قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: کامیار محسنین (صفحه 10)

بایگانی نویسنده و مترجم: کامیار محسنین

شبانه

سکوت شب، سکوتی دلگیر، شبانه -

چرا جانم چنین به لرزه افتاده؟

می شنوم همهمه خونم را

و توفانی آرام در مغزم گذرا.

بیخوابی! ناتوان در خوابیدن،

و با این وجود، باز رویا دیدن.

من آدمِ خودکارِ تحلیلِ معنوی اَم،

هملتِ خودکار!

برای رقیق کردن اندوهم

در شراب شب

در گویِ اعجاب انگیزِ تاریکی -

و از خود می پرسم: کی سپیده سر می زند؟

کسی دری را بسته است -

کسی از اینجا گذر کرده است -

 ساعت سه بار نواخته است -

فقط اگر «او» بود!

 

ادامه‌ی مطلب

شبانه

 

به ماریانو ده کاویا

 

شمایی که به ضربان شب گوش کرده اید

شمایی که بیخوابی هایی دیرپای را شنیده اید

بسته شدن دری، غرش مهیب ماشینی

در دور دست، پژواک مبهمی، صدای آرامی...

 

در لحظات سکوتی وهم آور،

وقتی فراموش شدگان از زندانشان بیرون می آیند،

در ساعت مردگان، در ساعت غنودن،

خواهید دانست که چگونه بخوانید این بیت های تلخیِ پا به ماه را!

 

چنان که گیلاسی را پر می کنند، من پرشان می کنم

با اندوه خاطرات دور و شوربختی های شوم،

و دلتنگی های جانم، مست از گل ها

و داغ دلم، غم ضیافت ها.

 

و سنگینیِ آنچه که باید باشم، نیستم،

خسران قلمرویی که انتظارم را می کشد،

لحظه ای برای اندیشیدن به آنکه زاده نشده ام،

و رویای زندگیم را دیدن از زمانی که زاده شده ام!

 

این همه در میانه سکوتی عمیق از راه می رسد

جایی که اوهام زمینی شب گسترده می شود

و من حس می کنم که انگار، طنین قلب جهان

به قلبم نفوذ کرده، لمسش کرده است.

 

ادامه‌ی مطلب

به من چه مربوط

 

 

 

یه صبح، «آکانی» رو گرفتن

 

زدنش تا خورد و خمیرش کردن

 

چپوندنش توی گوشۀ

 

جیپی که منتظر بود.

 

 

 

به من چه مربوط

 

تا وقتی که لقمه ام رو

 

از دهن پرم در نیاوردن.

 

 

 

                                 یه شب اومدن

 

         با صدای پوتین هاشون

تمام خونه رو بیدار کردن

 

«دانلادی» رو بیرون کشیدن.

 

بعدش یه مدت طولانی اصلا نبود.

 

 

 

به من چه مربوط

 

تا وقتی که لقمه ام رو

 

از دهن پرم در نیاوردن.

 

 

 

یه روز، «چین وِه» که رفت سر ِ کار

دید شغلش رو از دست داده:

 

 

 نه تحقیقی، نه اخطاری، نه سوالی-

 

فقط یه گونی برای یه پرونده بی نقص و عالی.

 

 

 

به من چه مربوط

 

تا وقتی که لقمه ام رو

 

از دهن پرم در نیاوردن.

 

 

 

                                  و بعدش، یه عصر

 

همین که نشستم لقمه ام رو سق بزنم

 

                                              صدای در

 

دست گرسنه ام رو خشک کرد.

 

 

 

جیپه رو چمن های کوتاه خونه ام منتظر بود

 

منتظر، با همون سکوت همیشگیش منتظر.

ادامه‌ی مطلب

موخره

گل آفتابگردان

 گلبرگ هایش را باز کرد

           گل حنا در را بست

به روی خانه شگفتش

 

         آن روز

تو افتادی

            به سان یک کتاب

       از قفسه

بر خیال من

 

              از آن زمان، ماه

بر نخاسته است

              از همان سویِ

آسمانِ ما

ادامه‌ی مطلب

سه قطعه

سیه چرده

 

عشق تو غرقم می کند

همانجور که باد زمستانی کمر گرما را می شکند

هزار قول به باد می دهم

تا صدایم را به گوش تو برساند

سیه چرده، به نزدیکم بیا

تا بتوانم عزت بودنت را نظاره کنم

از روزی که چشم به تو دوختم

از روزی که نگاهم به زیبایی تو افتاد

عشق تو بر گرده منی که به سان اسب بادهای وحشی ام، سوار بوده است

نمی توانم بیارامم؛ خواب از چشمانم قهر کرده است

سیه چرده، به نزدیکم بیا

تا بتوانی عزت بودنم را نظاره کنی

،ای سیه چرده، با زیبایی بی اندازه

تو روغن نخلی، شکوه سوپ

تو همان سفیدی هستی که وقار دندان ها را به رخ می کشد

تو چوب صندل هستی، سرخی پر شور در خانه زیبایی

سیه چرده، به نزدیکم بیا

تا بتوانی عزت بودنم را نظاره کنی

مرغ جولا چه کاری دارد مگر ساخت آشیانه های شگرف

خرچنگ چه تکلیفی دارد مگر حفر لانه هایی در لجنزار

سوسک نجس چه شغلی دارد در کنار موسیقی در ارتفاعات

عاشق چه وظیفه ای دارد به جز ریختن عسل در گوش های دلبند

سیه چرده، به نزدیکم بیا

تا بتوانی شکوه بودنم را نظاره کنی

با آن دندان های سپیدتر از سکه های نو، با آن فاصله اغواءکننده میان دندان ها

،با کفل هایی سفت، ستاینده سینه هایی برجسته

،ای جهانساز، سر مشق زیبایی، سرشار از خرد

بیا تا بازی جوانان و آزادان را آغاز کنیم

سیه چرده، به نزدیکم بیا

تا بتوانی عزت بودنم را نظاره کنی




 

تو او را دیده ای

 

تو او را دیده ای

که سینه ام را باز کرد

و دلم را برد

 

او

با آن چشمان شگرف

و آن گام های استوار

 

که صدایش شیرین تر است

از صدای

آب های خروشان

 

ذهنش

تیز است

مثل یک ضرب المثل دبش




 

طولانی ترین عاشقانه جهان

بله...

ادامه‌ی مطلب

فرزندان من

می توانم بشنوم که آنها حرف می زنند، فرزندان من

با انگلیسی عالی و کردی دست و پا شکسته.

 

و هر وقت با آنها مخالفت می کنم

خودشان را آرام می کنند با گفتن اینکه

ناراحت مادر نباشید، او کرد است

 

آیا من در خانه خودم هم یک خارجی خواهم بود؟

ادامه‌ی مطلب

دمخور شب

من همانم که دمخور شب بوده ام

من در باران پیاده رفته ام – و در باران بازگشته ام

من از دورترین نور شهر گذر کرده ام

 

من غمگین ترین خیابان شهر را نظاره کرده ام

من از کنار پاسبانی مشغول گشت گذشته ام

و بی اشتیاق به توضیح، چشم به زمین دوخته ام

 

من بی حرکت ایستاده ام و صدای پایم را متوقف کرده ام

وقتی از دوردست، فریادی بریده

از خیابانی دیگر، بر فراز خانه ها پیچیده است

 

اما نه برای آنکه به بازگشت بخواندم یا وداعم گوید؛

و باز دورتر، در ارتفاعی غیر زمینی

یک ساعت نورانی در برابر آسمان

 

اعلان می کند که زمان نه درست بوده، نه غلط.

من همانم که دمخور شب بوده ام.

ادامه‌ی مطلب

و آنان فرمان بردند

نابود کنید شهرها را

خرد کنید دیوارها را

در هم بشکنید کارخانه ها و کلیساهای جامع، انبارها

و خانه ها را

به شکل کپه هایی بی سر و سامان از سنگ و الوار و

چوب سیاه سوخته:

شما سربازید و ما به شما فرمان می دهیم.

 

باز بنا کنید شهرها را

دوباره بچینید دیوارها را

یک بار دیگر سر هم کنید کارخانه ها و کلیساهای جامع را،

انبارها و خانه ها را

به شکل بناهایی برای کار و زندگی:

شما همه کارگرید و شهروند. ما

به شما فرمان می دهیم.

ادامه‌ی مطلب

هیروشیما (دختر کوچولو)

منم که می زنم درها رو

یکی بعد از اون یکی، درها رو

من رو نمی بینن چشم های شما

مرده ها رو که نمی بینن اون چشما

 

از مردنم توی هیروشیما

ده سالی شده

دختری هستم هفت ساله

بزرگ نمی شه که بچه مرده

 

اول موهام آتیش گرفت

چشم هام سوخت و زد بیرون

شدم یه کپه خاکستر

خاکسترهام پخش شد تو آسمون

 

من واسه خودم هیچی نمی خوام ازتون

آخه یه بچه که مثل یه کاغذ سوخته

آب نبات هم نمی تونه بخوره

 

می زنم درهای خونه هاتون رو

عمو، عمه... لطفا یه امضاء بده

تا نکشن بچه ها رو

تا بتونن بخورن آب نبات ها رو.

ادامه‌ی مطلب

رویای ماهی ها

نمی توانم باور کنم که رویاها

تنها مزیتی هستند برای آدم ها.

ماهی ها هم رویا می بینند.

در برکه ای لجن آلود، در میان مِهی مسموم

در آرزوی عزتی افزون در زندگی،

با چشمانی همیشه باز رویا می بینند.

 

ماهی ها بی حرکت رویا می بینند

به برکت آب متعفن.

مثل آدم ها نیستند که بجنبد

و بغلتند در تخت های ناخرسندشان.

به واقع هم ماهی ها فرق دارند با ما

که هنوز یاد نگرفته ایم رویا ببینیم

و انگار به هنگام غرق در آب گل آلود،

تقلا می کنیم در میان تصاویری زشت

و تیغ های ماهی هایی که دیریست مرده اند.

 

در کنار برکه ای که برای کند و کاو فرستادندم،

در زمان تحقق رویایی آزارنده از کودکی،

از آب تیره استنطاق کردم.

ماهی های آب های پاک پنهان شدند

از نگاه خیره مظنون من

و سر باز زدند که بیاموزندم

چگونه باید رویا ببینم.

ادامه‌ی مطلب

ما باز پدیدار خواهیم شد

ما باز پدیدار خواهیم شد زیر دیوارهای کنوسوس

و در دلفی، مرکز جهان

ما باز پدیدار خواهیم شد در نور تند کرت

 

ما باز پدیدار خواهیم شد آنجا که کلمات

نام های اشیاء هستند

آنجا که شکل ها شفاف و زنده اند

آنجا در نور تیز کرت

 

ما باز پدیدار خواهیم شدآنجا که سنگ، ستارگان، و زمان

قلمرو پادشاهی انسان است

ما باز پدیدار خواهیم شد که خیره به زمین بنگریم

در نور پاک کرت

 

که نیک است شفاف کردن قلب انسان

و بر پا کردن هیبت صحیح سیاه صلیب

در نور سپید کرت

ادامه‌ی مطلب

تار عنکبوت

تار عنکبوت، مرگی متقارن؛

هنوز هم

بر افراشته است بادبانی از برگی به برگی،

(غربال سپیده دم (بیایید شاعرانه ها را جلا بخشیم،

سقفی کاهگلی در پالایش ستارگان در شبی در ماه اوت

(بهتر از این نمی شود)،

نقشی زمستانی (مایه بی حسی) به روی شیشه؛

ناگهان:

دست بزرگی که بر صورتت کشیده می زند؛

چرخی که استخوان هایت را به رویش خرد می کنند؛

نشانه تیراندازی که هیبت قوزدار توست؛

 

حباب های کوچک روی آب آنجا که غرق شده ای؛

شبکه عصبی زیر معده ات که درد را متصاعد می کند؛

دوربین نشانه روی به روی هواپیمایی جنگی

به هنگام شیرجه به روی جاده ای

که تو به همراه سایر فراریان در آن پناه گرفته ای؛

شیشه پنجره،

شکسته، ترک خورده،

در جایی که چشم تو بوده است؛

تار عنکبوت، حلقه هایی هم مرکز؛

درد به اینگونه رشد می کند؛

شعاع هایی مرکز گریز؛

ستاره مرده به این شکل افول می کند؛

مرگی متقارن؛

ننگی موزون؛

خفتی منظم؛

تنها وقتی صورتت را لمس می کند،

تو حسش می کنی.

ادامه‌ی مطلب

سه مغ

احتمالا درست بعد از سال نو از راه خواهند رسید.

طبق معمول، صبح زود.

          انبرِ زایمانِ زنگِ در

بیرون خواهد کشیدت از سر

                      از زیر پتو؛

حیرت زده مثل طفلی نوزاد

در را باز خواهی کرد.

ستاره کارتی شناسایی

جلوی چشمانت برق خواهد زد.

سه مرد. یکیشان را باز خواهی شناخت

با بهتی گوسفندوار: همکلاس سال های دور

(دنیای کوچکی نیست؟)

از آن وقت، تقریبا تغییر نکرده،

فقط سبیل گذاشته،

شاید هم کمی چاق شده.

وارد خواهند شد. طلای ساعت هاشان برق خواهد زد

(سپیده دم تیره و تاری نیست؟)

دود سیگارهایشان

با عطری مثل بخوری خوشبو

اتاق را پر خواهد کرد>

در خواب و بیداری، تصور خواهی کرد فقط سقزش کم است -

وقتی تلاش می کنی با پاشنه زیر مبل هل بدهی

کتابی را که آنها نباید پیدا کنند -

حالا سقز چه هست،

بالاخره یک روز به دنبالش می گردی.

شما با ما می آیید، آقا.

به همراهشان می روی.

برفِ سفیدی نیست؟

فیاتِ سیاهی نیست؟

دنیای بزرگی نیست؟

ادامه‌ی مطلب

موضوع زبان

امیدم را می نهم بر آب

در این قایقِ کوچکِ زبان،

به همان سان که یک تن می نهد

کودکی را

در سبدی بافته از

برگ های زنبق بنفش،

کَفَش

قیر اندود،

آنگاه همه را می گذارم

در میان زنبق های زرد

و نی ها

در حاشیه رودخانه

که تنها این سو و آن سو شدن را تاب آورد،

بدون آنکه بداند از کجا سر در می آورد؛

شاید که

در دامان دختر یکی از فراعنه.

ادامه‌ی مطلب