قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: آمی لاول

بایگانی نویسنده و مترجم: آمی لاول

اعتدال بهاری | ایمی لاول

بوی خوش سنبل مثل مه‌ای پریده رنگ و تنک بین من و کتابهایم نشسته؛ باد جنوب از اتاق می‌گذرد و تن شعله‌ی شمع را می‌لرزاند. عصب هایم تیر می‌کشند از صدای چک چک باران پشت پنجره و خیالم پریشان است‌ از جوانه‌های سبزی که آن بیرون، در شب سر بر می‌آورند.   چرا اینجا نیستی که فتحم کنی با فراوانی عشق ناگزیرت.

ادامه‌ی مطلب

الهه‌ی اسیر | امی لاول

 بالای بام ،

روی سرِ گردانِ دودکش

من خُرده های لعل بنفش را دیدم

آبی و کهربایی ، می درخشیدند

دمی

در انتهایِ دور خیابانِ غبارآلود

از میان سیل آسای باران ،

می آمد

تالالویی سرخ

ماهتاب را می نگریستم

در حریری از سبز روشن آرمیده بود

بال های اوست

بال های  الهه ای

که روی ابرها قدم می زد

که پر و بال رنگین کمانی اش را تکیه داده بود

مایل بر مسیر گذارهای باد

مدت ها بود ، در پی اش بودم

با چشمانی خیره و سکندری هایی که می خوردم

غمم نبود که  پشت سرش می کشاندم

چشمانم پُر از رنگ بود :

زعفرانی ؛ یاقوتی ؛ زردی های زمردی

و نیلیِ الماس

رشته ئ رُزها ، چینه های یاقوتِ زرد

ذرات نارنجی ، مارپیچ های شنگرف

خال خالِ طلاییِ گلبرگ های داوودی

سرخابی ِ بی قرارِ گل ادریس

در پی اش می رفتم

به تالالو بال هایش  می نگریستم

در شهر او را یافتم

شهری با خیابان هایِ باریک

درباز رو در رو شدم با او

لزران و ناآرام

با ریسمان بال های رقصانش را بسته بودند به دو سو

عریان بود و سرد

چون آن روز باد می وزید

در غیاب آفتاب

مردان بر سرش چانه می زدند

داد و ستدِ نقره و طلا

با مس و گندم

قیمت هایشان را درون بازار بلند داد می زدند

الهه ، می گریست

صورتم را پوشاندم ، گریختم

و باد ِ خاکستری ، پشت سرم سوت می کشید

در امتداد خیابان های باریک 

ادامه‌ی مطلب

بانوی شکوفه‌های عصر | امی لاول

 تمام روز را کار کرده ام

حالا خسته

صدا می زنم " کجایی "

جوابی نیست جز جنبش شاخه های بلوط در باد

سوت و کور است خانه

خورشید روی کتاب های تو می تابد

روی  قیچی و انگشتانه ای که تازه زمین گذاشته ای

 آنجا نیستی اما

و من ناگهان تنهام

کجایی ؟  در به در دنبال توام

آنگاه می بینمت

ایستاده ای  زیر شاخه شکوفه های زبان در قفا

با سبدی از گل های رز در دست

سردی  ، مثل نقره

و می خندی

  خیال می کنم ، ناقوس ها را می نوازند

 

 می گویی گل های صد تومانی را آب بدهم

که شاخه های تاج الموک زیادی بلند شده است

که کاملیا ها باید سبک شوند

تمام این ها را می گویی

اما من به تو می نگرم ، با قلبی از نقره

شعله های سپید ِ قلبِ صیقلی ات

زبانه می کشد زیر طاق آّبی زبان در قفا ها

و من مشتاقم در دَم زانو بزنم

مقابلت

آنگاه تمام ما ،  صدایی می شود بلند ، سرخوش می خواند چون مناجاتی با نوای ناقوس ها

ادامه‌ی مطلب

تاکسی | امی لاول

 از کنارت که می روم

زمین نفس های آخرش را می کشد

مثل کوبشی رو به سکوت

تو را می خوانم ، پیش چشمان ستاره های آویزان

داد می زنم سرِ حواشیِ باد

عبور می کنند تُند و تُند ، خیابان ها

یکی پس از دیگری

می گیرند تو را ازمن

و چراغ های شهر چشمم را می زنند

نمی گذارند بینمت باز

چرا باید ترکت کنم چرا

برای خود زنی با لبه های تیز ِ شب آیا ؟

ادامه‌ی مطلب

از طرف کسی که ماند | امی لاول



شهر به چشمم خالیست حالا که نیستی تو

برهوتِ خیابان های غم انگیز ، جایی که دیوارهای متروکه

هیچ میلی را مستور نمی کنند : غروب می کند خورشید

خوفناک ، مبدّل ،  آندم که ژرفای تابانش

پاشیده روی صورتک های سپید مدفون درون دالان های سنگ.

زوزه ی موتور ها ،  آمیخته

با صدای بازی بچه های کوچه ، دراین فاصله می پیچند

محو می شوند اما زود ، در مویه های مدید .

آخر، ارضای کدام نیاز به زحمتش می ارزد ؟

در حیرتم

که دیگران دوباره باز راه های رفته را می روند

بیزارم از شوقشان به  هر آنچه دارند

گله های اشباحی که تکرار می کنند

روال های کهنه را .  تنهایم ،  می دانم

 روزها

هنوز زاده می شوند

 و جهان

 پرکرده  جای خالی تو را

 

ادامه‌ی مطلب