تقویم‌های ما

تقویم‌ها حکاکی رویاهای انسان‌هایند بر گذر زمان بر موقع طلوع آفتاب یا غروب مهتاب. تقویم‌های نخستین از فصل کشت سخن می‌گفتند، از موسم یخبندان و از ساعت کسوف. بر محور زمین بنا می‌شدند. تقویم‌های جدیدتر بر محور انسان بنا شده‌اند، بر رویاهای ناتمامش در زمین، رویای آزادی، رویای شادی یا بر حزن محال به نشانه‌ی یادآوری.
هشت مارس از رویای همه‌ی انسان‌ها سخن می‌گوید، نه فقط از رویای زنان که از آرزوی مردان هم برای جهانی مهربان‌تر و عاشق‌تر. در جهانی که ادار‌ه‌اش تنها به دست مردان باشد، جنگ‌ها و قحطی‌ها بی‌داد می‌کنند، هولوکاست به پا می‌شود، رای مردم سرقت می‌شود و آزادی همیشه پشت در خواهد ماند. زنان کاشفان فروتن کشاورزی بودند در زمانه‌ای که مردان شکار می‌کردند. جان شاعران، مادینه بود در تمامی اعصار. شاهدش لالایی‌ها مادران ماست، رقص‌‌ها و رنگ‌هاست.
سیاهان آمریکا در شرایطی مبارزه‌ای را آغاز کردند که کیفر اعتراض، لینچ شدن بود، سوختن، محرومیت، فقر و زندان. چرا که مشکلشان تنها این نبود که خودی نبودند، فراتر از آن در شماره‌ی انسان‌ها قرار نمی‌گرفتند، برده بودند. صدای سیاهان آمریکا را ما در سرخوشی و رنج لنگستون هیوز شنیده‌ایم، در آوای حزن و شادکامی لویس آرمسترانگ. این ویژه‌نامه‌ی کوچک ادای دین ماست به نقطه‌ی تلاقی دو مبارزه‌ی بزرگ از گذشته‌‌های نه چندان دور تا امروز خیابان‌های ما: مبارزه‌ی پرشکوه زنان برای برابری و مهر و مبارزه‌ی اقلیتی از انسان‌ها که حقوق ساده‌ی انسانی از آن‌ها دریغ شده‌است که آن‌ها را برده انگاشته‌اند و خرید و فروش می‌کنند، با نفت، با اسلحه با ایدئولوژی یا سنت.

در این معبر کوچک صدای ریتا داو را می‌شنویم که از زن بودن سخن می‌گوید:

 

 

اگر زبان می‌دانید و میل آن دارید که بیش‌تر بدانید این مصاحبه ‌را با ما شریک شوید:

 

اگر فرصت درنگتان بر این اوراق بیشتر بود به کلمات ایزابل آلنده گوش کنید که ما را برای خودمان روایت می‌کند،
داستان شیرین و دشوار اشتیاق را:  
 

روز جهانی زن بر همه‌ی زنان و مردان ایرانی مبارک!

  

ظهور

وقتی تو ظاهر شدی
انگار آهن‌ربا‌ها هوا را تمیز کردند.
پیش از این
آن لبخند را هرگز ندیده‌بودم
یا موهایت را، افشان و نقره‌ای .
کسی خداحافظی را دست تکان می‌داد
آن زن هم ، نقره‌ای بود.
بی‌تردید مرا ندیدی.
آرام  صدا  زدم
تا بتوانی پاسخم را ندهی،
دوباره صدا زدم.
به سمت نور چرخیدی و چشم‌هایت
به دنبال نامت می‌گشت.


پادشاه برف

در سرزمینی دور دور
جایی که مردها، مردند و زن‌ها، خورشید و آسمان
پادشاه برف می‌خرامد.
و نور بر فضاهای سفید
زنگار طلایی می‌ریزد
آن‌جا که گنجشک‌ها
یخ‌زده در سرسرا می‌آرمند .
و او گریه می‌کند
برای گنجشک‌ها، برای خرمن پرهاشان.
 کجاست تابستانی که تا ابد می‌پاید
کجاست شبی که مثل چشم‌های بزهای کوهی لطیف است؟
پادشاه برف
در فضاهای آهکی
سرگردان است
دل شکسته‌اش
آتش آرام است و
سنگ نار.


همه ما

یکی با آب رفت
یکی زیر سنگ
یکی با آتش به هوا
یکی جنگید با ترس به تنهایی
ما را به خاطر بسپار، گرچه رفته‌ایم.
ستاره بر سر دوشی می‌درخشد
توپ می‌آید و می‌درد
خط روشن روی صفحه صاف می شود
فشنگی بی‌نام سرگردان...
ما را به خاطر بسپار. فراموشمان نکن.
یکی خوابیده در میان حلقه‌های گل،
از یکی هیچ باقی مانده؛
یکی سر به سر بقیه می‌گذاشت، می‌خندید، شانه بالا می‌انداخت
که بگوید مهم نیست.
فراموش نکن ما هم اینجا بودیم.
آیا آنان که از پا درآمدند دلتنگ باد می‌شوند هنوز
دلتنگ آن نفس شیرین آسمان؟
آیا غبطه می‌خورند هنور به سنگ و خزه
یا به یک آن برق تند و کم ‌سوی چشم آفتاب‌پرست
ما بر آب می‌رویم، برهوا نوشته می شویم.
بیا یاد کنیم از آنان که گم شدند، برده شدند، رها شدند،
که آن فاتحان پر شکوه از شرم لال شده‌اند.
بایست در سکوت به یاد آنان که رفتند و گوش کن:
آنان که نیستند، ناشناس و بی نام و نشانند...
به خاطر بسپار
زمزمه‌هایشان میدان جنگ را پر کرده است.


پاملا

«... سرانجام فرا رسید آن دم
  که انسان باید عمل می‌کرد 
  یا برای ابد در بردگی فرو می‌شد.
»

راس ساعت دو، حیاط رعیتی
در سکوتی موحش فرو رفت
سندان و تلمبه‌ی آب برق زدند
انگار همه چیز اولین قدم را انتظار می‌کشید.
زن به فضای آزاد قدم نهاد.
باد برخاست
پشت سرش
کشتزارها به هوا بلند شدند.

حقیقت دارد، ستاره‌ای آن بالاست، نشسته مثل خزه‌ها بر درختان. زن دریافت اگر استوار قدم بردارد، می‌تواند برای همیشه به پیش برود. خرسند از این خیال، برای خویش سرودی سر کرد. پیچ پویینت، سیلک هوپ، بیور بنت. هرچه در شمال پیشتر می‌رفت، رهاتر می‌شد.ستاره‌ها بشقاب غذاهای خوب می‌شدند، می‌درخشیدند و سکه می‌شدند.

سفیدی خاموش. شب،  تپه را به جلو هل می‌داد
شاخه‌های درختان
با سرهای پشمی کوچکشان
خش خش می‌کردند.
زن احساس پیری می‌کرد
پیرتراز این سایه‌های آشنا بود
که مثل سنجاب‌ها نزدیک نمی‌آیند.
فرورفته تا زانو در بوته‌های تاک،
آن‌ها را می دید که به پیش می‌آیند
علف‌های هرزه را می‌کنند
می‌خندند
حمایل تفنگ‌ها برسینه‌‌هاشان.    


این زندگی

چراغ سبز روی میز سوسو می‌زند.
همان حرف‌هایی را به من می‌زنی
که آن دیگری می‌گوید
که خوابیده، طبقه‌ی بالا.
حالا می‌بینم:
امکان‌ها لباس‌های طلایی‌اند
به اختصار.

بچه که بودم، عاشق نقش دختری ژاپنی شدم
حکاکی شده بر چوب
که به ماه خیره بود.
با او در انتظار یارش چشم به راهی کردم
دلدارش آمد با شلوار کوتاه و صندل
و ریش بزی.

چهره‌ی تو، که نمی‌شناختمش
و زندگی ما که همان‌طور خواهد بود
با لب‌هایت که آماس کرده از سوت زدن
در خطر
و من که مثل غریبه‌ای
در این بیابان
پوست سفت انجیرها را نگهداری می‌کنم.


هندسه

به نظریه‌ای دست یافته‌ام و خانه منبسط می‌شود:
پنجره آزادانه تکان می‌خورد
تا در کنار سقف شناور شود
و سقف
به آهی معلق می‌شود.

وقتی دیوارها خود را از همه چیز
جز شفافیت
پاک می کنند،
بوی میخک‌های صدپر
با آن‌ها می‌ماند.
من بیرونم در فضای آزاد
بالای پنچره‌ها
به پروانه‌ها مفصل شده‌ام
نور خورشید فزونی می گیرد
هرجا که پروانه‌ها زیاد می‌شوند
آن‌ها به نقاطی می‌روند
حقیقی
و اثبات نشده.


باغ مرموز

مریض بودم،
در تختی از کاغذهای کهنه دراز کشیده بودم
وقتی با خرگوش‌های سفید در دست آمدی
فاخته‌ها به بالا گریختند، پروازکنان به سوی مادرشان
و حلزون‌ها آه کشیدند زیر چمدان سنگی‌شان.

حالا زبان تو، مثل کرفسی بین ما رشد می‌کند
به خاطر فریادهای عاشقانه‌ی توست
که کلم در لانه‌اش سیاه می‌شود
گل کلم به کودکان پریده رنگ چاقش فکر می‌کند،
و در نوری شبیه اقیانوس سبزک می‌زند.

مریض بودم، از هوش رفته در بوی چای کیسه‌ای،
وقتی تو با سیب زمینی آمدی، با یک شعر خوب.
حالا به من اظهار عشق می‌کنی،
دارم پیروز می‌شوم
با صخره‌ای از سنگ آهک
که بر پستان‌هایم خطی سفید رسم می‌کند.


مسافر

راه و بیراهِ رفته، گذشته‌های گذشته
و بلند و طولانی شبهای تنهایی
نور خورشید و امواج دریا
ستاره و سنگ

نه یار و نه دَیاری
نه حتی غاری که خانه‌ام باشد
و این است عذاب من
شبهای بلندو طولانی، شبهای تنهایی.


گذر زمان

پوست تو صبح سحر
پوست من شام سیاه

یکی‌مان آغاز پایانی قطعی را
ترسیم می‌کند

آن دیگری
پایان آغازی محتوم را.


همین است که هست

و اگر نجنگیم
اگر نایستیم
هم‌صدا نشویم و به یکدیگر پیوند نخوریم
و گر حتا اختیار زندگی خویش را نیز در دست نداشته باشیم
بدل خواهیم شد
به هیات عظیم اسارت
به شکل خاص تسلیم
و شبح وهم انگیز خودکشی
به چهره تهی از انسانیت ترس
به صورت پوسیده سرکوب
تاهمیشه و همیشه و همیشه
و همین است که هست.-- ادامه‌ی مطلب


پرنده محبوس

پرندهٔ آزاد
بر پشت باد می‌پرد
و در مسیر رود پرواز می‌کند
تاهمان مقصد همیشگی،
بالهایش در نارنجی نور آفتاب
غوطه می‌‌خوردند
پر دل و بی‌هراس آسمان را از آن خود می‌داند.

پرندهٔ دیگر اما
اسیر قفسی تنگ و تار
نمی بیند هیچ جز بیداد میله‌ها
بالهایش را چیده‌اند
پاهایش را بسته‌‌اند
از این روست که آواز می‌خواند.

پرندهٔ محبوس می‌خواند
و آوازش پر هراس است
هراس از آنچه نشناخته
اما باز آرزویش را به دل دارد
آواز او را می‌شود
از فراز آن تپهٔ دور شنید
چرا که پرندهٔ محبوس
آزادی را به آواز می‌خواند.

پرندهٔ آزاد در فکر نسیمی دیگر است
در فکر بادهای مساعد که از میان آهِ درختان می‌گذرند
در فکر کرمهای چاقی است که در چمنزار روشن از خورشید صبح منتظرند
او آسمان را از آن خود می‌داند.

پرندهٔ محبوس اما بر سر گور آرزو‌ها می‌ایستد
سایه‌اش فغانِ کابوس‌ را فریاد می‌کشد
بالهایش را چیده‌اند، پاهایش را بسته‌‌اند
از این روست که آواز می‌خواند.

پرندهٔ محبوس می‌خواند
و آوازش پر هراس است
هراس از آنچه نشناخته
اما باز آرزویش را به دل دارد
آواز او را می‌شود
از فراز آن تپهٔ دور شنید
چرا که پرندهٔ محبوس
آزادی را به آواز می‌خواند.


گل نرگس

پاهایم را در آن پاپوشهای کوچک یادم هست
انگار دو پرندهٔ ترسان... زمین چنان دهان باز کرد
که سرانگشتانم را دیدم
و فریاد خود را شنیدم، انگار شکوفه‌ای که خاکستر شد.

و گرچه دیگر دیر است برای من
تا این سقوط مایه عبرتم شود، حالا که این مرد
سرسخت چون چاقویی
در پنهان‌ترین شکاف جای گرفته است.

پس از آن خود را در قلب آرامشی ناب یافتم، که نامش نفرت بود.

و راز را دانستم، می‌شود ترس را بلعید
پیش از آنکه ترس تو را ببلعد،
می‌شود آن سوی مرگ زندگی کرد
و شد شاه‌بانویی
که دیگر هیچ‌چیز او را به شگفتی وا نمی‌دارد.


پرسیفون، سقوط

گل نرگسی در میان گلهای زیبای همیشه
یکی برخلاف دیگران! و دخترک خواست که گل را بچیند
خم شده بود که گل را بچیند،
وقتی بیرون جهید از زمین
سوار بر ارابهٔ درخشان و هولناک خود، مرد،
و حق خود را طلب کرد.
تمام شد. هیچ‌کس صدایش را نشنید.
هیچ‌کس. دخترک از گله‌اش جدا شده بود.

(یادت باشه: مستقیم می‌ری مدرسه.
حواستو جمع کن بیخودی واسه خودت پرسه نزن
با غریبه‌ها حرف نزن
از دوستات جدا نشو.  سر تو بنداز پایین.)
و این‌گونه است که به همین سادگی حفره دهان باز می‌کند.
این‌گونه است که پای کوچکی در زمین فرو می‌رود.


سرود ستایش بخوان برای روز

 
هر روز به سوی کار و کسب مان می­رویم،­
از کنار هم می­گذریم،
یا چشممان به هم می­افتد یا نمی­افتد،
یا در شرُِِف حرف زدن­ایم یا در حال گفتگو.
 
هر­چیز در اطرافمان، قیل و قالی بیش نیست.
هر­چیز در اطرافمان، قیل و قالی است و خار و خاشاکی و هیاهویی،
و جد و آباءمان بر روی زبانهامان.
 
یک نفر دارد درزی را کوک می­زند،
سوراخی بر یونیفرمی را رفو می­کند،
لاستیکی را پنچری می­گیرد،
خرابی ها را تعمیر می­کند.
 
یک نفر در تلاش است جایی موسیقی به پا کند،
با یک جفت قاشق چوبی بر طبلی روغنی،
با ویولن سل، جعبه ی صدا، هارمونیکا، آواز.
 
زنی با پسرش منتظر اتوبوس است.
کشاورزی حواس­اش به تغییر وضع آسمان است.
معلمی می­گوید: مدادها را به دست بگیرید، شروع کنید.
 
ما در کلمات با هم روبرو می­شویم،
کلمات، دشوار یا سهل،
نجوا شده یا دکلمه شده،
کلماتی برای توجه، تجدید نظر.
 
ما از جاده­ها و بزرگراه­های کثیفی عبور می­کنیم
که نشان دارند از قصد کسی و سپس کسانی دیگر،
آنان­که گفتند من باید ببینیم آن سوتر چیست.
 
می­دانم چیز بهتری پائین جاده است.
باید جایی پیدا کنیم که در امان باشیم.
به آنجا می­رویم که هنوز پیدا نیست.
 
رک و راست بگو: بسیاری کسان برای این روز جان داده­اند.
نام جان دادگانی که ما را به اینجا رساندند آواز کن،
که بر ریل های قطار خوابیدند، پل ها را برافراشتند،
پنبه و کاهو درو کردند،
خشت به خشت بناهای درخشان به پا کردند،
و پاک ماندند و در بطن هرچیز کوشیدند.
 
سرود ستایش بخوان برای تلاش،
سرود ستایش بخوان برای روز.
سرود ستایش بخوان برای اثر سرانگشتان کاربلد،
که بر میزهای آشپزخانه شکل گرفته­اند.
 
برخی با «همسایه ات را دوست بدار مانند خودت» زنده­اند ،
برخی با «آزار نرسان یا بیش از نیازت برندار».
چه می شود عشق
توانمندترین کلمه باشد؟
 
عشق فراتر از زناشویی، فرزندی، وطن پرستی،
عشق گسترده بر پهنای آبگیری از نور،
عشق بی­نیاز از پیش دستی در گلایه.
 
در تلالوء تابان امروز،
در این هوای زمستانی،
هرچیزی را یارای آفریده شدن است،
هر جمله ای را توان آغاز.
بر روی لبه ها، حاشیه ها، تیزی­ها.
 
سرود ستایش بخوان برای پیش رفتن به سوی آن نور.
 
 


نامه شخصی شماره 3

هیچ‌چیز نمی‌تواند
ما را جوان نگه دارد، تو می‌دانی
هیچ زن و مرد جوانی نمی‌توانند
جوانی‌شان را
به دور صداهای شیرین بازیها بپیچند.
ما همانی هستیم
که هرگز فکر نمی‌کردیم باشیم.
گیتاشناسی وحشی تن
تمام شد.  و پژواکها.
حالا هم‌آهنگ با عطرهایی آرامتر
پیش می رویم.

سخت است
که اعتراف کنم
گاهی بعد از نیمه‌های شب
از همه چیز
بیراز می‌شوم.


شعر # 3

جمع می‌کنم

تک‌تک صداهایی را

که جا گذاشته‌ای،

آنها را بر تختمان

پهن می‌کنم.

هر شب تو را نفس می‌کشم

و نشئه می‌شوم.


هایکو

ستاره‌های ناگهانیم ما
من و تو که فوران می‌‌کنیم
زیر پوست‌ یکدیگر، این آبی تیره.


کی گفته ساده‌س؟

درخت خشم هزار هزار تا ریشه داره
یه وقتایی شاخه هاش قبل از به بار نشستن، شکستن.
زنها تو رستوران ندیکس جمعن
همیشه قبل راه‌پیمایی اونجا جمع می‌شن
و راجع به دخترای دردسرساز با هم حرف می زنن،
دخترایی که اجیر کردن تا آزادشون کنن.
یه پیشخدمت سفید از جلوی یه برادر رد می‌شه
تا اول به اونا سرویس بده
و خانوما نه متوجه می‌شن
نه این لذت کوچیک برده‌داری رو از خودشون دریغ می‌کنن.
اما از اونجایی که من که به آینه‌ام بسته‌ام
و به رختخوابم،
می بینم دلیلش رنگ پوسته
و جنسیت

اینجا می‌شینم و از خودم می پرسم
کدوم من
می‌‌تونه از این همه آزادی‌خواهی
جون سالم به در ببره.

 


تک‌شاخ سیاه

تک شاخ سیاه حریص است
تک شاخ سیاه آرام ندارد
تک‌شاخ سیاه را با سایه‌ای یا نشانه‌ای
اشتباه گرفتند
و بردند او را
از سرزمینی سرد
از جایی که مه، مضحکهٔ خشم مرا
رنگ می‌زد.
بر دامن زن نیست جایی که آن شاخ می‌آرامد
بلکه در حفرهٔ ماه است
که می‌بالد.
تک شاخ سیاه بی‌قرار است
تک‌شاخ سیاه بی‌شکیب است
تک شاخ سیاه
آزاد نیست.


باز بر می‌خیزم

گیرم که نامی از من نباشد در تاریخی که تو می‌نویسی
گیرم که خصمانه نام مرا پنهان کنی در پس دروغهای شاخدارت
گیرم که زیر پا لگدکوبم کنی
باز اما، مثل خاک، من بر می‌خیزم.

جسارت من  تو را می آزارد؟
چرا زانوی غم در بغل می‌گیری
وقتی می‌بینی سرفراز راه می روم
انگار در اتاق نشمین خانه‌ام گنج یافته‌ام؟

درست مثل ماه درست مثل خورشید
با همان قطعیتی که جزر و مد رخ می‌دهد
درست مثل امید که قد می‌کشد
باز برمی‌خیزم

دلت می‌خواست ببینی نشسته و شکسته‌ام؟
سر خم کرده، چشم به زمین دوخته‌ام؟
شانه‌هایم افتاده مثل اشک
خسته ام دیگر از فریادهای سرزنده‌‌ام؟

سرافرازی من سرافکندگی توست؟
سخت است که ببینی
می‌‌خندم انگار در حیاط پشتی خانه‌ام
معدن طلا کشف کرده‌‌ام.

گیرم کلمات خود را به سوی من شلیک کنی،
گیرم با نگاهت بر من زخم زنی
گیرم با نفرت خود جانم بگیری
اما باز، مثل هوا، من بر می‌خیزم

زیبایی من مایهٔ اندوه توست؟
انگشت به دهان می‌مانی
وقتی می‌بینی می‌رقصم و انگار
بین رانهایم الماس دارم

از دل زاغه‌های شرم تاریخ
برمی‌خیزم
از میان گذشته‌هایی که ریشه در رنج دارند
برمی‌خیزم
من اقیانوس سیاهم، پهناور و خروشان
جاری و عاصی، موجم من.

پشت سر می‌گذارم شبهای هراس را
برمی‌خیزم
پیش می روم به سوی سپیده که آزاد است و رها
برمی‌خیزم
در دست دارم موهبتی که به ارث برده‌ام از اجدادم
من امید و رویای بردگانم.
برمی خیزم
برمی‌خیزم
برمی‌خیزم.


کار زن

بزرگ کردن بچه‌ها
یه خروار لباس واسه وصله پینه
سابیدن کف
خرید
سرخ کردن مرغ
حموم بچه
سیر کردن شکم یه عالم آدم
رسیدگی به باغ و باغچه
اتو
لباس پوشوندن به نی نی
وجین
ترو تمیز کردن این آلونک
مریض‌داری
پنبه‌چینی.

بتاب بر من آفتاب
ببار بر من باران
آرام ببار قطر‌ه‌‌ها را
و دوباره پیشانی‌ام را خنک کن.

توفان بوزان بادهای خشمگینت را
مرا از اینجا ببر
بگذار بر آسمان معلق شوم
تا دوباره شود که دمی بیاسایم.

نرم ببار ای برف
مرا با سپیدی خود بپوشان
بگذار یخهای سرد تو مرا ببوسند
بگذار امشب دمی بیاسایم.

آفتاب، باران، گنبد آسمان
کوه‌ها، دریاها، برگ و سنگ
درخشش ستاره و تابش ماه
تنها شما را می‌توانم از آن خود بدانم.


روزی آفتابی در هفته ‌آینده

روزی آفتابی در هفته ‌آینده
درست قبل از بمباران
درست قبل از پایان جهان
درست قبل از اینکه بمیرم

تمام اشکهایم تبدیل می شوند
به گردی سیاه در میان خاکستر
سیاه مثل شکم بودا
سیاه، گرم و خشک

سپس بخشایش بر زمین سقوط می‌کند
سقوط می‌کند بر سر خدایان
سقوط می‌کند بر سر کودکان
سقوط می‌کند از آسمان.


به مبارز راه آزادی

تو تلخاب می‌نوشی
من اشکهای تو را، گرچه چشمهایت می‌جنگند برای نگه داشتن‌شان،
فنجانی از دُرد، از علف زهرآگین بنگ‌دانه سرازیر در میان پوشالها.
سینهٔ تو گرم
خشم تو سرد و سیاه
شبها تو خواب می‌بینی
من ناله‌هایت را می‌شنوم، انگار هزار مرگ را می‌میری
بر تن سیاه و نزار تو که فرود می‌آیند شلاقها
تو حس می‌کنی باد می‌وزد
و من صدایش را در نفسهای تو می‌شنوم.


به خانه رفتند

آنها به خانه رفتند و به زنانشان گفتند
هرگز در تمام سالهای زندگی‌شان
با زنی مثل من آشنا نشده‌اند
اما... آنها به خانه هاشان رفتند.

گفتند خانه‌ام پاک بود و پاکیزه
و هرگز دشنامی بر زبان نیاوردم
و هاله‌ای از راز به دورم بود
اما... آنها به خانه هاشان رفتند.

مردان دهان باز نمی‌کنند جز به ستایش من
آنها لبخندم  را دوست داشتند، کمرگاهم را و برجستگی کفلهایم را
یک دو سه شب زیر سقف من صبح کردند
اما...


همزمانی محتوا