قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: گونار اکلوف

بایگانی نویسنده و مترجم: گونار اکلوف

پانایا | گونار اکلوف

پانایا از من دور شو! از من که تو را می‌جویم می‌دانم که تنها تو را می‌جویم به‌سان نوزادی که هرگز پستان به دهان نگیرد یا او را از پستان مادر نتوان گرفت نه! می‌خواهم میان چشمه‌های خشک‌ناشدنی پستانهایت سر نهم در شدّت گرسنگی و قحط تنهایی تو و بی‌پسر؟ می‌خواهم من هم تنها بمانم. ‌ ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

گونار اکلوف | در ظلماتِ نور

    سال‌ها پیش، خیالات رمانتیکم مرا به لحظاتی می‌برد که آرزو می‌کردم برای یارم «هزار و یک‌شب» بخوانم. آن رخداد هرگز نیافتاد، لااقل در زبان فارسی. در گذر از سال‌های تبعید و غربت و خانه‌بدوشی، کم‌کم تعریف من از شعر و واقعیت تغییر می‌کرد و دیگر آن آدم سابق نبودم. دیگر، فانتزی و تخیل‌ نقش چندانی در تحول مفهوم شعر برای من نداشتند. صلبی واقعیت، فرارفتن از واقعیت را اجتناب‌ناپذیر می‌کرد. اما این فراروی، دیگر با خیال‌بافی قرین نبود. …

ادامه‌ی مطلب

تاریکی هزار چشم | گونار اکلوف

چشم‌ها بر من خم می‌شوند در تاریکی
تاریکی هزار چشم
و هزار فضای گیج
تاریک‌تر از ابروانم
یا حلقه‌ی موها بر گیج‌گاه‌ام
تار چون سوسوی چراغی نامرئی
درخششی بالای گونه و پیشانی

چهره‌ی یار توست
خمیده و بی‌حرکت بر تقدیرت
ولی چرا چنین چشم‌های دشواری؟

می‌دانم، سرانجام، آینه آنجاست
و دیگرگونه‌کسی، چشم می‌دوزد به بیرون از آینه
یک روز، چشمهایت را می‌چرخانی به سویش
وقتی دوباره سر برگردانی، من نیز ناپدید خواهم شد.

ادامه‌ی مطلب

از دستانت | گونار اکلوف

همچون زنانی که برمی‌گردند
کوزه‌ به سر، کوزه به دوش
از غیبت کنار چشمه
لبریز از هم
از شوهران و از پسران همسایه‌هاشان
لبریز از خویش
کوزه‌ات را بردار از سرت یا شانه‌ات
بر زمین بگذار و
به کسی فکر کن
که گلویش از خاک پرشده‌
سه روز است نه چیزی خورده، نه نوشیده
به من فکر کن
و آن‌چه بر من رفته است
نه فقط به همسایه‌‌ات و همسایه‌ی همسایه‌ات
از دستهایت به من آب بده
دخترم
حتی چشمانم به نوشیدن باز نمی‌شوند.

ادامه‌ی مطلب

غیاب | گونار اکلوف

نه آفتاب بود، نه ماه
و نه ستاره
که به من نور بخشیدند
تنها تاریکی بود
و نور عشق در درونم
و پرتوش که تنم را می‌شکافت.

هیچ‌کس نبودم انگار
و تو، تو، ای فاطمه
به جان من سایه‌ای بخشیدی
چراغی نقره‌ای به من دادی
از آن دم ‌که رفتی.

ادامه‌ی مطلب

بس است! | گونار اکلوف

تا کی ای فرشته
می‌خواهی مرا بیدار نگه‌داری
با این همه فکر و خیال؟
چند بار قرار است بیدارم کنی
مرا که از آن‌ها به خواب در می‌افتم؟

گاهی خیال می‌کردم همسر توام
گاهی حتی فکر می‌کردم دختر توام
دختری که خود را چون فاحشه‌ای فروخت
تا برای همه‌ی ما نان بیاورد 

یک‌بار حتی انگشتانم را بر شانه‌های تو کشیدم
و پرها را لمس کردم زیر بال‌ها
دیدم که چگونه زیر انگشت‌هایم ذوب می‌شوند
یک‌بار آن‌ها را دور گونه‌هایت چرخاندم و
دیدم که پودر می‌شوند
مثل بال‌ پروانه‌ها.

چطور می‌توانم از شرت خلاص شوم؟
بس است. دیگر مرا بیدار نکن
با هیچ رویایی.

ادامه‌ی مطلب

حیرانی | گونار اکلوف

حیران مباش،
حیران مباش از تصویری که می‌بینی:
از لب‌هایی که خود را شکل می‌دهند
از چشم‌هایی که می‌پرسند
از تغییر رنگ‌های پوست
که آهسته در نور خفیف می‌درخشند
از چهره‌هایی که محو می‌شوند
تو فقط خودت را دیده‌ای
خودت را
در آینه‌ی یک مرد.

ادامه‌ی مطلب

با مرگ | گونار اکلوف

زاده شدن آسان است تو، خودت می‌شوی مرگ ساده است: دیگر، خودت نیستی جور دیگری هم می‌تواند باشد مثل جهان آینه‌ای مرگ می‌تواندت که بزاید و زندگی تا که هلاکت کند -هر راه به کمال راه دیگر است- و شاید این همان راه باشد: با مرگ است که ظاهر می‌شوی و زندگی است که آرام آرام محوت می‌کند.

ادامه‌ی مطلب

کاری‌‌ترین زخم‌ | گونار اکلوف

  گلوله‌ای قالب ریخته‌ام برایت تا به تو در قلب‌ام شلیک‌ کنم گلوله‌ای سنگی که مجرمان استخراجش‌ کرده‌اند گلوله‌ای سربی غوطه‌داده در خون گلوله‌ای آهنین، غوطه‌داده در عسل تراش‌خورده‌ قطعه‌ای از سنگ معدنی با لبه‌های مضرس تا کاری‌‌ترین زخم‌ها را بسازد و وادارت کند تا لمس کنی از عشق مردن، چگونه است.

ادامه‌ی مطلب

جراح | گونار اکلوف

  عشق یک جراح است می‌تواند جسمت را چون چاقوی جراحی ببرد می‌تواند دلت را عمل کند ختنه‌ات کند. شاید باور نکنی من اما می‌دانم. عشق عمل می‌کند بر پوستت، بر گیسوانت، بر خرام‌ات عشق درمانی ندارد جز چاقوی جراحی.

ادامه‌ی مطلب