قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: چسلاو میلوش

بایگانی نویسنده و مترجم: چسلاو میلوش

چسلاو میلوش شاعر و مترجم و استاد دانشگاه، متولد 30 ژوئن 1911 درلهستان است. در سال ۱۹۸۰ برنده جایزه نوبل ادبیات شد. در 14 اوت 2004 درگذشت .

مکالمه با ژان

بیا درباره فلسفه حرف نزنیم، رهایش کن، ژان. یک خروار کلمه، یک خروار کاغذ، چه کسی حالش را دارد. درباره فاصله گرفتنم از خودم حقیقت را به تو گفته ام. دیگر ول کرده ام نگرانی برای این زندگی بد ترکیب را که نه بهتر است و نه بدتر از تراژدی های معمول بشری. بیشتر از سی سال است که زیر بار مشاجراتمان بوده ایم مثل همین حالا، در جزیره ای زیر آسمان های حاره. ،از رگبار فرار می کنیم، یک …

ادامه‌ی مطلب

چه اندک

چه اندک گفتم.

روزها کوتاه بودند.

 

روزهای کوتاه.

شب های کوتاه.

سال های کوتاه.

 

چه اندک گفتم.

نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.

 

دلم گرفت

از شادی،

نومیدی،

اشتیاق،

امید.

 

آرواره های آن نهنگ

راهم را بست.

 

برهنه آرمیدم

بر ساحل جزایر مطرود.

 

نهنگ سفید جهان

فرو داد مرا در اعماق سیاه چال هایش.

 

و من دیگر نمی دانم

از این همه، کدام یک واقعی بوده است.

 

برکلی

1969

ادامه‌ی مطلب

تحلیل تنهایی

نگهبان کانال هایی طولانی در میان صحرا؟

ارتش یک نفره برای قلعه ای در میان شن ها؟

هر کسی که بود...

در سپیده دم، کوه هایی چین خورده دید

رنگ خاکسترها، بر فراز تاریکی مذاب،

اشباع شده از بنفش، در آغاز جریان سیالی سرخ،

تا باز ایستادند، بیکران، در نور نارنجی.

روز بعد از روز. و پیش از آنکه دریابد، سال بعد از سال.

با خود اندیشید برای کیست این شکوه؟

فقط برای من؟

اما باز دیری پس از هلاک من به جا خواهد ماند.

در چشم بزمجه چگونه دیده می شود؟

یا وقتی پرنده ای مهاجر می بیندش؟

اگر من تمام بشریت بودم،

بدون من هم همین بودند که هستند؟

و فهمید که نالیدن هیچ سودی ندارد،

که هیچکدامشان نجاتش نمی دهند.

ادامه‌ی مطلب

رویارویی

به پیش می تاختیم از میان دشت های یخزده در یک واگن در سپیده دم.

گل سرخی در تاریکی.

 

و ناگهان خرگوشی از میان جاده گذشت.

یکی از ما با دست نشانش داد.

 

مدت ها گذشته است. امروز هچیچکدامشان زنده نیستند.

نه خرگوش، و نه آن مرد که اشاره کرد.

 

آه، ای عشق من، کجایند، به کجا می روند

تکان سریع یک دست، توالی یک حرکت، صدای خشک سنگ ها.

نه از سرِ اندوه، که از سرِ شگفتی می پرسم.

 

ویلنو - 1936

ادامه‌ی مطلب

بچه اروپا

1

ما که ریه هایمان را از شیرینی روز پر می کنیم

ما که در ماه مه شکوفه دادن درختان را می ستاییم،

بهتر از آنانی هستیم که هلاک شدند.

 

ما که از غذاهای غیر بومی می چشیم،

و از سرمستی های عشق لذت وافری می بریم،

بهتر از آنانی هستیم که مدفون شدند.

 

ما از کوره های آتش، از پشت سیم خاردارها

که بر فرازشان بادهای خزان هایی بی پایان زوزه می کشیدند،

ا که جنگ هایی را به یاد می آوریم که در میانه اشان مجروحان.

در تشنج های درد می غریدند.

ما، با حیلت و دانش خودمان نجات پیدا کرده ایم.

 

با اعزام دیگران به موقعیت هایی بی دفاع

با نهیب هایی بلند بر آنان که جنگ را ادامه دهید

خود در یقین هدفی از دست رفته در حال عقب نشینی.

 

با حق انتخاب میان مرگ خود یا دوستی دیگر

او را برگزیدیم، با این فکر ناشی از بی تفاوتی

که بگذار کارش زود ساخته شود

 

ما که درهای اتاق های گاز را مهر و موم کردیم، نان دزدیدم

با علم به آنکه تحمل روز آینده دشوارتر از روز گذشته خواهد بود.

 

آنگونه که درخور انسان هاست، نیک و بد را کشف کردیم.

خرد پر خطر ما را مانندی در این سیاره نیست.

 

این یکی را اثبات شده بیانگار که ما بهتر از آنان بودیم،

 

از آن سست عنصران فریب خورده آتشین مزاج،

بی اعتنایان به زندگی هایشان.

 

 

2

قدر میراث مهارت هایت را بدان، بچه اروپا.

میراث دار کلیساهای جامع گوتیک، یا کلیساهای باروک.

 

یا کنیسه هایی پر از شیون مردمانی زیان دیده،

فرزند خلف دکارت و اسپینوزا، میراث خوار واژه "شرف"،

طفل پدر مرده لئونیداس

قدر مهارت هایی را بدان که در زمان وحشت به کف آوردی.

 

تو ذهن تیزی داری که بی درنگ می بیند

خوب و بد هر موقعیت را.

تو ذهنی پر کار و پرسشگر داری که از عیش هایی لذت می برد

ناشناس برای نسل های قبلی.

 

همین ذهن راهنماییت می کند که باز نمانی

از دیدن درستی پندی که تو را می دهیم:

بگذار ریه هایت از شیرینی روز پر شود

که در این مورد، ما قوانینی سخت، ولی عاقلانه داریم.

 

3

نمی توانی هیچ سوالی درباره قدرتی پیروز بپرسی

ما زندگی می کنیم در عصر عدالت ظفرنمون.

 

از قدرت چیزی نگو، یا متهم می شوی

به حمایت پنهانی از دیدگاه های سرنگون.

 

آنکه قدرت دارد، با منطقی تاریخی به آن دست یافته.

با احترام در برابر آن منطق سر خم کن.

 

بگذار لب هایت، فرضیه ای را به زبان آورند

بی آنکه بدانند دست ها در آزمایش تقلب می کنند.

 

بگذار دست هایت، در آزمایش تقلب کنند

بی آنکه بدانند لب هایت فرضیه ای را به زبان می آورند.

 

فرا بگیر با دقتی خالی از خطا، آتش را پیش بینی کنی

 

آنگاه برای اثبات پیش بینی، خانه را بسوزانی.

 

4

درخت دروغ خود را از یک دانه منفرد حقیقت برویان.

به دنبال کسانی نیفت که برای تحقیر واقعیت، دروغ می گویند.

 

بگذار دروغت حتی از خود حقیقت منطقی تر باشد

تا شاید مسافران خسته در دروغ آرامش پیدا کنند.

 

پس از "روز دروغ"، در حلقه هایی منتخب درآ

در زمان یادآوری کردار واقعی اَت، از شدت خنده به لرزه بیفت.

 

نام تملق گویی شده است: تفکر روشن بینانه.

نام تملق گویی شده است: استعداد بزرگ.

 

ما، آخرین کسانی که هنوز از بدبینی لذت می بریم

ما، که حیلتمان به یأس بی شباهت نیست.

 

اینک نسلی نو، بی درک طنز، سر بر می آورد

آنچه ما با خنده می پذیرفتیم را با صداقتی مرگبار قبول می کند.

 

5

بگذار سخن بگویند واژگانت نه از طریق معنایشان

بلکه از طریق آنانی که سخن می گویند بر ضدشان.

 

تیغت را با واژگانی دوپهلو به روز کن.

واژگان مفهوم را به اسفل السافلین کلمات پرتاب کن.

 

قضاوت مکن هیچ کلمه ای را پیش از ارزشیابی تصدی گران

در برگه های پرونده هایشان بر اساس گفتار بزرگانشان.

 

صدای شهوت از صدای خرد برتر است.

مردمان بی شهوت نمی توانند تاریخ را تغییر دهند.

 

6

هیچ کشوری را دوست ندار: کشورها زود محو می شوند.

هیچ شهری را دوست ندار: شهرها زود ویران می شوند.

 

یادگارها را به زباله دان بینداز، یا از میزت

بخاری سمی و خفقان آور بلند می شود.

 

مردم را دوست ندار: مردم زود هلاک می شوند.

یا زیان می بینند و از تو کمک می خواهند.

 

به تالاب های گذشته چشم ندوز.

سطح زنگار گرفته اشان آیینه ای می شود

برای چهره ای متفاوت از آنچه انتظار داری.

 

7

آنکه به تاریخ استناد می کند، همیشه در حاشیه امنیت است.

 

مردگان نمی توانند بر خیزند و علیه او شهادت دهند.

 

 

می توانی برای هر کاری که دوست داشته باشی، متهمشان کنی

جوابشان همیشه سکوت خواهد بود.

 

چهره های تهیشان از اعماق تیره بیرون می آید

تو می توانی با هر ظاهری که می خواهی پرشان کنی.

 

مغرور از تسلط بر مردمانی که دیریست ناپدید شده اند،

گذشته را هر جور که به مذاقت خوشتر می آید، تغییر بده.

 

8

خنده ای که از عشق به حقیقت به دنیا آمد

اینک به خنده دشمنان ملت مبدل شده است.

 

دوران هزل گذشته است. دیگر ما را به تمسخر نیازی نیست.

سلطانی قابل پیش بینی با جملات دروغین درباری.

 

استوار همانگونه که در خور خدمتگزاران آن هدف است،

به خود اجازه شوخی هایی تملق آمیز را می دهیم.

 

با لبان به هم فشرده، تنها با هدایت خرد

بیا با احتیاط گام بگذاریم در عصر آتش از بند رهیده.

ادامه‌ی مطلب

گزارش

تاریخ حماقت من چندین و چند جلد خواهد شد.

 

برخی خود را وقف آن می کنند که علیه آگاهی کاری کنند،

مثل پرواز پروانه ای که دانسته

باز به سمت شعله شمع می رود.

 

دیگرانی که راه هایی برای سرکوب عصبیت را می آزمایند،

نجوایی کوتاه که گرچه هشداردهنده است را نادیده می گیرند.

 

من جدا از آنان با غرور و اقناع سر و کار داشتم،

زمانی که از هوادارانشان بودم

که پیروزمندانه، بدون سوءظن، رژه می رفتم.

 

 اما همه یک سوژه داشتند، آرزو،

 مثلا خودم– اما نه، اینجورها هم نه؛

افسوس که به این سمت کشیده شدم، چون می خواستم مثل دیگران باشم.

از آن چیزی که در وجودم وحشی بود و گستاخ، می ترسیدم.

 

تاریخ حماقت من نگاشته نخواهد شد.

فقط به یک دلیل، که دیر شده است. و حقیقت رنجبار است.

 

برکلی - 1980

ادامه‌ی مطلب

نه از آن من

تمام عمرم تظاهر به اینکه دنیای ایشان از آن من است

و علم به اینکه چنین تظاهری مایه خفت است.

 اما چه می توانم بکنم؟ گمان ببر که به ناگاه فریاد می کشیدم

و از غیب می گفتم. هیچکس حرفم را گوش نمی کرد.

 

پرده ها و میکروفون هایشان برای این کار نیست،

 دیگرانی همشکل من در خیابان ها سرگردانند

و با خودشان حرف می زنند. روی نیمکت پارک ها می خوابند،

 یا در پیاده روها در کوچه ها. چون به اندازه کافی زندان نیست

که نداران را در بند کنند. من لبخند می زنم و خاموش می مانم.

حالا مرا نمی گیرند.

عیش با منتخبان – این همان کاریست که من خوب انجام می دهم.

ادامه‌ی مطلب

در سن و سالی مشخص

می خواستیم به گناهانمان اعتراف کنیم، اما هیچ شنونده ای نبود.

ابرهای سپید از پذیرششان سر باز زدند، و باد

در ملاقات دریایی پس از دریایی دیگر

سرش شلوغ تر از این حرف ها بود.

موفق نشدیم توجه جانوران را جلب کنیم.

سگ ها، سرخورده، انتظار نظم و ترتیبی داشتند،

گربه ها، مثل همیشه بی حیا، به خواب فرو می رفتند،

آدمی به ظاهر خیلی نزدیک

به شنیدن چیزهایی از گذشته هایی دور رغبتی نداشت.

گفتگوها با دوستان بر سر میز قهوه یا ودکا

نمی بایست از نخستین نشانه های کسالت فراتر می رفت.

 

تحقیر آمیز بود که برای هر ساعت، فقط برای گوش دادن،

به مردی تحصیل کرده، پولی داد.

کلیساها. شاید کلیساها. اما آنجا چه چیزی را می شد اعتراف کرد؟

که زمانی عادت داشتیم خود را با شکوه و زیبا ببینیم

اما اکنون به جایمان، وزغی زشت

پلک های سنگینش نیمه باز

و خود آدم که به روشنی می بیند «این منم.»

ادامه‌ی مطلب

پنجره

از پنجره سپیده دم را نگریستم

و درخت سیب نورسته ای دیدم

سایه ای در روشنی

 

و وقتی دوباره سپیده دم را نگریستم

درخت سیب زیر بار میوه همانجا بود

 

شاید سال ها گذشته بود، اما من هیچ به یاد نمی آورم

از آنچه در خوابم گذشته است

ادامه‌ی مطلب

فراموش کن

 

فراموش کن عذابی

.که به دیگران داده ای

فراموش کن عذابی

.که دیگرانت داده اند

آب ها جاری اند و جاری،

بهارها می درخشند و پایان می گیرند،

.تو زمینی را فراموش می کنی که بر آن گام بر می داری

 

گاهی تکه ای از آوازی قدیمی می شنوی،

می پرسی معنیش چیست، چه کسی می خواندش؟

.خورشید کودکی گرم می شود

.نوه و نتیجه ای به دنیا می آیند

.دوباره دستت می گیرند و پا به پا می برند

 

نام رودها با تو می ماند،

!رودهایی چه بی پایان

مزرعه هایت زرد می شوند،

.برج های شهر نیستند به مانند گذشته

.تو خاموش می ایستی در آستانه

ادامه‌ی مطلب

تقدیم نامه

تویی که نمی توانم نجاتت دهم

به من گوش کن.

سعی کن این گفتار آسان را درک کنی که من از گفتاری دیگر شرمناکم.

سوگند می خورم، هیچ جادویی در کلماتم نیست.

با سکوت با تو سخن می گویم به سان ابری یا که درختی.

 

آنچه مرا قدرت می بخشد، برای تو مرگبار است.

تو وداع با عصری گذشته را با آغاز دورانی جدید در هم آمیختی.

القاء نفرت را با زیبایی تغزلی،

نیرویی کور را با شکلی قوام یافته.

 

اینجا دره رودهای کم عمق لهستان است. و پلی پهناور

به درون مهی سفید. اینجا شهری در هم شکسته است.

و باد فریاد مرغان دریایی را بر گورت فرو می افکند

آن زمان که من با تو سخن می گویم.

 

چیست حکایت شعری

که ملت ها و انسان ها را نجات نمی دهد؟

اغماض با دروغ هایی رسمی،

ترانه میخوارگانی که گلویشان در یک لحظه دریده می شود،

دکلمه برای دختران سال دومی.

که من شعر خوب می خواستم بدون آنکه بدانم.

که دیر، غایت فایده آن کشف کردم.

در این و فقط در همین است که رستگاری می یابم.

 

رسم است ارزن بر گورها بپاشند یا دانه های خشخاش

تا مردگانی را خوراک دهند که در هیبت پرندگان باز می آیند.

این کتاب را اینجا برای تویی می گذارم که زمانی زندگی کرده ای

تا دیگر هیچوقت به دیدارمان نیایی.

 

ادامه‌ی مطلب

تکلیف

با ترس و لرز، فکر می کنم سرشار می کردم زندگیم را،

تنها اگر به خود می قبولاندم که در ملا عام اقرار کنم،

                                   ریاکاری خودم

و زمانه ام را آشکار کنم:

ما اجازه داشتیم به زبان دیوها جیغ بکشیم و کوتوله ها

کلمات پاک و مهربانانه ممنوع بودند اما

با مجازات هایی آنچنان سخت که اگر کسی یکیشان را به زبان می آورد

خود را آدمی از دست رفته فرض می کرد.

ادامه‌ی مطلب

معنی

وقتی بمیرم، واگشت دنیا را می بینم.

روی دیگر، در پس پرنده، کوهستان، غروب.

معنای واقعی، آماده رمزگشایی.

آنچه بی مفهوم بوده، مفهوم می یابد،

آنچه درک ناپذیر بوده، درک می گردد.

و اگر هیچ واگشتی نداشته باشد دنیا؟

اگر توکای روی شاخه نشانه ای نباشد،

مگر توکایی روی شاخه؟

اگر در توالی روز وشب

هیچ مفهومی نباشد؟

و اگر این زمین هیچ نباشد

مگر این زمین؟

حتی اگر چنین باشد، باقی می ماند

کلامی برخاسته از لبانی رو به هلاک،

پیغام آوری خستگی ناپذیر که می دود و می دود

در پهندشت میان ستارگان، در میان کهکشان های در حال دوران،

و هشدار می دهد، اعتراض می کند، فریاد می کشد.

ادامه‌ی مطلب