قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: چارلز سیمیک

بایگانی نویسنده و مترجم: چارلز سیمیک

در کتابخانه

برای اوکتاویو کتابی هست به نام فرهنگ فرشتگان که در پنجاه سال گذشته همین‌طور بسته مانده این را می دانم چون کتاب را که باز کردم جلدش ترک خورد و صفحاتش خرد شدند. و من کشف کردم زمانی گونه فرشتگان به اندازه مگسها پرشمار بودند. قدیمها آسمان غروب پر می‌شد از آنها. مجبور بودس دستانت را بالای سرت تکان دهی تا از خود دورشان کنی. حالا خورشید از میان پنجره‌های قدی می‌تابد. کتابخانه ساکت است. فرشتگان و خدایان درتاریکی کتابی …

ادامه‌ی مطلب

امپراتوری رویاها | چارلز سیمیک


در اولین برگ از کتاب رویای من
همیشه شب است در کشوری اشغال‌شده.
درست ساعاتی پیش از حکومت نظامی.
شهری کوچک و دور‌.
خانه‌ها همه تاریک.
مغازه‌ها همه غارت‌شده.



من گوشهٔ خیابان ایستاده‌ام
جایی که نباید باشم.
تنها و بی‌بالاپوش
آمده‌ام تا دنبال سگی سیاه بگردم
سگی که به صدای سوت من پاسخ می‌دهد.
یکی از این صورتکهای ترسناک روز هالووین با خود آورده ام،
می‌ترسم آن را بر صورتم بگذارم.

ادامه‌ی مطلب

سنگ

برو توی سنگ
من که این کار رو می‌کنم
بذار یکی دیگه کبوتر بشه
یا بین دندونای ببر له بشه
من خوشحال‌ترم اگه سنگ باشم
 
سنگ از بیرون معماست
هیشکی‌ هم جوابشو نمی‌دونه.
توش اما باید خنک باشه و ساکت
اگه یه گاو با همه وزنش روش پا بذاره
یا اگه یه بچه پرتش کنه تو رودخونه
 
فرقی نمی‌کنه، سنگ آهسته و آروم آروم
تا کف رودخونه پایین می ره
اونجا ماهیا می‌آن و می‌کوبن بهش وُ
به صداش گوش می‌دن.
 
من اینو خودم دیدم، وقتی دو تا سنگ رو بزنی به بهم
جرقه می‌زنن،
برای همینه که می‌گم شاید توش تاریک نباشه
شاید تو دلش یه ماه باشه که از یه جایی می‌تابه
مثلن شاید از پشت یه تپه
و نورش انقدر هست که بشه سر درآورد
از نوشته‌های غریب، از نقشهٔ ستاره‌ها
روی دیوارای دل سنگ.

ادامه‌ی مطلب

جهان باستان

 
برای دان و جینی
 
به روح اعتقاد دارم؛ گرچه
اعتقاد داشتن یا نداشتن من
خیلی هم اهمیت ندارد.
بعد از ظهری در سیسیل یادم می‌آید.
خرابه‌های چند معبد.
ستونهای افتاده بر سبزه‌ها مثل عشاق برهنه.
 
زیتون و پنیر بز خوشمزه بود
شراب هم،
نوشیدمش به سلامتی شبی که از راه می‌رسید،
پرواز تند و تیز پرستوها
باد وحشی و ماه.
 
تاریکتر شد. چیزی بود
بسیار پیشتر از آنکه کلمه باشد:
شام شبانان...
سپیدی گذران از میان درختان...
جاودانگی که گوش ایستاده بهنگام.
 
خدای بانو به دریا می‌رود که تن بشوید
نباید به دنبال او رفت.
این صخره‌ها، این درختان سرو
چه بسا که دلباختگان قدیمی او باشند.
یکی از آنان بودن، شراب در گوشم گفت.
 

ادامه‌ی مطلب

شعر

هر صبح یادم می‌رود ماجرا از چه قرار است.
می‌بینم دود با گامهای بلند
از سر شهر بالا می رود.
من به هیچ‌کس تعلق ندارم.
 
بعد یاد کفشهایم می‌افتم،
یادم می‌آید چطور باید آنها را به پا کنم
چطور وقتی خم می‌شوم که بندهایشان را گره بزنم،
به زمین نگاه می‌کنم.

ادامه‌ی مطلب