قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: کلارا خانس

بایگانی نویسنده و مترجم: کلارا خانس

شعر ۱، شب پلنگ | کلارا خانس

گرگ و میش، بوی پلنگ و آسمان که شکارچیان را خبردار می‌کند. دور شو ای یار! و جنگل را به آتش بکش پیدایت می‌کنم رد خاکسترها را می‌گیرم و به سینه‌ی آتشفشان‌ها می‌خزم که گهواره‌ی ما آن‌جاست تا نیزه‌های شب فرو افتند و من رسیده باشم. می‌رسم و می‌میرم و تو در خونم خواهی خواند راستی کلمات مرا خواهی خواند. بنوش ای یار! جام زندگی‌ام را بنوش که زندگی من رنج است تحفه‌ایست همیشه پیش‌کشِ آرزو و همیشه، تسلیمِ راز.

ادامه‌ی مطلب

شعر ۲، شب پلنگ | کلارا خانس

صبح و تنم با آواز دیگرگون پرندگان، با گل‌های سپید سپیده‌دمان و نسیمی که به تو راه می‌برد بیداری پرغریو عشق در آرامش آرامشی که از طراوت ساعات می‌چکد. و هر آن‌چه راهیست به دهان نبوسیده‌ی تو که اینک یاسمن‌های روز را نفس می‌کشد.

ادامه‌ی مطلب

شعر ۳، شب پلنگ | کلارا خانس

نشاط پائیز و باران. جراحتی بر اطلسی‌ها و دستی که در خلا‌ء ردپاها را می‌جوید. وقتی قطرات اشتیاق را صیقل می‌دهند و نیزه‌ای در تنی مشتاق فرو می‌رود تا به سبزی معصومی دست یابد که برگ‌ها را پناه‌ خود کرده‌است پلنگ در دل جنگل، دودی می‌شود که به سرخی می‌زند.

ادامه‌ی مطلب

شعر ۴، شب پلنگ | کلارا خانس

هم‌سرایان می‌خوانند: “تو که چشای سرخ داری، علامتِ تو سینه‌تو، به ما نشون نمی‌دی؟” و شن می‌شوم تا باد ردپاها را پاک کند “اِی که چشای سرخ داری، آتیشه رو، تو از کجا دزدیدی؟” و من آب می‌شوم می‌لغزم از میان قدم‌هاشان و به جنگل درختان قان می‌گریزم رودخانه مرا گرد می‌آورد گلوله‌ها چار جهت را می‌شکافند انجیرخوار آینه‌هایش را پنهان می‌کند و شمایل شب پدیدار می‌شود دلواپسی‌ام بر بوته‌ها می‌گسترد و تنها با یک خیال نقش می‌بندد: “کنام تو …

ادامه‌ی مطلب

شعر ۵، شب پلنگ | کلارا خانس

به رودخانه رفتیم، از سنجاقک‌های آبی یاد گرفتیم که نگاهمان را پاس بداریم و از علف دل‌کندن آموختیم شعرهایت شاه‌توت‌ها بودند و جریان آب در دهان من و آب انعکاس لبخندت را بر من می‌پاشید نشاطی که با آن گیسوانم را می‌بافتی. آه ای صدا وضوحت را نگهدار! نگذار مفاهیم ابری‌ات کنند شبدری می‌چینی و می‌گویی نور با سوزنی نقش زمان را در سنگ می‌کند.

ادامه‌ی مطلب

شعر ۶، شب پلنگ | کلارا خانس

کولیان آمدند سبدها پر از گلابی و روسری‌ها مملوِّ سکه‌ها سنگی به هوا انداختیم رقص آغاز شد و از کپه‌های آتش پریدیم کره اسب‌ها رم کردند و ساعت دلتنگی آسمان را شخم زد و رد شد پاهایم را شبدرها پوشاندند سرت را گل‌های شاه‌پسند

ادامه‌ی مطلب

شعر ۷، شب پلنگ | کلارا خانس

گازِ سرخِ دهانت. شب، با سرودی از زمین نورها و صداهای سفید را می‌بلعد تا مشعل آتش را نشا کند. شخم‌ها سراشیب‌ها جبرهای ناخواسته و چشمه‌ای سیاه که کپلِ گریزان‌ات را عیان می‌کنند قدم‌های نرم‌ات را و بوسه در می‌گشاید و حالاست که می‌دانم تو بودی آن صدفی که تمامی عالم را در گنبد من غرق کرد گدازه‌ها‌ و بی‌خوابی‌شان را و باغ‌های سبز را که هنوز در رگ‌های من جاری‌اند. و آن بوته‌ی ولیک که مرا به خون آلود …

ادامه‌ی مطلب