قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: پریمو لوی

بایگانی نویسنده و مترجم: پریمو لوی

دختر بچه پمپئی

 

چون اضطراب هر کس از آن خود اوست،

ما بارها سهم خود را زندگی می کنیم،

کودکی ترکه ای،

لرزان چسبیده به مادرت،

انگار که سیاه شده آسمان ظهر،

می خواستی دوباره پا بگذاری به وجود او.

فایده ای ندارد، چون هوا مسموم شده.

ز صافی گذر کرده تا تو را بیابد از میان پنجره های بسته،

در خانه خاموشت با آن دیوارهای ضخیم،

که زمانی شاد بود با آوازت، با خنده شرماگین ات.

قرن ها گذشته است، خاکستر سخت شده است

تا محبوس کند آن اندام های ظریف را تا ابد.

بدینگونه است که تو با ما می مانی، قالب پیچ در پیچ گچی،

رنج بی پایان، شاهد سهمناک

که چه اندازه ارزش دارد دانه های غرورمان برای خدایان،

هیچ چیز باقی نمانده از خواهر دور افتاده ات،

دختری هلندی محبوس در چار دیواری

که می نوشت از جوانی بی فرداهایش.

خاکستر خاموشش را باد پراکنده،

عمر کوتاهش در دفتری مچاله بسته شده،

هیچ چیز باقی نمی ماند از دختر محصل هیروشیمایی،

شبحی نقش بسته بر دیوار از نور هزار خورشید،

قربانی پیشگاه ترس.

ای قدرتمندان زمین، اربابان سم های جدید،

نگهبانان غمگین آخرین تندر،

شکنجه هایی که آسمان نازل می کند بر سرمان کافیست.

پیش از آنکه انگشت خود را بفشارید، درنگ کنید، فکری کنید.

ادامه‌ی مطلب

برای آدولف آیشمان

 

برای آدولف آیشمان 

 

 

باد می وزد آزاد بر فراز دشت هایمان،

دریای زنده می کوبد تا ابد بر ساحل هایمان.

انسان زمین را بارور می کند، زمین به او میوه و گل می دهد.

انسان در شادی و رنج زندگی می کند؛ امید می بندد، می هراسد، نسل هایی دوست داشتنی تولید می کند.

 

و تو از راه می رسی، دشمن گرانقدر من...،

مخلوقی حاشا کننده، مردی با حلقه مرگ.

اینک چه می توانی بگویی، در پیشگاه جمع ما؟

به خدا قسم می خوری؟ به کدام خدا؟

شادمان به درون گور می جهی؟

یا آخر هم، به سان انسان صاحب صنعتی

که عمرش بسی کوتاه بود برای هنر دیرپایش،

افسوس می خوری بر کار نا تمامت،

که هنوز سیزده میلیون زنده اند؟

 

آه، ای فرزند مرگ، ما آرزو نمی کنیم مرگ تو را.

باشد که بیش از هر کس دیگری عمر کنی.

باشد که پنج میلیون شبِ بیخواب سحر کنی.

و باشد که هر شب بیایند به ملاقاتت رنج های هر آنکه دید

بسته می شود در پشت سرش دری، که راه بازگشت را می بندد.

هر آنکه دید دورش را تاریکی فرا می گیرد، هوا پر از مرگ می شود.

 

بیست ژوئیه هزار و نهصد و شصت

ادامه‌ی مطلب

خواندن

 

 

اما بعد ما شروع کردیم به خواندن...

 

آوازهای احمقانه زیبایمان را.

 

وقتی تمام شد، باز همه چیز

 

همان جور بود که همیشه بود.

 

 

 

یک روز هیچ نبود بیش از یک روز:

 

هفت تایش هفته را می ساخت.

 

                         کشتن

 

شر بود در نظر ما،

 

                           مردن

 

چیزی در دوردست.

 

 

 

و به سرعت می گذشتند ماه ها،

 

اما هنوز هم باقی بودند بسیاری از آنها!

 

ما باز هم همان مردان جوان بودیم:

 

نه شهید، نه شنیع، نه قدیس.

 

 

 

این به ذهن می آمد و چیزهایی دیگر

 

             وقتی که ادامه می دادیم ما

 

به خواندن؛

 

                        اما همه

 

شبیه بودند به ابرها،

 

دشوار برای توضیح دادن.

ادامه‌ی مطلب

لیلیت

 

لیلیت، دومین خویشاوندمان از میان زنان،

آفریده خدا از همان گِل

که آدم را سرشت.

لیلیت زندگی می کند در میان جریان های زیر آب.

اما ظهور می کند با ماه نو

و بیقرار پرواز می کند در شب های برفی،

دو دل در میان زمین و آسمان.

او چرخ می زند

غیرمنتظره صدا در می آورد در جلوی پنجره

آنجا که بچه های نوزاد در خوابند.

                         بعد جستجو می آغازد

و می کوشد که آنان را بکشد.

پس تو آویزان می شوی بر فراز تخت هایشان

قابی مدور با سه کلام.

اما عبث است هر آنچه او می کند: تمام آرزوهایش.

او با آدم در آمیخت، از پی گناه.

اما هر آنچه که زایید

روح هایی بودند بی اندام، بی قرار و آرام.

در کتاب کبیر آمده است

او زنی زیبا بود، تا به کمر.

باقی فانوس شیطان بود و نوری کم اثر.

ادامه‌ی مطلب

به دوستانم

دوستان عزیز، اینجا

به معنای تام تر کلام می گویم دوستان:

همسر، خواهر، همراهان، خویشاوندان،

همکلاسان، مردان و زنان،

کسانی که تنها یکبار دیده ام

یا تمام عمر ملاقاتشان کرده ام:

به این شرط که در بینمان، دست کم برای یک آن،

کشیده شده باشد تیغه ای،

ریسمانی درست و راست،

برای شما سخن می گویم، یارانم در این سفر

کُند، نه بی بهره از تلاش،

و همینطور برای شما که از کف داده اید

روح را، روان را، آرزوی زیستن را؛

یا هیچکس، یا کسی، یا شاید که فقط یکی، یا تو

که مرا می خوانی: به یاد آر آن زمان را

پیش از آنکه موم سفت شود،

وقتی هر کداممان مُهری بودیم.

هر کداممان مرقومه ای حمل می کنیم

از دوستی که در راه دیده ایم؛

در هریک، رد آن یک.

به نیکی یا که شر،

به خرد یا که جهل

هر کسی را یکی مُهری نهاده است.

 

اینک که زمان در منگنه می گذارد ما را به اضطرار،

و کارهایمان به پایان رسیده اند،

برایتان آرزویی دارم خُرد

که این خزان دراز باشد، و مهربان.

ادامه‌ی مطلب

دعا

شما که زندگی می کنید در امانِ

خانه های گرمتان

که هر عصر باز می گردید تا بیابید

غذای گرم و چهره های مهربان:

 

 

تصور کنید این همان مردیست

که جان می کند در گل و لای

که هیچ نمی داند از آرامش

که می جنگد برای قرصی نان

که می میرد با یک آری یا یک نه.

تصور کنید این همان زنیست

بدون مو، بدون نام

دیگر بدون هیچ قدرتی برای یادآوری

چشمانش تهی، زهدانش سرد

به سان وزغی در زمستان.

 

تصور کنید که اینچنین بوده باشد:

من این کلمات را به شما فرمان می دهم

حک کنیدشان بر قلب هایتان

وقتی در خانه اتان هستید، وقتی در راه هستید،

وقتی به بستر می روید، وقتی بر می خیزید.

تکرارشان کنید برای فرزندانتان.

یا باز فرو می ریزد خانه اتان،

مرض به عجز می اندازدتان.

روی بر می گردانند از شما اعقابتان.

ادامه‌ی مطلب

بیدارباش

در شب های بیرحم، به رویا دیدن خو کرده بودیم

رویاهای وحشیانه شلوغ

که با جان و دل می دیدیم:

بازگشتن؛ خوردن؛ قصه گفتن.

تا فرمان صبحگاهی

با صدایی پایین و تحکم آمیز که

«خبردار»

و دل که در سینه فرو می ریخت.

 

اینک دوباره خانه هایمان را باز یافته ایم،

شکم هایمان سیر است،

وسط قصه ایم.

وقتش شده است.

به زودی باز می شنویم

آن فرمان عجیب را:

«خبردار»

ادامه‌ی مطلب

بازمانده

بار دیگر می بیند چهره های همراهانش را

کبود در نخستین پرتوهای کم سو،

خاکستری با غباری سیمانی،

شبح گونه در مِه،

رنگ پریده با مرگ در خواب نا آرامشان.

شباهنگام، در زیرِ بارِ سنگینِ

رویاهایشان، می جنبد آرواره هایشان،

به جویدن شلغمی نا موجود.

«عقب بایستید، مرا تنها بگذارید، آدم های در اعماق.

بروید پی کارتان. من حق کسی را نخورده ام.

نان کسی را نبریده ام.

هیچکس به جای من نمرده است. هیچکس.

به دنیای مِه آلودِ خودتان برگردید.

                          تقصیر من نیست که زنده ام

و نفس می کشم

                می خورم، می آشامم، می خوابم

و جامه بر تن می کنم.»

ادامه‌ی مطلب