قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: ژان فولان

بایگانی نویسنده و مترجم: ژان فولان

کلمات

بر این زمین غریب کلماتی می‌یابد که فقط برای او ادا می‌شوند گل سفید کوچک و پر کاه و سنگریزه‌ای که به تمام گذشته شباهت می‌برد پای پرچینی گرد آمده‌اند ورودی خانه‌ای از گِل سرخ که میز و صندلی و گنجه در آن از آفتابی تابان می‌سوزند.  

ادامه‌ی مطلب

جغد

می‌گویند که جغد روغن چراغ‌های محراب را می‌نوشد در کلیساهای دهکده؛ از پنجره‌های شکسته تو می‌آید نیمه‌های شب که نیکی‌ها و بدی‌ها در خواب‌اند که مباهات و عشق‌ها از پا افتاده‌اند که شاخ‌وبرگ‌ها رویا می‌بینند. حیوان خونش را گرم می‌کند با روغن مشتعل و ناب.  

ادامه‌ی مطلب

مصیبت‌ها

شبی پای برهنه را بر میخی گذاشتن از شاخه‌ها افتادن لاجرعه آب یخ نوشیدن همه مصیبت‌اند به اعتبار سرنوشتی محتوم دنیا به آخر نمی‌رسد آسمان آبی و صاف می‌ماند دیوارها ناگزیر خشک می‌شود.  

ادامه‌ی مطلب

وقت استراحت

پر از برگ‌های شمشاد است اطراف توده‌ی یخ. شیرهای درنده فقط میان لغات در سرودهای مذهبی‌اند اما سگ‌ها در خیابان‌ها پارس می‌کنند مردها تشر می‌زنند «خفه شو» با عجله می‌گذرند که وقت استراحت را تمام زنگ‌ها می‌نوازند.

ادامه‌ی مطلب

چهارراه‌ها

خورشید سفید باغ‌ها خلاء‌ها را گرم می‌کند بلند و پر، پرچینی جای جوانه‌ها را مخفی می‌کند روبروی نرده‌ها، ما از قیمت گندم حرف می‌زنیم خورشید از بالاسر حمال‌ها می‌گذرد مرغ‌های پر کنده خاک می‌خورند خون دلمه شده بر زخم‌های عمیق کودکان نشسته که چشم‌هایشان را بر همه چیزی بگشاید زیر این لاجوردی سوزان.

ادامه‌ی مطلب

محوطه‌ی محصور

در محوطه‌ی محصور تنهاست با اسباب‌بازی فنر خسته را می‌زند پری که تازه زمین افتاده دوباره بلند می‌شود و باز می‌افتد بر زمینی که محل تلاقی عشق‌هاست و محل تلاقی ترس‌ها. بر لبه‌ی دیوار خرده شیشه‌های درشت سبز راه دزدها را می‌بندند.  

ادامه‌ی مطلب

کینه در تابستان

پرنده‌ای به منقار، پرهایش را می‌آراید بر آتش صدای برشته شدن گوشت می‌‌آید و سبزیجات سرخ و سبز. در ملاحت هر روزه کینه اوج می‌گیرد و گاه زنی جیغی می‌کشد که بی‌هوا سوخته است با زغال‌های آتشدان. خانواده بوضوح فلاکت انسانی‌تان را بازمی‌خواند.  

ادامه‌ی مطلب

جزیره

بر آبگیر قصر جزیره‌ای‌ست که قوهای پیر آنجا جمع می‌شوند جز به کار آرمیدنشان نمی‌آید هیچ زنی دیگر آنجا مخفی نمی‌شود نه از عشق، نه به چیدن توطئه آفتاب‌گردان از زمینش می‌روید و رخوت آنجا دست می‌دهد.  

ادامه‌ی مطلب

مدرسه و طبیعت

پاک نشده روی تخته سیاه در کلاس دهکده‌ای رد دایره‌ای و صندلی‌ها خالی مانده و دانش‌آموزان رفته بودند یکی پارو می‌زد بر آب دیگری شخم می‌زد تنهایی و بر جاده‌ی پر خم می‌ریخت پرنده‌ای چکه‌های تیره‌ی خونش را.

ادامه‌ی مطلب

نقشه‌ی آسیا

از پنجره‌ی کلاس نقشه‌ی آسیا پیدا بود سیبری به قدر هند گرم بود کارتونک‌ها می‌رفتند و می‌آمدند از سند تا آمو دریا؛ پای دیوار مردی سوپش را می‌خورد رنگ حبوباتش برگشته بود درهم بود و تنهای عالم بود.

ادامه‌ی مطلب

صدا

بچه‌ها دست هم را گرفته بودند فقط بزرگترینشان حرف می‌زد به نام همه توضیح می‌داد و شال‌های سبز بر افق تاب می‌خوردد زن باغبان جوراب‌های سیاه بلندش را درمی‌آورد شب بود زمین بود با پرچین‌های خاردار با شاخه‌های مرده با گل.  

ادامه‌ی مطلب

خیال اکتبر

دوست داریم این شراب عالی را که تنهایی می‌نوشیم شب که روشن می‌کند تپه‌های مسی را هیچ صیادی دیگر صیدی در دشت دنبال نمی‌کند خواهران دوستانمان به چشممان زیباترند هنوز تهدید جنگ هست حشره‌ای می‌ایستد و باز می‌رود.  

ادامه‌ی مطلب

برادری‌ها

وقتی که دزد ماشین دزد اسب را ملاقات می‏کند آهسته آهسته غذا می‏خورند در شکستگی‏‌های بشقاب‏هایشان سس آرام می‏ماسد در میانه‌ی مه، در میدان مجسمه‌ی اسب‌سوار را می‌بینند با رکاب‌های گرانیتی‌اش بزرگتر از حد طبیعی حرف‌های واضحشان را این زوج رد و بدل می‌کنند.  

ادامه‌ی مطلب

ترازوها

مرغ پوست کنده را که وزن می‌کردند صدای تقاضاها بود ترازوی موقوفه بود جرقه‌ی آتش بود در کمال آرامش به زبان می‌آورد به شما می‌گویم دویست پوند است همه چیز دنیا روشن بود؛ بیماران رنج‌هایشان را تاب می‌آوردند و کشیش از اعتقاد به خدا حرف می‌زد.  

ادامه‌ی مطلب

صید خواب

خواب! سرانجام روباه لاغر و دلقک پیر را می‌گیری با تمام جزییاتشان. به آنها دیگر ژاکت پشمی زبر و نیم‌تنه‌ی ضخیم و کلاه سیاه هیبت نمی‌دهد. آه که چه سرسخت است دنیا چه سخت است الماسش. با اینحال سعادت خود را به اعجاب عریان می‌کند بر آنکه جوانی‌اش را می‌خوابد با رویای مرغزارها و دریاها.  

ادامه‌ی مطلب