قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: پابلو نرودا

بایگانی نویسنده و مترجم: پابلو نرودا

گفتگو با پابلو نرودا | پاریس ریویو

‌ ‌ ‌‌ ‌پابلو نرودا، شاعر بزرگ شیلیایی، می‌گوید اگر دو گزینه پست ریاست جمهوری و اهدای جایزه نوبل را برای او روی میز بگذارند، بلند می‌شود و پشت میز دیگری می‌نشیند. او شاعری پرحاشیه بود که حاشیه‌های زندگی‌اش بعد از مرگ نیز تمام نشد. مخالفانش همیشه به او حسادت می‌کردند. خوش می‌گوید: «میراث بدی از اسپانیا به ما رسیده است. اصلا تحمل نداریم ببینیم مردم مشهور شوند یا در زمینه‌ای متمایز شوند.» او شاعری بود که ۵۰ سال بی‌وقفه …

ادامه‌ی مطلب

پابلو نرودا: وَ همان روزها بود…

Pablo Neruda

        وَ همان روزها بود… شعر سر رسید به جست و جوی من. نمی دانم، نمی دانم از کجا آمد، از زمستان یا که رودی نمی دانم چه گونه و کجا نه اصواتی بودند، نه کلماتی و نه سکوت، لیکن از خیابانی که فرا می خواندم از آن شاخساران شب، به ناگاه، از آن دیگر چیزها، میان شعله های تند آتش یا تنها بازآمدن، آن جا که بی چهره بودم و لمس ام کرد.     نمی …

ادامه‌ی مطلب

پابلو نرودا: چکامه یی برای صندلی

Man in Deck Chair, Peter Brannan

برگردان این شعر پیش کشی است به برادرم مودب (میرعلایی) به پاس محبت های همیشه گی اش   برایم صندلی یی بیاور در میان تند باد صندلی یی برای من و برای همه  نه فقط برای تسکین و تن های خسته که برای هر قصد و برای هر کس برای توان به باد رفته و لختی تامّل     یک صندلی تکی نخستین نشان از آرامش است. (از دفتر چکامه برای چیزهای معمولی)

ادامه‌ی مطلب

پابلو نرودا: شعر آخر از دفتر بیست شعر عاشقانه

Pablo Neruda

می توانم امشب غمناک ترین سطرها را بنویسم. مثلن بنویسم: ” شب شکسته است وَ تکه تکه می شوند آن ستارگان در دور دست و بر باد می روند.” شب- باد، در آسمان می پیچد و می خواند. می توانم امشب غمناک ترین سطرها را بنویسم. عاشق اش بودم و گاهی هم عاشق ام می شد. در شبی این چنین به آغوش اش کشیدم. بوسیدم اش بسیار و بسیار زیر آسمان بی انتها. عاشق ام بود و گاهی هم عاشق …

ادامه‌ی مطلب

پابلو نرودا: غزلواره ی هشتاد و یکم

Pablo Neruda

ترجمه ی این شعر پیش کشی است به همسرم باهار و اتفاق بودن اش     حالا از آنِ منی. در رویایت با رویایم بیاسای. عشق و رنج و کار همه باید اکنون که یک سر به خواب روند. شب دَوَران نادیدنی اش را می آغازد، وَ تو چون کهربایی ناب کنارم خفته ای.   چیزی جز عشق در رویاهایم نمی آرامد. رهسپار می شوی، رهسپار می شویم، با هم فرازِ امواج زمان. با من از میان سایه ها هیچ …

ادامه‌ی مطلب

سنگ‌های جنوبگان

همه چیز تمام می شود و تمام نمی شود همه چیز آنجا آغاز می شود رودخانه های منجمد، بدرود گویان دور می شوند هوا به عقد برف در آمده است. نه خیابانیست، نه اسبی. و تنها عمارتیست از سنگ. قلعه ایست، که در آن نه خبری از ساکنین برجاست، و نه ارواح گمشده جایی دارند. چه سرمایی و باد سرد نعره سر می داد: «تنهایی جهان، همینجاست.»   سنگ، قامت افراشت، تا لب بگشاید، بخواند و فریاد بر آورد ولی …

ادامه‌ی مطلب

عشق

تو را چه شده است؟ ما را چه شده است؟

چه اتفاقی دارد برای ما می افتد؟

آه عشق ما ریسمانی خشن است

که ما را به هم دیگر می بندد زخمی یمان می کند

و اگر بخواهیم

زخم هایمان را رها کنیم،

جدا شویم،

گرهی جدید برای ما می سازد و محکوممان می کند

که خون خود را خشک کنیم و با هم بسوزیم.

 

تو را چه شده است؟ به تو نگاه می کنم

و چیزی در تو نمی یابم جز دو چشم

مثل همه ی چشم ها، دهانی

گمشده در میان هزاران دهانی که بوسیده ام، زیباتر،

بدنی درست مانند بدن هایی که زیر تنم

به نرمی حرکت کرده اند بدون این که خاطره ای بر جا بگذارند.

 

و چه قدر خالی از میان دنیا گذشتی

مثل ظرف شیشه ایِ گندم رنگی

بدون هوا، بدون صدا، بدون محتوا!

به عبث در تو به دنبال

ژرفایی برای بازوهایم می گشتم

که، بدون باز ایستادن، زیر زمین را می کندند:

زیر پوستت، زیر چشم هایت،

هیچ چیز نبود،

زیر جفت سینه هایت به زحمت

جریانی از نوعی کریستال

بالا آمد

که نمی داند چرا آواز خوان جریان می یابد.

چرا، چرا، چرا،

عشق من، چرا؟

ادامه‌ی مطلب