگونی است
که چون پرتاب شده درازکش افتاده
و اکنون خوابیده ست
بی آنکه بتوان بلندش کرد
 
شبنم می آید
غبار و زنگار می آید
و او هنوز آرمیده  ست
جناغی و تیز
چون تیری که خاک را شیار می زند
و اگر دور جهان را
در امتدادش نشانه برویم
چیزی را که ارزش هدف او را داشته باشد
نخواهیم یافت
زیرا شبیه این مردان را
بسیار نزدیک می بینیم
 
ما فراموش می کنیم
گویی در کره ی  زمین
چون سلاحی کاشته شده ایم
و موشک هامان
 همیشه قوس جرقه اش کوتاه است
 
آنها می افتند
آنها علفزار را می شکافند
و از وسط قطع می کنند کمان زمین را
و ضربه می زنند
و تکه پاره می کنند خودشان را
و دچار حس حقارت مان  می کنند
از تماشای یک شاهکار
 نقاشی فلز روی سنگ
 
مسأله، پابندی است
ما همین قدر می دانیم
ماشه جسم را می چکاند
روح را شلیک می کند
به سوی بهترین هدفی که  

تا کنون نشان داده شده است. 


اولین برف کرهنسون

 

 
به: آلان
 پس این
همان هدیه ای ست که جهان به من داده
(تو به من داده ای)
 
 
 
برف
آرام آرام؛
شکل کاسه می گیرد
در گودال های کم عمق
گهگاه می خوابد بر بستر برکه
و گاهی خودش را جفت می کند
 با شمع های بلند سفیدم
که پشت پنجره ایستاده اند
و در غروب خواهند سوخت
 
وقتی که برف
دارد پر می کند دره هایمان
این چاله های کوچک  را
هیچ دوستی
گذرش هم به آن پایین ها نمی افتد
هیچ کدام از آن همه؛
 در حالی که برنزه بر می گردند از مکزیک
از دشتهای آفتاب سوز کالیفرنیا؛ جام به دوش
 
 همگی پراکنده اند
یا مرده اند یا خفته در سکوت
و یا از هم پاشیده و خراب از جنون
هرجند با همان درخشندگی خیره کننده
در اولین دیدار مشترک
 
و این هم هدیه ی توست
سکوتی سفید
که دارد شکاف های زندگی ام را
پر می کند شاید.
 
 

آرزو

گریستم ،اشک تنها تسلی بخش من
و لب فرو بستم، بی هیچ شکوه ای
روحم غرق در سیاهی اندوه
و پنهان در ژرفنای شادمانی تلخ خود
مرا بر رویای رفته ی زندگانیم دریغی نیست
فنا شو در تاریکی، ای روح عریان!
که من ،تنها به تاوان عشق خویش می اندیشم
پس بگذار بمیرم اما عاشق بمیرم!


هست

هست
تقدیری از آن دست
که استوار نیست
هرچه نمی‌لرزد.

هست
عشقی چنان
که به کف نمی‌آیدت جهان
چرا که گامی کوچک کم است.

هست
اشتیاقی از آن دست
که خویش را کیفر می‌‌کنی برای هنر
وقتی هنر گناهکار است.

هست
سکوتی از آن دست
که دهان‌های مادینه چنان می‌نمایند
که گویی شرم
تنها موضوعِ جنسیت است.

هست
گیسویی چنان
که شهاب‌سنگی آشفته‌اش می‌کند
و شیطان فرق می‌گشاید بر آن.

هست
انزوایی از آن دست
که خیره می‌شوی با یک چشم
تنها به نمک.

هست
سرمایی از آن دست
که فاخته‌ها را خفه می‌کنی
تا گرم کنی بال‌های خویش را.

هست
ثقلی چنان
که پیشاپیش سقوط کرده‌ای
از میان آن‌ها که می‌افتند.

هست
خاموشی‌ای چنان
که تو باید زبان بگشایی:
تو، آری، تنها تو.


تب

قندیل یخی که ذوب می‌شود
شیر آبی که می‌چکد
گاه‌شمارِ قطره‌های دارو.

تب‌ات از میان آب می‌بیند
ما از میان اشک‌هامان...


گناهان من

نگاه کن بانوی من،
مرا گناهان بسیاری‌است
که نمی‌توانی راهت را پیدا کنی از میان‌شان.
اندکی از گناهان‌ام را
تو خوب می‌شناسی.

آن‌ها که می‌شناسی، همه یک گناهند
و آن‌ها که راهت را گم می‌کنی در میانشان
باز هم یک گناهند
که تو را حیران می‌کنند،
همچنان که مرا
برای ابد.


قطره اشک

هیچ قطره‌اشکی نیست
از آنِ انسانی
که در هما‌ن‌ دم
جاری نشود از گونه‌ی مریم عذرا.

هیچ قطره‌اشکی نیست
از آنِ انسانی
که در همان‌ دم
ملک مقرب‌اش نفشاند.

اما هیچ قطره‌اشکی نیست
از آنِ انسانی
که بتواند در همان ‌دم
در چشم‌های یک مار
پیدا شود.


عدم

عدم،
سراپا تنها در خویش
اما بی‌ اعتمادی به خویش
شهوت‌اش را فرو می‌نشاند:
مشهود به محض حیات و نامشهود به محض وجود....

عمیق‌ترین جای روح: حضیض
زیرکانه جوابی داد...


تنها یک عشق

نابسامانی زمین و از این‌رو نابسامانی انسان
تنها وقتی درک می‌شوند
که زانو می‌زنی.
هر دو را اما دوست بدار، حتی بیشتر و بیشتر
چرا که عشقی وجود ندارد
چرا که تنها یک عشق وجود دارد
چرا که تمام صلیب‌ها،
تنها یک صلیب‌اند.


ندامت

یک روز میهمان و بعد بیگانه و در آخر شبحی بی‌قرار،
همیشه مشتاق قطعیت بوده‌ام
این‌که لااقل، آن‌ها که دوستشان می‌دارم
واقعن زنده باشند.
هرچه عشق‌‌ام چنان وحشی باشد که بود
چرا که تنها آن‌ها را با زخم‌هایم لمس کرده‌ام...
آه ندامت، تو چنان کهنی
که تازه می‌نمایی
چون آن‌روز که پایین چند پشته‌ی فصیح
برگ‌های درخت خاراگوش را چند لحظه استنشاق کردم
بر بلندترین مقام جنتیای زرد
وقتی ماه، دیوار چین را می‌چرخاند
در درون یک سر سلطنتی.


همزمانی محتوا