قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: ژاک پره‌ور

بایگانی نویسنده و مترجم: ژاک پره‌ور

ژاک پره ور | تنبلِ کلاس

  با حرکتِ سر می گوید نه با قلب اش می گوید بله به هر چه که دوست دارد می گوید بله به معلم می گوید نه از جایش بلند می شود هر چه سوال است از او می پرسند ناگهان می خندد همه چیز را پاک می کند هر چه عدد و کلمه ست هر چه تاریخ و اسم و هر چه جمله و بند   همه چیز را پاک می کند بدون توجه به تهدیدهای معلم و یا …

ادامه‌ی مطلب

براى کشیدن یک پرنده

براى السا هنريكز E. Henriquez
اول بايد يه قفس كشيد با در ِ واز بعد بايد يه چيز خوشگل كشيد يه چيز ساده يه چيز ملوس يه چيز به دردخور واسه پرنده بعد بايد پرده رو برد گذوشت پاى يه درخت تو باغى بيشه‏يى جنگلى چيزى اُ پشت درخت قايم شد بى‏جيك زدنى بى‏جُم خوردنى... گاه پرنده زود مياد اما ممكنم هس كه سال‏هاى سال بگذره تا تصميم‏شو بگيره. نبايد سر خورد بايد حوصله كرد و اگه لازم باشه بايد سالاى دراز صبر نشون داد. دير و زود اومدن پرنده دخلى به خوب و بد پرده نداره. وقتى پرنده اومد - البته اگه بياد - بايد نفسو تو سينه حبس كرد و سر ِ صبر گذاشت پرنده بره تو قفس و اون تو كه رفت در ِ قفسو آروم با نُك ِ قلم‏مو بست و بعدش ميله‏هاى قفسو از دم دونه به دونه پاك كرد و خيلى هم مواظب بود قلم‏مو به هيچ كدوم از پراى پرنده نگيره. بعدش بايد درختو كشيد و خوشگل‏ترين شاخه‏شو واسه پرنده انتخاب كرد. بايد سبز ِ برگا و خُنَكاى باد و غبار ِ آفتاب و هياهوى جونوراى علف تو هُرم ِ تابسّونم كشيد و اون وخ بايد حوصله كرد تا پرنده تصميم به خوندن بگيره. اگه پرنده نخونه نشونه‏ى بديه نشونه‏ى اينه كه پرده بَده اما اگه خوند نشونه‏ى خوبيه نشونه‏ى اينه كه ديگه مى‏تونين امضاش كنين. پس، خيلى با ملاحظه يكى از پراى پرنده رو مى‏كَنين و اسم‏تونو با اون يه گوشه‏ى پرده مينويسين.

ادامه‌ی مطلب

پیغام

درى كه يكى وازش كرده درى كه يكى پيش‏اش كرده صندلى‏يى كه يكى روش نشسته گربه‏يى كه يكى نازش كرده ميوه‏يى كه يكى گازش زده نامه‏يى كه يكى خونده صندلى‏يى كه يكى كنارش زده درى كه يكى وازش كرده جاده‏يى كه يكى روش مى‏دوه جنگلى كه يكى ازش رد ميشه رودى كه يكى خودشو ميندازه توش بيمارستانى كه يكى توش مرده.

ادامه‌ی مطلب

ترانه‌‏هاى زندان‌بان

- كجا مى‏روى زندانبان زيبا با اين كليد آغشته به خون؟ - مى‏روم آن را كه دوست مى‏دارم آزاد كنم اگر هنوز فرصتى به جاى مانده باشد. آن را كه به بند كشيده‏ام از سر مهر، ستمگرانه در نهانى‏ترين هوسم در شنيع‏ترين شكنجه‏ام در دروغ‏هاى آينده در بلاهت پيمان‏ها. مى‏خواهم رهاييش بخشم مى‏خواهم آزاد باشد و حتّا از يادم ببرد و حتّا برود و حتّا بازگردد و ديگر بار دوستم بدارد يا ديگرى را دوست بدارد اگر ديگرى را خوش داشت. و اگر تنها بمانم و او رفته با خود نگه خواهم داشت هميشه در گودى ِ كف دستانم تا پايان عمر لطف پستان‏هاى الگو گرفته از عشقش را.

ادامه‌ی مطلب

ریگ‌‏هاى روان

ديوان و پريان بادها و جزر و مد در دور دست تازه دريا واپس نشسته و تو همچون گياهى آبى كه باد به ملايمت نازش كرده است بر ماسه‏هاى بستر برمى‏انگيزى به رؤيا ديوان و پريان بادها و جزر و مد را در دوردست تازه دريا واپس نشسته اما در چشمان نيم‏خفته‏ى تو دو موج كوچك به جاى مانده است ديوان و پريان بادها و جزر و مد دو موج كوچك براى غرقه كردن من.

ادامه‌ی مطلب

در احتضار

غرقه‏ى سيلاب ِ بى‏امان ِ فلاكت كه بر ديوارهاى اتاق پلشتش نَمى نفرت انگيز پس مى‏دهد سخت پريده‏رنگ، محكوم و به خود وانهاده مردى در آستانه‏ى مرگ در پرتو چراغ ِ بالينش كه مى‏چرخاند و مى‏جنباند باد به چشم مى‏بيند بر ديوار طبله زده نور جاندار شگفت‏انگيزى: شعله‏ى خجسته‏ى چشمان ِ محبوب را. و در سكرات مرگ در سكوت ِ پر طنين ِ اتاق ِ احتضار به گوش مى‏شنود آشكارا شيرين‏ترين سخنان عشق بازيافته را با صداى زنى كه چنان به جان دوست‏اش مى‏داشت. و اتاق لحظه‏يى نور باران مى‏شود چنان كه هرگز قصرى از آن‏گونه چراغان به خود نديده. همسايه‏گان مى‏گويند: «حريق است.» شتابان درمى‏رسند و هيچ نمى‏بينند جز مردى تنها خفته در بسترى چركين لبخندزنان على‏رغم سوز زمستانى كه در اتاق مى‏پيچد از جام‏هاى شكسته به دست بينوايى و به دست زمان.

ادامه‌ی مطلب

ترانه، براى کودکان ِزمستان

در شب زمستانى شتابان مى‏گذرد مرد سپيد ِ سطبر بالايى مرد سپيد ِ سطبر بالايى آدمكى برفى است با چپق چوبين ِ كوچكى آدمكى برفى است كه سرما سر در پى‏اش نهاده به دهكده‏يى مى‏رسد به دهكده‏يى و به مشاهده‏ى روشنايى اطمينان حاصل مى‏كند به خانه‏ى كوچكى درمى‏آيد بى‏آن كه حلقه به در زند به خانه‏ى كوچكى بى‏حلقه به در كوفتن تا گرم شود تا گرم شود، بر آتشدان تفته مى‏نشيند و بناگاه ناپديد مى‏شود و از او هيچ به جا نمى‏ماند جز چپقش ميان ِ مشتى آب بجز چپقى چوبين و كهنه كلاهى نمدين.

ادامه‌ی مطلب

براى تو اى یار

رفتم راسته‏ى پرنده فروش‏ها و پرنده‏هايى خريدم براى تو اى يار رفتم راسته‏ى گلفروش‏ها و گل‏هايى خريدم براى تو اى يار رفتم راسته‏ى آهنگرها و زنجيرهايى خريدم زنجيرهاى سنگينى براى تو اى يار بعد رفتم راسته‏ى برده‏فروش‏ها و دنبال تو گشتم اما نيافتمت اى يار.

ادامه‌ی مطلب

ترانه

- امروز چه روزى است؟ - ما خود تمامى ِ روزهاييم اى دوست ما خود زنده‏گى‏ايم به تمامى اى يار، يكديگر را دوست مى‏داريم و زنده‏گى مى‏كنيم زنده‏گى مى‏كنيم و يكديگر را دوست مى‏داريم و نه مى‏دانيم زنده‏گى چيست و نه مى‏دانيم روز چيست و نه مى‏دانيم عشق چيست.

ادامه‌ی مطلب

و جام‌ها خالی بودند

و جام‌ها خالی بودند و بطری‌‌ها شکسته و بستر گسترده و در بسته و همه ستاره‌ها شیشه‌ای از جنس خوشبختی و زیبایی در غبار سوسو می‌زدند از اتاقی که سرسری روفته و من مست مرده بودم و من شعله‌ی سرمستی بودم و تو مست زنده بودی لختِ لخت در آغوشم.

ادامه‌ی مطلب

چرخ، چرخ، همیشه

از مدرسه رسیدیم قطار قصه دیدیم یه واگن طلایی رو ریلای خیالی سوار شدیم، خندیدیم دور دنیا چرخیدیم چرخ، چرخ، چه چرخی چه ساحل قشنگی قایقای رنگارنگ گوش‏ماهیای خوشرنگ یه چندتایی جزیره تو دریا بی‏نظیره ماه، ماه، چه ماهی تو قایقای کاهی با یک عالم ستاره رو موجا بی‏قراره ماهی‏گیرا زیر آب تو فکر ماهی‏کباب چرخ، چرخ، دوباره قصه ادامه داره رو ریلای خیالی باغچه‏ی خاک خالی می‏گرده دور دنیا می‏گذره از رو دریا پشت سرش زمستون روون شده شتابون …

ادامه‌ی مطلب