قالب وردپرس درنا توس
خانه / آزیتا قهرمان

آزیتا قهرمان

موهان رانا | آزیتا قهرمان

  راه نخست جنگل درون من خشکید رودخانه چرخید به سوی سنگ آسمان برهنه شد و بیابان ها گستردند هر قطره ای گم  مانند لکه ای به روی کاغذ همه شکل ها به ابتدای خود برگشتند آنجا ا من از روی پلی از شن گذشتم پیش از گذاشتن  آن  بین کلمه ها رویشی سبز زیر پایم محو گردید خاطره ای  به محض لمس به  ماسه بدل شد و رد گام ها یم ناپدید هوای سوزان چرخید دیوانه وار نفس   …

ادامه‌ی مطلب

مورا دلی | شهود

من مردی هستم که استرالیا را کشف کرد در نیمروزِ یک تابستان ِهندی روی نقشه به دورترین نقطه‌های دنیا دست کشیدم از مرزهای ناشناس و پرت در کهکشان گذشتم آن‌چه مرا متوقف کرد هیأتی با شکوه بود به آنجا وارد شدم: جزیره‌های مرجانی ساحلی در پهنه‌های بیکران درون بر بال‌های یک ترانه اوج گرفتن من مردی بودم که بیدار شد تا خودش را پیدا کند روی عرشه یک ویولن گوش هایش پر از موسیقی و ارتعاش یک لذتِ شیطانی. ‌

ادامه‌ی مطلب

مورا دلی | چیز هایی که هر زنی همیشه با خودش دارد

مادرم به من یک دعای سنت ترزا بخشید یک بلیت باطل مترو هم رویش گذاشتم ؛ دستمال کاغذی آبنبات نعنایی ؛ تامپون ؛ چند شلینگ و پزو ؛ آرزوی خودپسند نبودن ؛ بعلاوه ی اعتماد نکردن به دیگران ؛ یک بسته سه تایی یک مداد هم دارم ؛ برا ی فرشته محافظم جایی هست اگربال هایش را روی هم ببندد ؛ گذرنامه یک کلید ؛ نگرانی برا ی آنچه گفتم یا نگفتم وقتی تو نیاز داشتی ؛ من نیازی نداشتم …

ادامه‌ی مطلب

مورا دلی |آینه

در خانه مادرم یک آینه ی خودی هست تنها شیشه ای که وقتی به آن نگاه می کنم فکر می کنم دارم خودم را می بینم وفکر می کنم ؛ بله؛ این همان چیزی است که من فکر می کنم ؛ من هستم شبیه آن کسی که منم در تنها شیشه ای که به آن نگاه می کنم و لبخند می زنم درست مثل بچه ای که لبخند می زند به بچه دیگری که همیشه دارد به او لبخند می …

ادامه‌ی مطلب

مورا دلی | شرحی بر یک عکس

در این عکس آن سکستون از دبلیو اس مروین چیزی می پرسد و دود سیگار ابر کوچکی میان ِ آنهاست ببین ! چطور ساق های کشیده اش را روی هم انداخته چطور با دلسوزی دستش را سمت گلویش برده انگار بخواهد چنگ بزند ؛ بگیردش حنجره لعنتی : اینجاست آنچه می خواهی ؟ بگیر مال توست ؛ همه اش برای تو به چه چیز میتواند شبیه باشد ؛ آن تابوت کوچک آن گنج ِ در سینه مدفون کتایش را باز …

ادامه‌ی مطلب

ماری لوندکویست |یک روایت ساده

ترجمه سهراب رحیمی آزیتا قهرمان محکم به زمین می­ چسبم به عاشقانی که عشق­ از آنها روی خاک بال و پر گرفت . هوا سرشار از استعاره­ ی این چهره های لکه دار از باران و گریه هاست. تراشه های سیب زمینی زیر ظرفشویی. رنگ آسمانی صورتی شان پوسید. درون چاه می غلتم، میان کوره راهِ باریک کلمه­ ها و شاخه­ های نازک، زبان را بر علفزارجا می­گذارم. در جستجوهایم، رو به قهقرا می روم، به کاوش ارواح زیبا و …

ادامه‌ی مطلب

گروه کُر | ماگنوس ویلیام اولسون

۱ آن که ازجهان زیرین صدایش می زنند به ندرت پاسخی می دهد من کودکی بودم مانند کودکان دیگر، اما اندکی خاک آلود هرچه خواستم یا گفتم عینی نشد چرا کودکان از نزدیکی به زمین زیرین ترسی ندارند ؟ و تو – تنها چون کیسه ای چربی خندان نشسته ای احتمالا در انتظارعاشقی پرحرارت و دلچسبی دربسترچه کسی با آهی بلند تو را درآغوش خود می کشد مانند خدا، آن نها یت تحمل ناپذیرتنهایی درابدیت باید خودم را در این …

ادامه‌ی مطلب

پرنده سیاه چشم‌آبی | موهان رانا

آیا می‌توانم از خودم بگویم پس خواهم گفت من پرنده‌ای سیاهم با چشمان آبی بال‌هایم همه جهت‌ها را می‌شناسد و پروازم رنگ آسمان را لمس کرده است وقتی در هوا اوج می‌گیرم به تاریکی ماورا نظر می‌اندازم من از رودخانه‌های خشک و دشت‌های بایر گذشته‌ام جنگل‌های شعله‌ور در آتش را دیده‌ام اندوه گداخته در قطره‌های باران را بوسیده‌ام زنی را دیده‌ام که در تنه درختی کنار رود زایمان می‌کرد من کالبدم را بارها و بارها عوض کردم اما هنوز پرنده‌ای …

ادامه‌ی مطلب

غرور | استانکا هرستلژ

من هم راه پدرم را می‌پسندم وقتی قدم‌رو رژه رفت وسط گله‌ی دکترها با موهای سفیدتر از روپوش پزشکی – مثل نره گوریل سالخورده‌ای با هیبت نقره‌ای البته رفتار دکترها با پدرم همیشه محترم بود آن‌ها گفتند قربان ما برای شما چیزی آوردیم تشخیصی عین واقع ما دو بیماری برایتان داریم پارانوئید از نوع شیزو فرنیک و هپاتیت مزمن ب، عالیجناب پدرم گفت بسیار عالی! من هردو را می‌پذیرم هر دو تشخیص را از لیست پیشنهادی شما برمی‌دارم بعد با …

ادامه‌ی مطلب

پسر | ریکاردو دومنِیک

چقدر دلم می‌خواست یک بچه‌ی پسر داشته باشم رابطه ای که هجده سال دوام بیاورد حتا با حساب و کتاب ِهزینه اش و احتمال خطرش در خانه وقتی سرخس ها حتا از فرط بی آبی تشنه می میرند پارسال یک کاکتوس خریدم اما همه ی ما راستش محتاج کسی هستیم که او هم بیش ازاینها ما را کمی بخواهد امسال از پاپا نوئل خواستم یک طوطی برایم بیاورد که لااقل از من غذایش را بگیرد دوستانم می خندند که از …

ادامه‌ی مطلب

بازی | دایوا چیپا وسکایته

یک بازی هست باید؛ چیز هایی که برق می زند پیدا کنی هرچه از تاریکی روشن تر باشد چیزهایی که من پیدا کردم این پایین نوشته ام دستگیره ی فلزی یک در چوب پنبه ی بطری شراب شکم قورباغه گل های مرزنگوش نقره فام روبا ه خاکستری موش آزمایشگاه آب؛ نه لزوما تمیز چشم ها ؛ نه لزوما براق وچیز های دیگری هم با درخشش خاص خود اینجا یند سنجاق سر سوزن خیاطی زبان یک سگ یک آبنبات نیم خورده …

ادامه‌ی مطلب

می‌خواهم بگویم | دایوا چیپا وسکایته

  می خواهم بگویم من عاشقم اما احساس شرم می کنم خودم را احمق نشان دهم پس می گویم متنفرم می خواهم بگویم نفرت دارم اما دشمنی ندارم پس می گویم بسلامتی می خواهم بگویم سلام اما شاید صدایم خیلی بلند باشد پس تظاهر می کنم هیچکس را نمی بینم می خواهم بگویم خداحافظ اما می ترسم دوباره برگردم پس چیزی نمی گویم اما این طوری سکوت سنگین می شود پس می گویم دارد باران می بارد می خواهم بگویم …

ادامه‌ی مطلب

مرثیه برای جان داون | جوزف برادسکی

“جان داون” به خواب فرو رفته است و همه چیزها کنارش به خواب می روند . دیوارها ؛ تخت و کفپوش – همه خوابند میز و تابلوها ؛ فرش و پیچ ومهره و دودکش گنجه لباس ؛ بوفه ی ظرف ؛ شمعدان و پرده ها – اکنون می خوابند . لگن دستشویی ؛ بطری؛ لیوان و قرص نان چاقوی نان بری ؛ ظروف چینی ؛ کریستال ها ؛ دیگ وتابه ها ملافه های تخت ؛ کشو ؛ چراغ و ساعت …

ادامه‌ی مطلب

لاابالی و خوش‌قلب | آتیلا ژوزف

لاابالی و خوش قلب هرچند یکدنده و لجوج بعله ؛ وقتی که آمد ؛ درست یا به اشتباه عاشق غذای لذیذ بود و در قلمرویش خدا را با همان بلندی شبیه خود کرد کتی که می پوشید از اموال دکتری یهودی بود والدین عزیزش به او گفتند: گورت راگم کن؛ برو از اینجا ارتودوکس های یونانی که او مرید آنها شد برایش کشیش آوردند اما نه هرگز سرود زیبا یا دعای ربانی زمان مرگش همه غرق افکار شلوغ؛ سردرگم پس …

ادامه‌ی مطلب

چقدر من عاشق تو هستم | آتیلا ژوزف

چقدر من عاشق تو هستم تویی که خالق سخن هستی موجاموج طنین تنهایی راهی گشود از اعماق حفره های قلب تا پهنای بیکران ِهستی آن که در سکوت پاره ای ازمن است مانند آبشاری که می گریزد از میان خروش وغوغا هنگامی که من فراز قله های زندگی خویش نزدیک دوردست شیون سر می دهم و انعکاس هیاهو سوی زمین و آسمان کمانه می کند چون من عاشق تو هستم تو نامادری عزیزِدلبندم   عاشق توهستم مانند کودکی که مادرش را …

ادامه‌ی مطلب

هفتمین | آتیلا ژوزف

هفتمین اگر می خواهی پایت روی زمین محکم شود باید هفت بار از نو به دنیا بیایی یک بار درخانه ای که می سوزد درآتش یک بار در سرمای چشمه ای یخ زده یک باردر قلعه ای بین دیوانگان یک بار در کشتزاری که سبز می شود یک بار در طویله ای پر از تپاله و پشگل بعد شش جیغ و گریه ی تولد هفتمین و آخرین نفر دیگر خود تویی   اگر دشمن ها دورت صف بستند مثل هفت …

ادامه‌ی مطلب