قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: کامیار محسنین (صفحه 20)

بایگانی نویسنده و مترجم: کامیار محسنین

می خواهم از تو بنویسم

می خواهم از تو بنویسم

با نامت تکیه گاهی بسازم

برای پرچین های شکسته

برای درخت گیلاس یخ زده؛

از لبانت

که هلال ماه را شکل می دهند؛

از مژگانت

که به فریب، سیاه به نظر می رسند؛

می خواهم انگشتانم را

در میان گیسوانت برقصانم؛

برآمدگی گلویت را لمس نمایم

همان جایی که با نجوایی بی صدا

دل از لبانت فرمان نمی برد؛

می خواهم نامت را بیامیزم

با ستارگان

با خون

تا درونت باشم

نه در کنارت؛

می خواهم ناپدید شوم

همچون قطره ای باران

که در دریای شب گمشده است

ادامه‌ی مطلب

از نو گل سرخی می آفرینم برای تو

از نو گل سرخی می آفرینم برای تو

گل سرخی وصف ناشدنی برای تو

دست کم این چند کلمه ترتیب مشخص نمازش را حفظ می کنند

آن گل سرخی را که تنها کلماتی به دور از گل سرخ وصفش می کنند

به همانگونه که فریاد سرمستی و اندوه فراوان را

از ستارگان لذت بر فراز مغاک عمیق عشق ترجمه می کنند

گل سرخی از انگشتانی ستایشگر می آفرینم برای جوانی

که چون به هم گره می خورند رواقی می سازند

اما پس از آن به ناگاه گلبرگ ها همه فرو می ریزند

گل سرخی می آفرینم برای تو

در زیر مهتابی های عشاقی که جز آغوششان بستری ندارند

گل سرخی در دل چهره هایی از سنگ تراشیده

که بدون بهره گیری از حق اعتراف مرده اند

گل سرخ دهقانی که قطعه قطعه شده

پس از آنکه بر مینی در مزرعه اش پا گذاشته است

بوی ارغوانی حرفی که تازه کشف شده است

و نه به توهین و نه به تحسین خطابم می کند

قرار دیداری که هیچکس بدان نیامده است

ارتشی مسلح در پرواز در روزی با وزش بادهایی سهمگین

صدای قدمی مادرانه در برابر دروازه های زندان

آواز مردی در زمان خواب نیمروز در زیر درختان زیتون

خروس بازی در ییلاقی مه گرفته

گل سرخ سربازی از وطن بریده

چه بسیار گل های سرخ که می آفرینم برای تو

آنگاه که الماس ها در آب دریاها شناورند

آنگاه که قرون گذشته در غبار جو زمین غوطه ورند

آنگاه که رویاها تنها در سر کودکان شکل می گیرند

آنگاه که قطره های اشک بسیاری از ناگفته ها را باز می تابند

ادامه‌ی مطلب

سالگرد

ما به پیش می رویم

نه می خوابیم، نه بیدار می شویم

به میعادگاه می شتابیم

غافل از آنکه از پیش آنجاییم.

آن ندا هنوز به گوش نرسیده

آن منادی هنوز

چهره خویش را نشان نداده است

...

اما شاید همین باشد -

آه، ای عشق من –

ارمغانی از آن چهرة ازلیِ عاری از احساس

و آن قلمروِ عاری از شکل!

ادامه‌ی مطلب

نیستم تنها

شب است که مهجور است

از نوک کوه تا به دریا.

من اما؛

من که به جنبش وا می دارم تو را؛

نیستم تنها!

 

آسمان است که مهجور است

چون ماه فرو می افتد به دریا.

من اما؛

من که در بر می گیرم تو را؛

نیستم تنها!

 

جهان است که مهجور است؛

و هر جسمانیت که در آن می بینی

چه غم افزا.

من اما؛

من که در آغوش می گیرم تو را؛

نیستم تنها!

ادامه‌ی مطلب

و آنَک

و آنَک... به ماه می نگرم.

زمانی من اینجا زندگی کرده ام.

این آواز را به یاد می آورم.

 

و آنَک... اینجا هیچ صدایی نیست.

ماه بر کفپوش نایلونی افتاده.

بچه اخم در هم کشیده.

 

و آنَک... صدای آواز.

در پشتی را باز می کنم.

زمانی من اینجا زندگی کرده ام.

 

و آنَک... در پشتی را باز می کنم.

روشنایی رفته. درخت ها مرده.

کفپوش نایلونی مرده. و آنَک.

 

و آنَک... سیاهی با سرعت دامن می گسترد.

سیاهی با آن وسعت باورنکردنی.

اینک من اینجا زندگی می کنم.

1974

ادامه‌ی مطلب

در کنار پنجره می نشینم

گفتم بازی سرنوشت، بازی هیچ-هیچ است

و چه نیاز به ماهی،

اگر شما خاویار داشته باشید؟

دوره تسلط گوتیک نیز بگذرد

و شما را به وجد آورد –

پس حشیش و کوکایین از برای چه می خواهید؟

در کنار پنجره می نشینم. آن سویش، صنوبری لرزان.

وقتی که عاشق بودم، با تمام وجود عاشق بودم.

اغلب چنین نبود.

 

گفتم جنگل تنها جزئی از درخت است.

چه نیاز به تمام اندام یک دختر،

اگر زانویش را در اختیار داشته باشید؟

بیمار از این گرد وغبارِ برخاسته با ورودِ عصرِ مدرن،

چشمان روس ها بر مناره های کلیساهای استونیایی آرام خواهد گرفت.

در کنار پنجره می نشینم. ظرف ها شسته شده اند.

من اینجا شاد بودم. اما هرگز دوباره نخواهم بود.

 

نوشتم: پیاز گل با وحشت به گل می نگرد

و عشق آن عملیست که فعلی ندارد

صفری که اقلیدس نقطه تلاقی می پنداشتش،

ریاضی نبود – هیچ بودن زمان بود.

در کنار پنجره می نشینم. و چون می نشینم، جوانیم باز می گردد.

گاه لبخند می زنم؛ و گاه تف می اندازم.

 

گفتم که شاید برگ غنچه را نابود کند

آنچه بارور است – چون گلوله ای عمل نکرده –

در خاک شخم زده فرو افتد

گفتم که در کشتزاری هموار، در دشتی بی سایه،

طبیعت دانه درختان می کارد عبث و بی پایه.

در کنار پنجره می نشینم. دستانم را به دور زانوانم حلقه می کنم.

سایه سنگین من تنها همدم خمیده من است.

 

ترانه ام خارج بود، و صدایم در هم شکسته،

اما دست کم، هیچ همسرایی نبود که تا ابد همراهی ام کند.

این سخنان نه پاداشی دارد، نه کسی را مات و مبهوت بر جا می گذارد –

هیچ پایی بر شانه من تکیه ندارد.

در تاریکی، در کنار پنجره می نشینم. همچون قطاری تندرو،

امواج در پس پرده های موجدار کوفته می شوند.

 

 

موضوع ثابت این سال های درجه دو

همین است که با غرور تصدیق می کنم

بهترین ایده هایم درجه دو بوده اند،

و باشد که آینده،

همچون نشان های افتخار من

برای مبارزه ام در برابر خفقان

به حسابشان آورد.

در تاریکی می نشینم. و چه دشوار است که تشخیص دهم

کدام بدتر است: تاریکی درون و یا تاریکی برون.

ادامه‌ی مطلب

یک ترانه

کاش اینجا بودی، عزیز من، ای کاش اینجا بودی
کاش روی مبل نشسته بودی
و من به کنارت می نشستم.
دستمال از آن تو
و اشک از آن من، سرازیر تا به روی چانه ام.
هرچند که می شد 
همه چیز عکس این باشد.

کاش اینجا بودی، عزیز من 
ای کاش اینجا بودی.
کاش در ماشین من بودیم
و تو دنده را عوض می کردی.
خود را در جایی دیگر می یافتیم
در ساحلی ناآشنا.
و یا در کنار هم می رفتیم
به همان پاتوق قدیمی و دیرپا.

کاش اینجا بودی، عزیز من 
ای کاش اینجا بودی.
کاش من از طالع بینی هیچ نمی دانستم
آنگاه که ستاره ها پدیدار می شدند.
آنگاه که ماه قرار می گرفت به روی آب 
که آه می کشید و از این دوش به آن دوش می غلتید.
کاش سکه ای در جیبم مانده بود
تا شماره ات را بگیرم.

کاش اینجا بودی، عزیز من
در همین اقلیم
وقتی در ایوان می نشستم
و آبجویم را مزمزه می کردم.
اینک شب در راهست و خورشید دارد غروب می کند
پسران فریاد می زنند و مرغان دریایی جیغ می کشند.
پس فراموشی را چه سود
اگر مرگ به دنبال آن از راه رسد؟

ادامه‌ی مطلب

برای همسرش

مرده بودم و اینک زنده ام 
تو دستم را گرفتی 

کوردلانه مرده بودم 
تو دستم را گرفتی 

تو دیدی که من مردم 
و باز عمر تازه یافتم 

تو عمر من بودی 
وقتی که مردم 

تو عمر من هستی 
و باز زندگی می کنم 


*
  به همسرم

ادامه‌ی مطلب

این برکه زمستانی

این برکه زمستانی 
یکه و تنها همچون قلب آن پیرمرد 
که غم تمام انسان ها را 
حس کرده؛ 

این برکه زمستانی 
خالی و خشک همچون چشمان آن پیرمرد 
که در میان کارهای سخت 
تلالو خود را از دست داده؛ 

این برکه زمستانی 
از دست رفته چون موهای آن پیرمرد 
که پراکنده و خاکستری 
منجمد گردیده؛ 

این برکه زمستانی 
گرفته و ترشرو همچون آن پیرمرد غمگین 
که زیر آسمان گیری 
پیر و چروک شده. 

ادامه‌ی مطلب