ناتالی هندل

ناتالی هندل، نويسنده، شاعر، نمايش‌نامه نويس و فعال فرهنگی ادبی فلسطينی‌است. در اروپا، امريکای شمالی و جنوبی و جهان عرب زندگی می‌کند. تحصيلاتش را در رشته انگليسی و هنرهای دراماتيک در دانشگاه لندن به پايان برد. مدرک تکميلی خود را در نوشتن خلاق ادبی از کالج بينينگتون گرفت. هميچنين مدارکی در رشته‌ی ارتباطات بين المللی بدست آورد. او مستقلا نزد نويسنده‌های سرشناسی چون ادوارد آلنن بيکر، آرتور گيبون، اول سوينکا، درک والکوت، لوسيل کليفتون و هوارد نورمان نمايش‌نامه نويسی، شعر و قصه‌نويسی آموخت. ناتالی اينک در دانشگاه کلمبيا تدريس می‌کند. آثارش در مجلات و آنتولوژی‌های فراوان در جهان غرب و جهان عرب به چاپ رسیده‌است و کتاب «شعر زنان عرب، يک آنتولوژی امروزی» او مورد تحسين محافل ادبی دنيا بوده‌است.

زندگی‌های باران

در فروشگاه مواد غذايی شماره‌ی نود و هشت برادوی
پيرمرد چينی
به من می‌گفت
باران زندگی‌های بسيار دارد.
نمی‌دانم که  به هرکسی
همين حرف‌ها ‌را می‌زند يا اين‌ها فقط چيزی ميان ماست
نمی‌دانم که در هيچ جنگی جنگيده‌است آيا؟
کسی را کشته،  هيچوقت عاشق شده‌؟
خانه‌ای از دست داده، لهجه‌اش را، همسر يا کودکی را در باران.
نمی دانم که آیا باران را صدا می‌کند وقتی سوپ هرروز را سر می‌کشد
يا زير لباس ابريشمی‌اش چه پنهان کرده
برنج، عکس‌ها و شايد خاطرات باران.
«باران»، با من می‌گويد، «خبرهای آن رفته را حمل می‌کند»
با چمدان‌ها و  بيماری‌های مسری‌شان
خاطره‌ی قحطی‌ها را بر دوش می‌برد
از خانه‌های رفته، 
عين عاشقان می‌آيد و می‌رود.
مثل سربازان می‌رود و گاه بر می‌گردد
به حياتی که بيش از اين درنگ نمی‌کند
صبر می‌کند تا من بپرسم، مرد چينی
چه کسی واقعا می‌داند 
که چه بسيار می‌زيد تا که بيايد.


روزی روزگاری پاریس

برای تو محمود
بر دری که به من سلام کردی.
یک پیاله شراب سرخ چاتو مارکوکس
به سایه‌ها نگاه می‌کنم
که شاید تعقیبمان کرده باشند،
دنیال دیواری پشت سرمان می‌گردم، روبرویمان.
می‌نشینیم. شهر آرانخوئس در میانه‌ی ما.
نیمه‌ی شب است یا دیروقت است.
صبح است یا روز است.
سکوت صداهای ما را از هم دریده‌است.
پاریس سرد است. تاریکی زود شروع می‌شود.
مکان: میدان ایالات متحده‌.
درختان برگ از دست می‌دهند، پرنده‌ای
با بال‌هایی که در دست‌های تو می‌روید.
یک اشتیاق. بازتاب صدای شلیک.
یک رودخانه. گلوله‌ای که سروانتس را خط زد،
تو می‌گویی. به یاد می‌آورم. من می‌گویم.
کتابش را در رویای دیروز جا گذاشتیم.
می‌توانیم برگردیم
یا زندان با ما آمده‌است؟
ما که هستیم اگر زمین
در نقاشی بی‌امضایی به دام افتاده‌است؟
چشم‌های تو کجاست؟
اشتیاق. نخل. نفس.
فقط پاریس اجازه می‌دهد
تا استعاره‌هایمان را باور کنیم.
به کسانی رشک می‌بریم که پیش از ما
چه آسان گذشتند،
در بسترهای خود خوابیدند
چون ما که بسترهای خود را می‌جوییم.
خانه از ما دورتر است
شکوفه‌های نارنج، زیتون و قهوه.
فرو می‌ریزم تا تو را بگیرم
مرا در هبوطم یاری می‌کنی.
 هر بار، یک سیگار.
می‌گویی، آن‌ها همیشه ما را پیدا می‌کنند،
هر بار، یک روستا.
می‌گویند، حالا خانه‌ی ماست
و اینجا اتاقی‌است
حتی اگر سزاوار یک اتاق نیستی.
می‌گویی، به بتهون گوش کن
و من چشم‌های تو را دنبال می‌کنم
تا سایه‌ات را در انبوهی مردم درک کنم.
یک موطن، یک مادر غایب.
فراموش کرده‌اند که می‌توانیم عاشق باشیم؟-- ادامه‌ی مطلب


ضربان‌های‌هوس

اضطرابی        
شیرین
قوی        
چنان طوفانی
خالی        
و بی‌تصمیم
انعکاس واضح     
تنفس وحشی
مرکز        
یک خراش
سپیده‌دم
آبشارها      
سه پنجره    
یک انعکاس
دو عاشق     
یک سایه‌ی آرام
خشونت هوس.


موسیقی‌شکسته

شاید وقتی برای موسیقی آماده‌ای
هر سازی در این حوالی شکسته‌است.
شاید وقتی مهیای آزادی شده‌ای
دلت دیگر نمی‌تپد.
شاید وقتی جنونت بالا می‌گیرد
آن‌چه می‌خواستی ببینی را پیدا می‌کنی
شاید اگر نشانم دهی
که چطور اشتیاق گدایی می‌کند
و آهنگی را در می-مینور می‌نوازد،
                                         رودخانه‌ی آرام بال‌ها
                                              خود را افشا کنند.
به جایش اما، به ناچار، چنین اتفاقی می‌افتد:
ویولنی شکسته
دلی ناگشوده
فرمانی از مسیح یا محمد
               -تبعید سلوک خودش را دارد.
حالا تو نفس می‌کشی،
آهنگی یک‌دست
در این حوالی می‌لنگد
شب‌زنده‌داری دهانت.


يتيمان شب

زير چارچوب در ايستاديم
تو در يک سو ، من در سوی ديگر
به مرزها عادت داشتيم
پاريس بود ساعت هفت
کافه دس استات اونيس
شب را زير پيراهنم حس کردم
و منتظر ماندم تا به من خوش‌آمد بگويی
نقشه‌ام دور گردنم
از من پرسيدی آيا ما از يک‌جا آمده‌ايم
جاييکه انجيرها روی تابوت کودکان است
مکان گم‌شده‌ی در گذشته.
به من گيلاسی از شراب سرخ دادی
و پرسيدی چه کسی پدرم را کشت
به من بگو چرا شب‌ها
هر شب اينجا آغاز می‌شوند
و مرا به پرسه می‌کشانند.
در کوچه‌ها قدم می‌زنيم
ناشناس در حکاياتمان
به مترو می‌رسيم
به سوی هم بر می‌گرديم
می‌خواهيم برگرديم
برگرديم به خاليا
بطری شراب و کافه‌ای
که نزديک تعطيل شدن است.


ساحل دالماسی

ما از عروسيها سخن می‌گويیم
شما از تدفين‌ها.
ما همديگر را می‌فهميم.
آن‌که نجات يافته‌است
پاسخ نمی‌دهد.
ما به هم می‌گويیم
به عقب تکيه نکن.
به جلو خم نشو.


شعر

شما آن‌جا می‌ايستيد
در ميانه‌ی رويای دو آهو.
نفس‌نفس‌زنان
از شعر می‌پرسيد.
شعر
لباس پوشيده در شاخه‌های زيتون و شادمانی شکافته
محصور در فصول شب‌های بی‌خوابی
که بر ديوارهای خاکی شهر گم‌شده‌مان آغاز می‌شود.
شعر
که گم‌می‌کند نشانی‌اش را يا  نشانی‌اش
گم‌می‌شود و به هر حال بازگشت کسانی را انتظار می‌کشد
که نه امروز برمی‌گردند و نه هيچوقت‌ديگر .
شعر
که آی‌کاش می‌توانست به ياد آورد اگر ابرها می‌شکافتند در نيم‌روز
روزی که سربازها قدم‌رو می‌رفتند در روستاها،  شهرها،
خانه‌ها، روياها و فردا، به يادآورد فروريختن نيایش‌گران را
به يادآورد فاصله‌ی ميان دست‌هايی را که نگه‌می‌داشتند همه‌ی
آن‌چه شعر ناتوان است در نگهداشتن‌شان به ياد آورد هنگامی را که رازهای اسب‌ها
محاصره شدند،  وقتی ما به خودمان تجاوز کرديم
شعر،
از تو می‌پرسم که چرا
خيابان‌ها نامی‌دارند که منش هجی نتوانم‌کرد
آيا فرهنگ لغاتمان اختراعمان می‌کند؟ لهجه‌هايمان
از ما در نفرت می‌شوند؟  بايد مکث کنيم و
بکوشيم نام‌مان را بگوييم بی‌آنکه غريبی کنيم
شاعرانمان را ستايش کنيم بی‌آنکه نگران شويم
درويش را،
هر آرزويی که در اين نام پيدا می‌شود
شعر تبعيد است
مهمانی برساخته از سنگ‌ها
خطی نازک ميان صدای ما و گلوی آسمان
شعر
خاطرات ماست لبريز دفترچه‌ا‌ی رنگ و رو رفته،  نقاشی محوی،  ديوارهايی در حال فروريختن
تا اين‌جا را دريابيم بايد که فريادهايش را بشناسيم، برای فريادهايش بايد شعرهايش را،
و  برای شعرهايش آيا ، بايد اندوه را شناخت؟


همزمانی محتوا