![]() |
نام همهی شعرهای ماکمک به سایتجستجو در سایتسخن ما: وبلاگتازهترین شعرها
هم اکنون 0 کاربر و 3 میهمان انلاین هستند.
|
هراسان در این شعرمیگفتم: کلمهای به من بده خوانندگان بر دو دستهاندخوانندگان بر دو دستهاند: دو تندیروز در بیداری حالا نهحالا نگو: تو چنین آدمی نیستی! معنامعنا، یوتوپیاییست. شعرآنطرف خیابان اینطرف شعر عهدنامهدر مرگ مادر سنگ گور: ارثیهی باددر زبانهای بیگانه پدری که پسرش را نمیکشد ارثیهی باد: غایتخیام از لحظهای میگوید تظاهر نکنشبی هستم غروب کرده بر خویش. تظاهر نکن! تنهاییتنهایی، قائم به ذات است. خدایانی یک سرزمین ویرانیک سرزمین ویران: همان دممجسمهای ساخته بودم مینویسممینویسم آنجا که کلمه غیاب است ماه همیشه بیهوده میتابدماه همیشه بیهوده میتابد توقف نورافکنها شب ژرفبدون صورتهای فلکی شاعر تروا و تکشاخ واریاسیونی بر یک تم از ریلکه (کتاب ساعتها)روز مقرر از بلندای نیمروز شکوه عطایم نمود می گفت و می خواند آنچه را می دانستم یادداشت خودکشیسیمای آرام و دلنشین رودخانه نصیحت کارشناسانمن دراز کشیده بودم در خیابان خالی نقشه فراربا دقت وارسی می کنم سربازاو همان نیزه ی واژگونی است
که چون پرتاب شده درازکش افتاده
و اکنون خوابیده ست
بی آنکه بتوان بلندش کرد
شبنم می آید
غبار و زنگار می آید
و او هنوز آرمیده ست
جناغی و تیز
چون تیری که خاک را شیار می زند
و اگر دور جهان را
در امتدادش نشانه برویم
چیزی را که ارزش هدف او را داشته باشد
نخواهیم یافت
زیرا شبیه این مردان را
بسیار نزدیک می بینیم
ما فراموش می کنیم
گویی در کره ی زمین
چون سلاحی کاشته شده ایم
و موشک هامان
همیشه قوس جرقه اش کوتاه است
آنها می افتند
آنها علفزار را می شکافند
و از وسط قطع می کنند کمان زمین را
و ضربه می زنند
و تکه پاره می کنند خودشان را
و دچار حس حقارت مان می کنند
از تماشای یک شاهکار
نقاشی فلز روی سنگ
مسأله، پابندی است
ما همین قدر می دانیم
ماشه جسم را می چکاند
روح را شلیک می کند
به سوی بهترین هدفی که
تا کنون نشان داده شده است. اولین برف کرهنسون
به: آلان
پس این
همان هدیه ای ست که جهان به من داده
(تو به من داده ای)
برف
آرام آرام؛
شکل کاسه می گیرد
در گودال های کم عمق
گهگاه می خوابد بر بستر برکه
و گاهی خودش را جفت می کند
با شمع های بلند سفیدم
که پشت پنجره ایستاده اند
و در غروب خواهند سوخت
وقتی که برف
دارد پر می کند دره هایمان
این چاله های کوچک را
هیچ دوستی
گذرش هم به آن پایین ها نمی افتد
هیچ کدام از آن همه؛
در حالی که برنزه بر می گردند از مکزیک
از دشتهای آفتاب سوز کالیفرنیا؛ جام به دوش
همگی پراکنده اند
یا مرده اند یا خفته در سکوت
و یا از هم پاشیده و خراب از جنون
هرجند با همان درخشندگی خیره کننده
در اولین دیدار مشترک
و این هم هدیه ی توست
سکوتی سفید
که دارد شکاف های زندگی ام را
پر می کند شاید.
آرزوگریستم ،اشک تنها تسلی بخش من هستهست هست هست هست هست هست هست هست هست تبقندیل یخی که ذوب میشود تبات از میان آب میبیند گناهان مننگاه کن بانوی من، آنها که میشناسی، همه یک گناهند قطره اشکهیچ قطرهاشکی نیست هیچ قطرهاشکی نیست اما هیچ قطرهاشکی نیست عدمعدم، عمیقترین جای روح: حضیض تنها یک عشقنابسامانی زمین و از اینرو نابسامانی انسان ندامتیک روز میهمان و بعد بیگانه و در آخر شبحی بیقرار، |
پدیدارشناسی شعرکتابخانهشعر ایرانآنتولوژی شعر جهانگروه مترجمانترانههامصاحبههاویژهنامههاکلاسیکهای نوشعر کودکاندستهبندی تماتیک |