قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: یرژی هاراسیموویچ

بایگانی نویسنده و مترجم: یرژی هاراسیموویچ

تولد: ۱۹۳۳ / مرگ: ۱۹۹۹ / یکی از چهره‌های شاخص نسل ۱۹۵۶ در شعر و ادبیات لهستان که به همراه زبیگنیف هربرت، میرون بیولوشفسکی، استانیسلاو چیچ و بودان دروزدوفسکی گریز از دستورالعمل‌های رئالیسم سوسیالیستی را رقم زدند – هر چند که دنیای شعر او با سایرین (از جمله هربرت) تفاوت‌هایی شگرف داشت. برخی از اشعار او که نصویرپرداز توانای مناظر جنوب شرقی لهستان بود را در زمره‌ هایکوهای بیاد ماندنی اروپای شرقی برمی‌شمارند. هاراسیموویچ در دهه هفتاد میلادی به اوج محبوبیت رسید. پس از مرگ، خاکسترش را بر فراز کوه‌ها پراکندند.

دوچرخه

یک بار
از یادِ جهانگردان رفته
پیوست دوچرخه‌ای
به گله‌ای
از بزهای کوهی

با شاخ‌های نقره‌ایش
با پیچ با شکوهشان
شد
فرمانده‌شان

با زنگش
آگاهشان کرد
از خطر

با آنان
همراه شد
در هیاهویشان
در درختستانی
برف گرفته

دوچرخه
با بزها
از ارتفاعات خیره شد
به آدم‌های در رفت و آمد

جنگید
بر سر بزی
با گوزنی ریشدار

غضب گرفت بر عقابان
در طغیان
بر تک چرخ عقب

شاد بود
هر چند که هیچ وقت
علف نخورده بود
یا که از جویباری
ننوشیده بود

تا یکبار
یک شکارچی
او را با تیر زد

در وسوسهٔ
نشان نقرهٔ
شاخ‌هایش

و آنگاه
بر فراز کوه‌های تاترا
رو در روی آسمانِ
پر از برقِ ماه ژانویه
دیدند

برخاست فرشته مرگ
به آرامی
به سواری به سوی بهشت
شاخ‌های مرده دوچرخه
در دستانش.

ادامه‌ی مطلب

تبارشناسی

من از پیشینیانم به ارث برده‌ام

از مادربزرگ آلمانی‌ام
نهادِ پُر بادِ ترومپت‌ها را
جملات آهنگین دستوری را

از پدربزرگ اوکراینی‌ام
نشانه‌های دود درخت کُندُر را
استعداد نسخه برداری از سرودهای مذهبی را

از مادر تَتارم
رام ناپذیری زندگی را
صفیر احساسات را
ضمیر تیره را

من لوحی هستم
پر از نوشته‌های ادوار قدیم.

ادامه‌ی مطلب

کفش‌های پدربزرگ

پدربزرگ، دوباره
رفتی آلو دزدی
و باز هم با بهترین کفش‌هایت رفتی
همان‌هایی که در کلیسا می‌پوشی

لا اقل می‌شد
کفش‌های دم دستی‌ات را ببری

پدر بزرگ می‌گوید راستی
چه فکری می‌کنند آن کفش‌های کلیسایی

تمام آن وعظ‌ها را شنیده‌اند
مدتی طولانی در کلیسا ایستاده‌اند
و آن وقت رفته‌اند.

ادامه‌ی مطلب

شاعر هیچ وقت ندارد

من هیچ وقت ندارم
شما را خواهم گفت که کیستم
تنها در سه کلمه

به زیر کلاهی لبه‌دار
برجستگی‌های صورتم
صورت یک دزد

مثل دو نیمه لیوانی دسته‌دار
در دستانم گرفته‌ام
دو قطعه شعرم را

حالا
که همه چیز را فهمیدید
تشریفتان را ببرید.

ادامه‌ی مطلب

اسبِ تَتار

اسبی تَتار از تبار من
چار نعل می‌تازد از میان کتاب‌های من
از آنجاست که سر می‌گیرد صفیرِ وحش
در یورش سبز کلمات

دسته‌های علف‌های سرخ - قهوه‌ای
می‌لرزند
در باد

یک روز
در مقابل خانه‌ات
پدیدار می‌شود اسب تَتار
تنها.

ادامه‌ی مطلب

شبی در ماه مارس

ماه هجوم می‌برد به درونِ درختانِ وَن
بوریایی طلایی می‌اندازمش

ماه هجوم می‌برد به درونِ درختانِ وَن
به راستی که خوب می‌روبَمَش

ماه هجوم می‌برد به درونِ درختانِ وَن
جبه‌ای قدیمی می‌بخشمش

ماه هجوم می‌برد به درونِ درختانِ وَن
به راستی که دوستت دارم، ماه من

ماه هجوم می‌برد به درونِ درختانِ وَن
به حیاط پشتی می‌رانمش.

ادامه‌ی مطلب