قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: گابریلا میسترال

بایگانی نویسنده و مترجم: گابریلا میسترال

آوازی که دوست داشتی

آوازی که دوست داشتی را می خوانم، عمر من

اگر بیایی و گوش کنی، عمر من

اگر بیاد آری دنیایی را که در آن زندگی می کردی،

بشنو آوازم را، روح من.

 

سکوت را نمی خواهم، عمر من،

چطور بدون فریاد وفاداریم اثبات می شود؟

کدام نشان مرا می شناساند، عمر من؟

 

همان گونه ام که از آنِ تو بودم، عمر من،

نه آرام، نه از یاد رفته، نه سرگشته.

با تاریکی بیا، عمر من،

اگر به یاد می آری این آواز را، عمر من،

اگر باز می شناسی آوازی را که بلد بودی،

اگر هنوز هم به یاد می آوری نامم را.

 

در فراسوی زمان و بی زمانی می مانم.

نترس از شب، مِه یا باران.

به دنبال ردی برو یا که هیچ ردی.

از همانجایی که هستی مرا بخوان، روح من!

و صاف به سمتم بیا، رفیق...

ادامه‌ی مطلب

دستت را به من بده

دستت را به من بده، با من برقص،

دستت را به من بده، دوستم داشته باش.

چون گلی تنها خواهیم بود ما،

چون گلی تنها، و دیگر هیچ.

 

یک ترانه را با هم می خوانیم،

با یک آهنگ با هم می رقصیم.

چون سبزه ها باد می لرزاند ما را.

چون سبزه ها و دیگر هیچ.

 

نام تو رزا، نام من امید:

تنها نامت فراموش می شود،

چون ما رقصی خواهیم بود

به روی تپه و دیگر هیچ.

ادامه‌ی مطلب

آنانکه نمی رقصند

کودکی معلول گفت:

«من چطور برقصم؟»

گفتیم

بگذار قلبت برقصد.

سپس بچه ای ناقص العقل گفت:

«من چطور بخوانم؟»

گفتیم

بگذار قلبت بخواند.

سپس بته خشکیده بیچاره ای گفت:

«پس من چطور برقصم؟»

گفتیم

بگذار قلبت با باد پرواز کند.

سپس خدا از آن بالا گفت:

«من چطور از آبی آسمان فرود آیم؟»

گفتیم

بیا اینجا برای ما در نور برقص.

تمام دره می رقصید

با هم زیر نور خورشید

و قلب او که نپیوست به ما

بدل شد به خاک... به خاک.

ادامه‌ی مطلب

مادر غمگین

بخواب، بخواب، دلبندم،

نگران نباش، نترس،

که روح من نمی خوابد،

که من نمی آرامم.

 

بخواب، بخواب، و شبانگاهان

بگذار نجواهایت لطیف تر باشد

از یک برگ سبز،

از پشم نرم بره ها.

 

بگذار در وجود تو

جسمم سبک بخوابد،

ای ترس من، ای لرز من،

بگذار در وجود تو

چشم هایم بسته شود

و قلبم به خواب فرو رود.

ادامه‌ی مطلب

سالگرد

ما به پیش می رویم

نه می خوابیم، نه بیدار می شویم

به میعادگاه می شتابیم

غافل از آنکه از پیش آنجاییم.

آن ندا هنوز به گوش نرسیده

آن منادی هنوز

چهره خویش را نشان نداده است

...

اما شاید همین باشد -

آه، ای عشق من –

ارمغانی از آن چهرة ازلیِ عاری از احساس

و آن قلمروِ عاری از شکل!

ادامه‌ی مطلب

نیستم تنها

شب است که مهجور است

از نوک کوه تا به دریا.

من اما؛

من که به جنبش وا می دارم تو را؛

نیستم تنها!

 

آسمان است که مهجور است

چون ماه فرو می افتد به دریا.

من اما؛

من که در بر می گیرم تو را؛

نیستم تنها!

 

جهان است که مهجور است؛

و هر جسمانیت که در آن می بینی

چه غم افزا.

من اما؛

من که در آغوش می گیرم تو را؛

نیستم تنها!

ادامه‌ی مطلب