خانه | بایگانی نویسنده و مترجم: کریشتف کامیل باتچینسکی

بایگانی نویسنده و مترجم: کریشتف کامیل باتچینسکی

شب

 

به باربارا

 

 

 

 

بانوی مقدس من، پر از گناه،

 

در قاب رویا به سان آیینه ای شکسته،

 

شب شرجی، سنگ خارای ستارگان بر دوشت،

 

و این وحشت، جاودانی – مثل خودت.

 

بانوی مقدس من، آبستن گناه،

 

این ها خطاهایی نیست که اشک کم بیاورد،

 

شب به سان حیوانی در آشیان وحشت،

 

شبی که هماره به یاد می آورد.

 

دهان، تلخ و خشک، طنین می افکند،

 

جوانان سوخته را دنبال می کند،

 

 چشمانی تهی در آتش -

کره ای زرین.

 

چگونه باید به دامان خیال پناه ببرم؟

 

با مرگ ایمانم را حفظ کنم؟

 

من تلالو تو اَم که غرق می شود

 

در دریاهایی که می گردند مثل زمین.

 

بانوی مقدس من، چگونه از شب رهایم می کنی؟

 

لبانت، خاموش، باز می آورند آن کودک را،

 

می گذارند دوست نداشت رویاها، آبشارها، و گل ها

 

که می گردند درون مرا؟

کاری معصومانه بکن، فرا بخوان

 

 

بادهای سردی را که از جام هایشان

 

مایعی شرربار فرو می ریزند.

 

باز همین امشب، بیدار می شوم

 

پیش از آنکه بالغ شوم

 

در آیینه اشک های تو.

 

 

 

بیست و هشت مارس هزار و نهصد و چهل و دو

ادامه‌ی مطلب

به کجا؟

حالا به کجا؟ همچون شمایل ازلی ویرانی من

این شبح ایستاده در اندرون من

این سپر زنگار می گیرد، تلخ می شود خاک

به زیر افکار دو پهلوی من.

آی، چون منم شمشیر هر چه بی عدالتی،

از دستانم که درازند به هنگام خواب

سر بر می آورند گناه ها به سان افعی های بیصدا

و فوران می کنند از انگشتانم به سان ترانه ها.

و هر چه لمس می کنم، پوشیده می شود از اشک،

به سان شبنم، تنها پر از نمک،

پس نه با مشتم، که با تمام خاک،

می کوبم بر سینه ام که خطاهایش هرگز بخشیده نمی شود.

آی، به واقع چگونه می توان بخشید،

آن زمان که از یاد برده اند آدم ها

با صدایشان سخن می گویند به زبان خدا.

 

و گام که می گذارم به هر کجا،

آخرین سنگ ترک می خورد به زیر پا،

و فراسویش تاریکیست تنها.

و من همچون نخستین آدمم بعد از سیل

که رفته است به راه خطا.

پس بر فراز سرم،

هیچ نوری نیست،

بر کف دستم، هیچ خطی نیست،

انگار آن خطوطی که یکدیگر را قطع می کردند،

محو شده اند،

شکاف ها جایگزینشان شده اند.

و من روح اندوهم که از بدن های بیجان گذر می کنم،

و من تنها هستم، و ایستادگی بیهوده خاک.

 

آی، که اگر برای یک لحظه،

می شد لیوانی تعارفم کنند

پر از آب زلال،

اگر می شد این نفرین به دور باشد،

و دلم دل باشد، نه زخم،

و حتی راه هلاک هم مقدس باشد،

و بهشت چون پلکی خاکی روی مرا نپوشاند،

و حتی وقتی از برفی که رویم را می پوشاند،

نشانی نباشد،

در تاریکی، در پی حک کردن صداهایی باشد

با اشک هایش،

درست مثل یک شبح،

شبح خسته ای که انسان را گم کرده است.

ادامه‌ی مطلب

مرثیه

ابرهای پرواز، بادبان های شوق، یاران درختان

.بر گنبد آسمان

در برابر دستانی بسته، سری رنج دیده، خم می شود سرم

گرسنه است آغوشم.

پرنده دراز سیاهی که زیر پایت شنا می کند:

قلبم.

چگونه از دامن عصبیت به جنگل های زرین بگریزم،

آی ابرهای پرنده.

چگونه خراب، اندوهناک، بازگردم

به سیال بودنتان، به پروازتان؟

دستانم میخ کوبیده، صلیبی به دنبالم،

ماموریت مرگ.

                                پس این خاکِ  نکاشته

                   توده می شود،

سخت می شود.

شهرها در آتش اَند.

به روی خاک، منم گور خودم؟

منم امید خودم؟

آی ابرهای خاموش! از کنارم گذر کنید، ای نورهای غوطه ور،

سایه های دور.

نامتان را می نهم ایمان. نامتان برای من: اندوهِ غبار،

تابوت، انسان.

 

سپتامبر 1942

ادامه‌ی مطلب

آه، سکوت غمگین من

تو، سکوت غمگین من،

غمگینی ستارگان کوچک،

تو را جستجو می کنم، به پیش می خوانم،

در آغوشت می گیرم.

 

چطور آن جسم سخت

بدل می گردد در دستانم

به شن یا رس

هر کدامشان در آرزوی گناه.

 

چطور هر گلی که نوازش می کنم

سیاه می شود

خِش – خِشِ درختان گنگ می شود

ابرهای بالای سرم به توفان مبدل می شود.

 

چطور نادیده در می گذرم

بی ارج و قرب برای خودم،

و پیش از آنکه تندیسی بسازم،

مرمر را از هراس پر می کنم.

 

چطور گوش فرا می دهم

به تندری در بهشت هراس،

خدا را می خوانم

برای هر کردارم؟

 

پس من، تراشه ای کوچک

از درخت تنومند عدالت،

،غریبه ای هستم در نظر خودم،

بیگانه ای در نظر خدایم.

 

پس من خودم می شنوم

خاکستر می شوم، فرو می ریزم.

هر چقدر جسمم تحلیل می رود،

بیشتر به روحم ایمان می آورم.

 

یک نوامبر 1942

ادامه‌ی مطلب