قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: کارمن فیران

بایگانی نویسنده و مترجم: کارمن فیران

جغرافیاهای خیالی

اگر نبود
به خاطر آن صبح پاییزی
دم ملتهبِ
شهرِ گردن‌زده
سکوت فرو افتاده
همچون پرده‌ای سرخ
ادامه می‌دادیم شرط‌بندی را
بر بخت‌های کوچک
در نبردهایی خیالی
در جغرافیاهایی خیالی
خیره به سایه‌هایمان
کش آمده تا مرز پوچی
در آیینه‌های دغل
 
قدرتمندان تنهایند
قدرتمندان درمانده‌اند

و چه آسیب‌پذیر
با خوش خیالی رویاهایشان را پرواز می‌دهند
به فراسوی جایی
که دیگران حتی با چشم
دنبالشان کنند.
از آن بالا همه چیز شبیه هم به نظر می‌رسد:
مردگان مثل مردگان
زندگان مثل بیهودگیشان.

ادامه‌ی مطلب

جفت بریدن

فرشتگان نه پرنده‌اند
نه انسان
بیهوده است نشان دادنِ
اندام بچگانه گوشت آلودی
با بال‌های پلیکان
بر فراز تختخواب
یا در کنج ناخوشایند پرستشگاه.
کلماتِ جفتِ هم
فرشتگانی هستند
زاییده توهمی از حیاتی دیگر
که چه بعید است رسیدن به آن.

ادامه‌ی مطلب

آرام بشتاب

همیشه خیلی دیر است:

حتی فلسفه یونانیان را نباید

چشم و گوش بسته پذیرفت.

تو می توانی بی هیچ نشانی به ته آب فرو روی

و وزن بدنت

تو را تا سطح اقیانوس بالا نیاورد.

وزن روحت را تنها 21 گرم تخمین می زنند

تنها در آن صورت که با هشداری قبلی بمیری

با ندایی ازلی که می گوید آرام بشتاب.

همیشه موضوع بسی ساده تر است:

گریه یک بچه،

هوای شب تابستان،

کتاب هایی که هر چه از آن ها می ماند

شادی چند واژه مترادف است،

و تاسف در پایان

که عشق، همه چیزت می دهد

به جز زمان.

ادامه‌ی مطلب

آنجا که رنگ ها هنوز صدا دارند

می نویسم تا بگویم به تو:

از مرگ فاصله بگیر

 

به هر رو، او باز خواهد گشت

تخمش را پیچیده

در لانه ای از سیم های براق

 

تا آنجا که می توانی دوان دوان دور شو

هر شب در حدود ساعت نه

وقتی سنگینی می کند انگشت او

بر عقربه ساعت زنگ دار

 

سنگینی مرده ای دیگر

این پیرمرد در سمت راست،

آن زن، حتی کمی دورتر،

ردیفی از پرندگان بر لبه پنجره

نوک می زنند بر دل من

 

او پاس می دهد آستانه ات را

همچون سگی باوفا

مبادا که بیش از اندازه خرج کنی خود را در این دنیا

که نیازی ندارد بیش از

نام تو بر صفحه ای کاغذ

 

من می ترسانمش

و تا جایی که می توانم به دوردست می گریزم

تا آنجا که رنگ ها هنوز صدا دارند

نابینا – او کمکم می کند از خیابان بگذرم

مرا از چهره ام می شناسد

 

در آن سو

سگی سیاه می نشیند و منتظر می ماند

ادامه‌ی مطلب

سرانجام

 شعر، آن مار آبی رنگ،

آدم را به آدم متصل می کند،

از شیشه های ویترین مغازه به بیرون می تراود،

بی سر و صدا چنبره می زند

به دور آنان که از خیابان

به خانه هایشان می گریزند.

 

شعر، آن مار آبی رنگ،

دست آدم را می بندد

و یاد می دهد چگونه است

بیانیه دادن در خدمت قدرت.

اما لحظه ای درنگ کن، ردای ابری را

از شانه هایت فرو مینداز.

به یاد آر

در آغاز کلمه بود،

و در پایان، کلمه که تحریف شد.

سرانجام تنها یک چیز می ماند:

شعر، آن مار آبی رنگ،

که ریشخند می زند

در جام های اشک ما.

ادامه‌ی مطلب