قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: چارلز بوکوفسکی

بایگانی نویسنده و مترجم: چارلز بوکوفسکی

ترسیده‌ایم | چارلز بوکوفسکی

چنان تنهایی بزرگی در دنیا هست که در حرکت آهسته‌ی عقربه‌های ساعت دیده می‌شود. آدم‌ها خسته‌اند تکه پاره‌ی عشق‌اند یا نبودِ عشق. آدم‌ها باهم خوب نیستند. پولدارها با پولدارها خوب نیستند. بیچاره‌ها با بیچاره‌ها خوب نیستند. ترسیده‌ایم. نظام آموزشی‌مان می‌گوید که همه‌ی ما می‌توانیم برنده باشیم. اما چیزی درباره‌ی فاضلاب‌ها و خودکشی‌ها نمی‌گوید. یا درباره‌ی ترس آدمی که جایی تنهاست چیزی نمی‌گوید آدمی که بی آن که کسی لمسش کند یا با او حرفی بزند گلی را آب می‌دهد.

ادامه‌ی مطلب

کمی قبل از این بود

تقریباً صبح است. توکاها روی کابل تلفن منتظرند و من راس ساعت ۶ صبح ساندویچ فراموش شده‌ی دیروز را می‌خورم. صبح آرام روز یکشنبه. یک لنگه کفشم یک گوشه‌ی اتاق راست ایستاده و لنگه‌ی دیگر به پهلو افتاده است. بله، بعضی زندگی‌ها برای هدر دادن آفریده شده‌اند. ‌

ادامه‌ی مطلب

سی‌ام: همیشه کسی

همیشه کسی در اتاق کناری هست که کنار دیوار فال‌گوش می‌ایستد. همیشه کسانی در اتاق کناری هستند کسانی در حیرت این‌که شما آن‌جا بدون آن‌ها چه‌ می‌کنید. همیشه کسی در اتاق کناری هست کسی که فکر می‌کند شما به کس دیگری فکر می‌کنید یا کسی که فکر می‌کند برای شما هیچ‌کس اهمیت ندارد به‌جز خودتان در آن اتاق دیگر. همیشه کسانی در اتاق کناری هستند کسانی که دیگر برای‌شان مهم نیستید به‌همان اندازه که قبلن برای‌شان مهم بودید. همیشه کسی …

ادامه‌ی مطلب

با همه تنها

گوشت استخوان را می پوشاند، و آنها فکری، در آن می گذارند، و گاهی روحی. زنها گلدانها را به دیوار می کوبند. مردها بی رویه مشروب می خورند. و هیچکس، «یکی» را پیدا نمی کند. اما مدام به دنبالش می گردد، با خزیدن به رختخواب ها، و بیرون خزیدن از آنها. گوشت استخوان را می پوشاند، و گوشت چیزی بیشتر از گوشت می جوید. اما بختی نیست. همه در دام یک سرنوشت اسیریم. هیچکس، «یکی» را پیدا نمی کند، هیچوقت. …

ادامه‌ی مطلب

همین چند وقت پیش

همین چند وقت پیش بود، دم صبح، پرنده های سیاه روی سیم تلفن منتظر بودن، و من ساندویچ دیشبم رو که یادم رفته بود می خوردم. ساعت شش صبح، یکشنبه ای آروم. یه لنگه کفشم سر بال،ا وایساده بود یه گوشه. یکی دیگه هم یه وری، افتاده بود یه گوشه ی دیگه. بعله، بعضی زندگی ها ساخته شدن، که ضایع شن.

ادامه‌ی مطلب

اعتراف


در انتظار مرگ
چون گربه ای
که می جهد
بر بستری

لبریزم از اندوه
به خاطر همسرم

می بیند
این جسم خشک و بی روح را
یک بار تکانش می دهد
و دوباره شاید

«هانک!»

هانک پاسخی نمی دهد.

نگرانیم از مرگ خویش نیست
از مرگ اوست که
 تنها مانده 
با این توده ی هیچ.


با این وجود
می خواهم بداند
تمام آن شبهایی که
کنارش آرمیده ام

حتی جدلهای بیهوده مان
همه و همه
زیبا و باشکوه بوده اند

و اینک می توان گفت
کلمات دشواری را
که همیشه از بیان شان هراس داشته ام:

دوستت دارم.





ادامه‌ی مطلب