قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: کنستانتین کاوافی

بایگانی نویسنده و مترجم: کنستانتین کاوافی

او سوگند می‌خورد

هر از چند گاه او سوگند می‌خورد زندگی بهتری بیاغازد
اما هنگامی‌ که شب از راه می‌رسد با پند خویش
- با نمودها و سازش‌های خویش
هنگامی‌که شب از راه می‌رسد با توانِ خویش
از آن بدنی که نیاز دارد، که می‌خواهد،
او، گمگشته، باز می‌گردد به همان عیشِ مرگبار.

ادامه‌ی مطلب

در استماع عشق

در استماع عشقی بزرگ، پاسخی بده، تکانی بخور
مثل آدمی‌جمال پرست. تنها، کامیاب آنچنانکه بوده‌ای،
به یاد آر چه چیزهایی تخیلاتت آفریده است برای تو.
اول این، و بعد باقیِ
آنچه در عمرت تجربه کرده‌ای، لذت برده‌ای:
کمتر بزرگ، بیشتر ملموس و واقعی.
از عشق‌هایی مثلِ این، تو بی‌بهره نبوده‌ای.

ادامه‌ی مطلب

خاکستری

وقتِ نگاه به شیشۀ ماتِ نیمه خاکستری
به یاد آوردم آن دو چشمِ خاکستریِ دلفریب را،
باید بیست سالی گذشته باشد از زمانی که دیدمشان...

-------------------------

یک ماهی عاشق بودیم،
بعد او سرِ کار رفت، فکر می‌کنم در ازمیر،
و دیگر هیچوقت همدیگر را ندیدیم.

آن چشمانِ خاکستری باید که از دست داده باشند زیباییشان را – اگر که او هنوز زنده باشد؛
آن چهرۀ دلفریب باید که در هم شکسته باشد.

ای یاد، آنچنان که بودند نگاهشان دار.
و ای یاد، هر آنچه می‌توانی از عشق باز آر،
هر آنچه که می‌توانی، امشب باز آر.

ادامه‌ی مطلب

احضار سایه‌ها

یک شمع بس است. نور لطیفش
دلچسب‌تر است، دلنشین‌تر است
وقتی سایه‌ها از راه برسند، سایه‌های عشق.

یک شمع بس است. امشب این اتاق
نباید نور زیادی داشته باشد. در وهمی‌عمیق،
همه ادراک، و با نوری لطیف -
در این وهم عمیق، پنداره‌هایی را شکل می‌دهم
که سایه‌ها را احضار کنم، سایه‌های عشق.

ادامه‌ی مطلب

آنا کومنینا

در پیش در آمدِ «اَلِکسیاد»ش
«آنا کومنینا» سوگواری می‌کند بر بیوگی‌اش.

روحش آشوب است.
ما را می‌گوید: «و می‌شویم چشم‌هایم را
در رودهای اشک... دریغ از موج‌ها»ی زندگی‌اش
«دریغ از انقلاب‌ها». غم می‌سوزاندش
«تا استخوان‌ها، مغز استخوان‌ها و شکافتنِ» روحش.

اما انگار حقیقت این باشد که این زنِ تشنهٔ قدرت
تنها یک غم را می‌شناخت که به راستی مهم بود؛
حتی اگر که نپذیرد، این زنِ یونانیِ خودبین
تنها یک دردِ تحلیل برنده داشت:
که با تمام زبردستی،
هیچگاه توفیق نیافت تاج و تختی را به دست آورد،
که «جانِ» چشم سفید از دستش به در آورده بود.

ادامه‌ی مطلب

دریای صبحگاهی

بگذار اینجا توقف کنم. بگذار من هم کمی طبیعت را تماشا کنم.

آبی درخشان دریای صبحگاهی، آسمان بدون ابر،

ساحل زرد، همه دوست داشتنی،

غرقه در نور

 

بگذار اینجا بایستم. و بگذار وانمود کنم این همه را می بینم

(به واقع دیدم برای لحظه ای، اول که ایستادم)

به جای اینکه در اینجا هم خیال پردازی هایم را ببینم،

خاطراتم را، آن تصاویر پر از هوی و هوس را.

 

1915

ادامه‌ی مطلب

من به هنر در آورده ام

به وهم می نشینم.

من به هنر در آورده ام هوس ها و احساس ها را:

چیزهایی که زیر چشمی دیده شده اند را،

چهره ها یا خطوطشان، برخی خاطرات مبهم

از روابط عشقی به جایی نرسیده را.

بگذار به هنر وا سپارم:

هنر می داند چگونه شکل هایی از زیبایی بسازد،

با تکمیل کردن زندگی بدون آنکه حسش کنی

با آمیختن حس ها، با آمیختن روزی با روزی دیگر.

 

1921

ادامه‌ی مطلب

تروایی ها

تلاش های ما از آن مردان محکوم به شکست است؛

درست به سان تلاش های تروایی ها.

فقط می آغازیم که به جایی برسیم،

کمی اعتماد به نفس به کف می آریم،

تا حدی بی پروا و امیدوار می شویم،

 

درست در زمانی که همواره مانعی راهمان را می گیرد:

آشیل از خندقی در برابرمان بیرون می جهد

و با فریادهای وحشیانه اش ما را می ترساند.

 

تلاش های ما درست به سان تروایی هاست.

فکر می کنیم بخت خود را تغییر خواهیم داد

با ثابت قدم بودن، با شجاع بودن،

پس آماده جنگ، بیرون می آییم.

 

اما وقتی بحرانی بزرگ از راه می رسد،

از بی پروایی، از ثابت قدمی، نشانی نمی ماند؛

روحمان، زمینگیر، به لکنت می افتد،

و سراسیمه، پیرامون دیوارها به جنبش می افتیم

در تلاش برای نجات خود، می گریزیم.

 

باز اطمینان داریم که شکست می خوریم.

آن بالا، بر فراز دیوارها، دیگر آغازیده اند سرود عزا را.

بر خاطرات سوگواری می کنند، بر هاله های روزگارمان.

پریام و هکوبا به تلخی سوگواری می کنند برایمان.

ادامه‌ی مطلب

آفتاب بعد از ظهر

این اتاق، چه خوب می شناسمش

اکنون با اتاق بغلش، اجاره اش می دهند

برای کارهای اداری. کل خانه بدل شده است

 

به ساختمانی اداری برای کارگزاران، بازرگانان، موسسات.

 

وای که این اتاق چه آشناست.

 

اینجا، نزدیک در، نیمکتی بود،

قالیچه ای ترکی در روبروی آن.

در کنارش، طاقچه ای با دو گلدان زرد.

در سمت راست – نه، مقابل – اشکافی آینه دار.

آن وسط، میزی که پشتش می نوشت،

و سه صندلی بزرگ حصیری.

در کنار پنجره، همان تختخواب

که بارها به رویش عشق ورزیدیم.

 

باید هنوز هم این دور و بر باشد، آن خرت و پرت های قدیمی.

 

در کنار پنجره، تختخواب بود:

آفتاب بعد از ظهر به روی نصفش می افتاد.

 

یک بعد از ظهر در ساعت چهار جدا شدیم...

تنها برای یک هفته... و بعد شد

آن یک هفته برای همیشه.

ادامه‌ی مطلب

در همان فضا

ترکیب خانه ها، کافه ها، محله

که این سال ها همیشه دیده ام:

 

من شما را آفریده ام

زمانی که شاد بودم

زمانی که غمگین بودم

از حادثه های بسیار

از جزئیات بسیار

 

و، از چشم من،

کل شما تبدیل به احساس می شود.

ادامه‌ی مطلب

یکنواختی

روز یکنواختی در پی روزی دیگر

به همان یکنواختی. همان چیزها

باز اتفاق می افتد، و بعد باز اتفاق می افتد،

همان لحظه ها می آیند و می گذرند.

 

ماهی می رود و ماهی دیگر می رسد.

چه آسان می توان حدس زد چه چیزی در انتظار ماست:

کل کسالت دیروز.

و فردایی که دیگر نشانی از فردا بودن نخواهد داشت.

 

1908

 

ادامه‌ی مطلب

برای آمونیس که در سال ششصد و ده در بیست و نه سالگی مرد

رافائل، از تو خواسته اند چند بیتی بنویسی

برای سنگ نبشته آمونیس شاعر.

چیزی سرشار از ذوق و پیراسته. بی شک، تو می توانی،

تو بهترینی برای نوشتن

درباره آمونیس شاعر، آمونیس ما.

 

 البته از شعرهایش سخن خواهی گفت -

اما از زیباییش هم بگو،

زیبایی با ظرافتش که ما عاشقش بودیم.

 

یونانی تو همواره شیوا بوده است و آهنگین.

اما ما اینک صنع تو را می خواهیم.

اندوه ما و عشق ما به زبانی بیگانه می کوچند.

حس مصری خود را در آن زبان یونانی بریز.

 

رافائل، می دانی ابیاتت باید به شیوه ای نگاشته شوند

که چیزی از زندگی ما درونشان داشته باشند،

که وزن و قافیه اشان نشان دهد

یک اسکندریه ای درباره یک اسکندریه ای می نویسد.

 

1917

ادامه‌ی مطلب

پیش از آنکه زمان تغییرشان دهد

غرق غم بودند به هنگام جدایی.

آن چیزی نبود که آنان می خواستند: شرایط بود.

نیاز به گذران زندگی، وادار کرده بود یکیشان را

که به دوردست بکوچد: به نیویورک یا کانادا.

عشقی که حس می کردند، البته، مثل قبل نبود؛

از کششی که میانشان بود، به تدریج کاسته شده بود،

از آن کشش به شدت کاسته شده بود.

اما جدا بودن، آن چیزی نبود که آنان می خواستند.

شرایط بود. یا شاید سرنوشت

بسان هنرمندی پدیدار شده بود و اینک جدایشان کرده بود،

پیش از آنکه احساسشان رو به مرگ بگذارد، پیش از آنکه زمان تغییرشان دهد:

انگار که یکی برای دیگری همیشه به همان شکل بماند،

مرد جوان دلپسند بیست و چهار ساله ای.

ادامه‌ی مطلب

از ساعت نه

دوازده و نیم. زمان به چه سرعتی گذشت

از ساعت نه که چراغ را روشن کردم

و همینجا نشستم. نشستم بی آنکه چیزی بخوانم،

بی آنکه چیزی بگویم. تنهای تنها در خانه،

با که سخن بگویم؟

از ساعت نه که چراغ را روشن کردم

سایه اندام جوانم

تسخیر کرده مرا،

به یاد اتاق های خوشبوی دربسته انداخته مرا،

به یاد هوسی قدیمی – چه هوس بی پروایی.

و به یادم آورده خیابان هایی را که اینک نمی توان باز شناختشان،

کاباره هایی مملو از جمعیت که اینک تعطیل شده اند،

تئاترها و کافه هایی که دیگر وجود ندارند.

سایه اندام جوانم

چیزهایی را به یادم آورده که اندوهگینمان می کنند،

سوگ های خانوادگی، جدایی ها،

احساسات قوم خودم،

مردگانی که کمتر کسی باز می شناسدشان.

دوازده و نیم: زمان چگونه گذشته است.

دوازده و نیم: سال ها چگونه گذشته است.

 

1918

ادامه‌ی مطلب

صداها

صداهایی که می خواستیمشان، دوست داشتیمشان،

از آن کسانی که مرده اند، یا کسانی که

.چون مردگان از دست دادیمشان

:گاهی با ما سخن می گویند در رویاهایمان

.گاهی غرق در فکر، طنین می یابند در ذهنمان

و، با آوایشان، لحظه ای بر می گردیم

- به آوایی از نخستین شعر زندگیمان

.بسان موسیقی دوری که در شب محو می شود

 

1904

ادامه‌ی مطلب

به یاد آر، بدن

 

بدن، به یاد آر نه تنها چه اندازه با تو عشق ورزیده اند

نه تنها تخت هایی که بر آن آرمیده ای،

بلکه برق آشکار هوس ها

در چشمانی که به تو می نگریستند،

- لرزه صداهایشان برای تو

.که تنها مانعی اتفاقی ناکامشان گذاشته است

اینک سرانجام همه در گذشته نهفته است،

انگار تو هم کمابیش تسلیم شده ای

در برابر این هوس ها – چگونه برق می زد

در چشمانی که به تو می نگریستند، به یاد آر،

.به یاد آر، بدن، چگونه در صداهایشان به لرزه در می آمد برای تو

 

1918

ادامه‌ی مطلب