قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: گونار اکلوف

بایگانی نویسنده و مترجم: گونار اکلوف

داستان فاطُمه | گونار اکلوف

پنج بار سایه را دیدم. و از سر اتفاق، به او سلامی گفتم. در ششمین سلام ناگاه در برابرم ایستاد راه را در کوچه ی تنگ پایین شهر بر من بست و به دُرشتی زبان به ملامتم باز کرد. ـ چرا توجهی به من نداری؟ چرا با سایه ی خود همبستر نمی شوی؟ ـ مگر همبستر شدن آدمی با سایه اش ممکن است؟ رسم براین است که بگذاری سایه ات تا دو گام پس از تو قدم بردارد تا شب …

ادامه‌ی مطلب

مرا فروختی | گونار اکلوف

آه مادر می دانم مرا به کجا فروختی به آن دروازه افراشته که نامش مرگ است در این دنیای آینه ای می خواهم با خود چون کودکی در خود روبرو شوم با لالایی هایی که مرا بخشیدی با زیبایی ها و قصه ها با نگاههای ژرف شیری که نوشاندی ام با آغوشی و با بوی عرق دایه ام   *   انگار دریا بازوانش را بسویم دوره کند به گردم حلقه کند در اتاقم شب هنگام انگار دریا خود را …

ادامه‌ی مطلب

شیطان خداست و خدا شیطان | گونار اکلوف

شیطان خداست و خدای شیطان و من آموختم این دو را بپرستم یکی را به سبکی و آن یکی را به سیاقی دیگر طریق اما یکی بود که هر دو حکم می راندند تا آنجا که عشق را دریافتم ؛ شکاف حد فاصل این دو نبرد عشق؛ صاعقه ی نور میان لبهای خونین رخنه ای که از آن برگزیدگانی پا به دنیای بی تفاوت می گذارند بی تفاوت، آدمیانی که خدای را سجده می برند بی تفاوت، آدمیانی که بر …

ادامه‌ی مطلب

پانایا | گونار اکلوف

پانایا از من دور شو! از من که تو را می‌جویم می‌دانم که تنها تو را می‌جویم به‌سان نوزادی که هرگز پستان به دهان نگیرد یا او را از پستان مادر نتوان گرفت نه! می‌خواهم میان چشمه‌های خشک‌ناشدنی پستانهایت سر نهم در شدّت گرسنگی و قحط تنهایی تو و بی‌پسر؟ می‌خواهم من هم تنها بمانم. ‌ ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب

تاریکی هزار چشم | گونار اکلوف

چشم‌ها بر من خم می‌شوند در تاریکی
تاریکی هزار چشم
و هزار فضای گیج
تاریک‌تر از ابروانم
یا حلقه‌ی موها بر گیج‌گاه‌ام
تار چون سوسوی چراغی نامرئی
درخششی بالای گونه و پیشانی

چهره‌ی یار توست
خمیده و بی‌حرکت بر تقدیرت
ولی چرا چنین چشم‌های دشواری؟

می‌دانم، سرانجام، آینه آنجاست
و دیگرگونه‌کسی، چشم می‌دوزد به بیرون از آینه
یک روز، چشمهایت را می‌چرخانی به سویش
وقتی دوباره سر برگردانی، من نیز ناپدید خواهم شد.

ادامه‌ی مطلب

از دستانت | گونار اکلوف

همچون زنانی که برمی‌گردند
کوزه‌ به سر، کوزه به دوش
از غیبت کنار چشمه
لبریز از هم
از شوهران و از پسران همسایه‌هاشان
لبریز از خویش
کوزه‌ات را بردار از سرت یا شانه‌ات
بر زمین بگذار و
به کسی فکر کن
که گلویش از خاک پرشده‌
سه روز است نه چیزی خورده، نه نوشیده
به من فکر کن
و آن‌چه بر من رفته است
نه فقط به همسایه‌‌ات و همسایه‌ی همسایه‌ات
از دستهایت به من آب بده
دخترم
حتی چشمانم به نوشیدن باز نمی‌شوند.

ادامه‌ی مطلب