قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: ویژه‌ی روبرتو بولانیو

بایگانی نویسنده و مترجم: ویژه‌ی روبرتو بولانیو

روبرتو بولانیو آبالوس شاعر و رمان‌نویس بزرگ شیلیایی متولد ۱۹۵۳ و در سال ۲۰۰۳ از دنیا رفته است. بولانیو که در دهه ۱۹۷۰ به تروتسکیست‌ها پیوسته بود، در سال ۱۹۷۳ برای کمک به پایه‌گذاری انقلاب و حمایت از آلنده از مکزیک به شیلی بازگشت، اما پس از کودتای پینوشه، بازداشت شد و هشت روز اسیر بود؛ خود باور داشت که در ۲۰ سالگی کشوری را باخته بود، اما رویایی را برده بود. او می‌گفت: «خواندن مثل فکر کردن است، مثل عبادت کردن، مثل با دوستی صحبت کردن، مثل آراء خود را بیان کردن، مثل به آراء بقیه مردم گوش فرا دادن، مثل به موسیقی گوش کردن، مثل منظره‌ای را نگاه کردن، مثل در ساحل پیاده‌روی کردن.» زمانی در مصاحبه‌ای از بولانیو پرسیدند: «چه چیزی باعث می‌شود که ایمان داشته باشید در شاعری بهتر از رمان‌نویسی هستید؟»، پاسخ داد: «شعرها کمتر شرمنده‌ام می‌کنند.»

این ویژه‌نامه به همت کامیار محسنین و به مناسبت دوازدهمین سالگرد احمد شاملو در خانه‌ی شاعران جهان منتشر می‌شود.

بر لبه صخره‌ای

در هتل‌هایی شبیه به موجودات زنده
در هتل‌هایی مثل دل و روده سگ آزمایشگاهی.
غرقه در خاکستر.
مردی نیمه برهنه خواندن آوازی را از سر می‌گرفت چندباره.
و زنی، تصویری نورانی از زنی، مدام گام می‌گذاشت در مهتابی
تا بیاندیشد در باب کابوس‌ها یا قطعه‌ها.
هیچکس چیزی نمی‌فهمید.
همه چیز خاموش بود: صدا، دریافت تصویر.
به درون آسمان لغزیدند کابوس‌ها یا قطعه‌ها
در ساعت نه شب.
در هتل‌هایی شبیه به موجودات زنده از فیلم‌هایی وحشتناک.
مثل وقتی رویای کشتن کسی را می‌بینی
که هیچ‌وقت از مردن دست برنمی‌دارد.
یا مثل رویایی دیگر: رویای مردی که سر باز می‌زند از دزدی
یا تجاوز و با مشت به جان مهاجمی می‌افتد
تا پخش زمین می‌شود و ضربات ادامه می‌یابد
و صدایی (اما کدام صدا) از مهاجم می‌پرسد
اسم او چیست
و مهاجم اسم تو را می‌گوید
و تو از زدن دست می‌کشی، می‌گویی امکان ندارد، این اسم من است،
و صدا (یا صداهایی) که می‌گویند یک اتفاق است،
اما تو در اعماق وجودت هیچ‌وقت به اتفاق باور نداشته‌ای.
و می‌گویی: ما باید قوم و خویش باشیم، تو پسر یکی از عموهایم
یا عموزاده‌هایم هستی.
اما وقتی از زمین بلندش می‌کنی، نگاهش می‌کنی، چه لاغر، چه نزار،
می‌فهمی که این داستان هم دروغ بوده است.
تو مهاجمی، متجاوزی، اوباشی جاهلی
که در کوچه‌های بی‌مصرف رویا سرگردانی.
و بعد برمی‌گردی به هتل‌های سوسکی، هتل‌های عنکبوتی،
تا شعری بخوانی بر لبه صخره‌ای.

ادامه‌ی مطلب

آقای ویلتشایر

همه چیز تمام شد، صدایی می‌گوید در رویا، اینک تو تصویری هستی
از آقای ویلتشایر، تاجر نارگیل در دریاهای جنوب،
مرد سفیدی که با اوما ازدواج کرد، صاحب بچه‌های زیادی شد،
کِیس را کشت، و دیگر به انگلیس باز نگشت،
تو مثل افلیجی هستی که عشق از او قهرمانی ساخت:
تو هیچ‌وقت به موطنت باز نخواهی گشت (اما موطنت کجاست؟)
تو هیچ‌وقت خردمند نخواهی شد، بگذر، حتی مردی
با هوش کافی نخواهی بود، اما عشق و خونَت
وادارت کردند که گامی برداری، نا مطمئن اما ضروری، در میانهٔ
شب، و همان عشقی که آن گام را راهنما بود تو را نجات خواهد داد.

 

ادامه‌ی مطلب

پرستاران

صف پرستاران کم‌کم روانه خانه می‌شوند
پشتِ حفاظِ
عینکم تماشایشان می‌کنم که می‌آیند و می‌روند
آنان پشتِ حفاظِ غروب‌اند.
صفی از پرستاران و صفی از کژدمان.
می‌آیند و می‌روند.
در ساعت شش عصر؟
در ساعت هشت عصر؟
گاهی یکی دستی بلند می‌کند و برایم تکان می‌دهد.
سپس به ماشینش می‌رسد، بدون آنکه بازگردد، و ناپدید می‌شود.
پشت حفاظ غروب، همانطور که من پشت حفاظ عینکم.
کوزۀ پو جای می‌گیرد در میان این دو بی‌پناه.
کوزه‌ای بی‌انتها که در بر می‌گیرد تمام غروب‌ها را،
تمام شیشه‌های سیاه عینک را،
تمام بیمارستان‌ها را.

ادامه‌ی مطلب

ماشین روباز

ناپدید می‌شود اتومبیل سیاه
در پیچِ بودن. من
ظاهر می‌شوم در گردشگاه.
همه خواهند مرد، می‌گوید پیری
تکیه کرده بر دیوار.
برای من بس کن این داستان‌ها را:
راه من راه برف است.
نه بلندتر، زیباتر، بهتر
به چشم آمدن.
بلتران مورالس مرد،
یا آنجور که می‌گویند،
خوان لوییس مارتینز مرد،
رودریگو لیرا خودش را کشت،
فیلیپ کی. دیک مرد
و حالا ما تنها نیاز داریم
به آن چیزی که مطلقا ضروریست.
بیا، سُر بخور درون تخت من.
بگذار به نوازش بگذرد تمامِ شبِ
بودن و ماشین سیاه آن.

ادامه‌ی مطلب

باران

باران می بارد و می گویی انگار که ابرها
زاری می کردند. بعد دهانت را می پوشانی و تند می کنی
قدم هایت را. انگار که آن ابرهای نزار زاری می کردند؟
امکان ندارد. پس چرا این همه خروش،
این نومیدی که ما را به جهنم می‌برد؟
طبیعت پنهان می‌کند شیوه‌هایش را
در نابرادریش، مصیبت. و بعد زودتر
از چیزی که فکرش را می‌کنی، این بعدازظهر که می‌پنداشتی
بعدازظهر آخرالزمان است، هیچ به نظر نمی‌رسد مگر
بعدازظهر سودازدگی، بعدازظهر تنهایی، گمشده
در خاطره: آیینهٔ طبیعت. یا شاید هم که
فراموشش کنی. باران، زاری، گام‌هایت
طنین‌افکن بر سنگفرش. اهمیتی ندارند.
اینک که گریه می‌کنی و می‌گذاری تصویرت محو شود
در شیشه ماشین‌هایی که توقف کرده‌اند
در امتداد ساحل. اما تو نمی‌توانی خودت را گم و گور کنی.

ادامه‌ی مطلب

یونانی

ما دیدیم زن سبزه‌ای در حال ساختن صخره‌ای.
تنها برای یک دم، انگار که قربانی نیزه آفتاب.
مثل پلک‌های زخمی خدا،
کودک خودخواسته ساحل بیکران ما.
یونانی، یونانی،
تکرار کردند روسپیان مدیترانه‌ای،
نسیم آسمانی:
او که خودکار به راه خود می‌رود،
مثل سربازی در میان مجسمه‌های مرمرین،
آلوده به خون و اراده،
مثل نقشه شیطانی درخشانی معلق در آسمان
و چشمان تو.
خیانتکار شهرها و جمهوری،
وقتی فکر می‌کنم همه چیز را باخته‌ایم،
به چشمان تو ایمان دارم.
وقتی شکست با ترحم متقاعدمان می‌کند
چه بی فایده است نبرد را ادامه دادن،
به چشمان تو ایمان دارم.

ادامه‌ی مطلب

گودزیلا در مکزیک

به دقت گوش کن، پسرم: بمب‌ها فرود می‌آمدند
بر مکزیکوسیتی
اما هیچ‌کس حتی نمی‌فهمید.
هوا می‌آورد سم را
از خیابان‌ها و پنجره‌های باز.
تازه غذایت را تمام کرده بودی،
داشتی کارتون‌های تلویزیون را نگاه می‌کردی.
من در اتاق خواب بغلی داشتم کتاب می‌خواندم
که فهمیدم قرار است بمیریم.
با وجود سرگیجه و تهوع، کشاندم خودم را
تا آشپزخانه، و پیدایت کردم روی زمین.
همدیگر را بغل کردیم. پرسیدی چه اتفاقی دارد می‌افتد
و من به تو نگفتم در نقشه مرگ جا گرفته‌ایم
به جایش گفتم که داریم به مسافرت می‌رویم،
یک بار دیگر، در کنار هم، که تو نباید بترسی.
وقتی که رفت،
مرگ حتی چشمانمان را نبست.
یک هفته بعد، یک سال بعد، تو پرسیدی ما چه هستیم؟
مورچه، زنبور، شماره‌های عوضی
در سوپِ گندیدۀ بزرگِ شانس؟
ما انسان هستیم، پسرم، شبیه پرنده‌ها،
قهرمان‌های عامه، پرونده‌های محرمانه.

ادامه‌ی مطلب

شبح ادنا لیبرمن

آنان در ساعت تاریکی مطلق می‌آیند به دیدارت،
تمام عشق‌های گمشده‌ات.
گذر کثیفی که به دیوانه‌خانه می‌رسید،
دیگر بار باز می‌شود به سانِ چشم‌های
ادنا لیبرمن،
انگار که تنها چشم‌های او می‌توانستند
بر فراز شهرها طلوع کنند
و بدرخشند.
و آنها یکبار دیگر می‌درخشند برای تو،
چشم‌های ادنا،
پشت حلقه آتش
که زمانی گذری کثیف بود،
ردی که تو پِی‌اَش را می‌گیری در شب،
می‌روی و بازمی‌آیی،
یک بار و دیگر بار،
در جستجوی او یا شاید
در جستجوی سایه‌ات.
و ساکت بیدار می‌شوی
و چشم‌های ادنا
آنجا هستند.
در میان ماه و حلقه آتش،
به خواندنِ شاعرانِ مکزیکیِ
محبوبش.
و گیلبرتو اوون؟
از او خوانده‌ای؟
لبانت بی‌صدا می‌گویند،
نفس‌هایت می‌گویند
و خونت که به چرخش می‌افتد
به‌سانِ نورِ فانوسی دریایی.
اما چشم‌های او فانوس دریایی‌اَند
که در سکوتت رخنه می‌کنند.
چشم‌های او به سانِ کتابِ
جغرافیای کاملی هستند:
نقشه‌های کابوس ناب.
و خونت روشن می‌کند
قفسه‌های پر از کتاب را، صندلی‌های
پر از کتاب را، زمینِ پوشیده از
ستون‌های کتاب را.
اما چشم‌های ادنا
به تو دوخته‌اند.
چشم‌هایش کتابی هستند
که بسیار به دنبالش گشته‌اند.
تو این را فهمیده‌ای
چقدر دیر، اما
اهمیت ندارد.
در خواب بازمی‌گردی
تا دست‌هایش را بفشاری
و دیگر طلب هیچ چیز نکنی.

ادامه‌ی مطلب

قطعه‌ها

کارآگاه در هم شکسته... شهرهای بیگانه
با تماشاخانه‌هایی با نام‌هایی یونانی
پسران مایورکایی خودکشی کردند
در بالکن در ساعت چهار صبح
دختران پدیدار شدند با شنیدن صدای نخستین تیر
دیونوسوس     آپولو     ونوس     هرکول...
یک واریته     سپیده دم
بر فراز صفوف ساختمان‌ها
آن سنخ آدمی که خبر را درون ماشینش می‌‌شنود
و باران بر بدنه ضرب می‌‌گیرد
اورفه...

ادامه‌ی مطلب

کارآگاهان منجمد شده

رویای کارآگاهانی منجمد شده را دیدم، کارآگاهان آمریکای لاتین
که می‌‌کوشیدند باز نگه دارند چشم‌هایشان را
در میانه رویا.
رویای جنایاتی مخوف را دیدم
و آدم‌هایی محتاط
که با یک نگاه
مراقب بودند در حوضچه‌های خون پا نگذارند
در زمان ورود به صحنه جنایت.
رویای کارآگاهانی گمشده را دیدم
در آیینهٔ کوژِ آرنولفینی:
نسل ما، دورنماهای ما،
الگوهای ترس ما.

ادامه‌ی مطلب

کارآگاهان گمشده

کارآگاهان گم شدند در شهر تاریک.
من شنیدم صدای ناله‌هایشان را.
من شنیدم در تئاتر جوانان صدای گام‌هایشان را.
صدایی که نزدیک شد به‌سان یک تیر.
سایه کافه‌ها و پارک‌ها
پاتوق‌های نوجوان‌ها.
کارآگاهانی که خیره می‌شوند
به کف دست‌های بازشان،
تقدیری آلوده به خون خودشان.
و تو حتی نمی‌توانی به یاد آری
کجا بود زخم،
صورت‌هایی که زمانی عاشقشان بودی،
زنی که زندگیت را نجات داد.

ادامه‌ی مطلب

کارآگاهان

رویای کارآگاهانی را دیدم گمشده در شهر تاریک.
شنیدم صدای ناله‌هایشان را، دل‌آشوبشان را، ظرافتِ
راه‌های گریزشان را.
رویای دو نقاش را دیدم که هنوز
چهل سالشان هم نبود، وقتی کلمبوس
آمریکا را کشف کرد.
(یکی کلاسیک، جاودانی، دیگری
همواره مدرن،
مثل گُه.)
رویای جای پایی درخشان را دیدم،
رد افعی‌ها را
که یک بار و دیگر بار
پِی‌اَش رفته بودند
کارآگاهانی
که به شدت نومید بودند.
رویای پرونده‌ای دشوار را دیدم،
راهروهایی دیدم پر از ماموران پلیس،
بازجویی‌هایی دیدم بی نتیجه،
بایگانی‌هایی مایه آبروریزی،
و بعد کارآگاهی را دیدم
بازگشته به صحنه جنایت
تنها و آرام
انگار که در مزخرف‌ترین کابوس‌ها،
دیدم که نشست روی زمین و سیگاری کشید
در اتاق خوابی پوشیده از خون
وقتی عقربه‌های ساعت
بی‌رمق چرخ می‌زدند
در شب بی انتها.

ادامه‌ی مطلب

کثیف، بدلباس

در گُذرِ سگ‌ها،  روحم رویارو شد
با دلم. در هم شکسته، اما زنده،
کثیف، بد لباس، سرشار از عشق.
در گذر سگ‌ها، آنجا که هیچ‌کس نمی‌خواهد برود.
راهی که فقط شاعران طی می‌کنند
وقتی هیچ کاری نمانده که انجام دهند.
اما من هنوز کارهای زیادی داشتم!
و با این وجود، آنجا بودم: به محکوم کردن خویشتن به مرگ
به دست مورچه‌های سرخ، و همچنین
مورچه‌های سیاه، در سفر از میان روستاهای خالی:
ترسی که بزرگ شد
تا سر انگشتانش ستارگان را لمس کرد.
فکر می‌کردم یک شیلیاییِ درس خواندۀ مکزیک
می‌تواند هر چیزی را تاب آورد، اما درست نبود.
شب‌ها دلم می‌گریید. رودخانۀ بودن، در ترنم
به روی لبانی تب‌آلود که بعدها فهمیدم از آنِ من است،
رودخانهٔ بودن، رودخانهٔ بودن، سرمستی که
می‌پیچید در حاشیه این روستاهای متروک.
ریاضیدانان و خداشناسان، غیبگویان
و راهزنان پدیدار شدند
چون واقعیت‌هایی آبگون در میان واقعیتی فلزین.
تنها تب و شعر تصورات را بر می‌انگیزند.
تنها عشق و خاطره.
نه این گذرها، نه این دشت‌ها.
نه این هزارتوها.
تا سرانجام روحم رویارو شد با دلم.
بیمار بود، آری، اما زنده بود.

ادامه‌ی مطلب

در اتاق مطالعه دوزخ

در اتاق مطالعه دوزخ     در باشگاهِ
طرفداران علمی-تخیلی
در حیاط خلوت‌های منجمد     در اتاق خواب‌های ایستگاه
در گذرهای پوشیده از یخ     وقتی سرانجام همه چیز شفاف‌تر به نظر می‌رسد
و هر دم بهتر است و کم اهمیت‌تر
با سیگاری در گوشه لب، با ترس     گاهی
چشمانی سبز     و بیست و شش سال     در خدمتت.

ادامه‌ی مطلب