قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: ویسواوا شیمبورسکا

بایگانی نویسنده و مترجم: ویسواوا شیمبورسکا

چهل و پنجم: چمدانی برایِ بازگشت

گورستان، قطعۀ گورهای کوچک. ما، سالخوردگان، در خفا می گذریم، مثلِ پولدارها که از پایین شهر می گذرند. اینجا خوابیده «زوسیا»یِ کوچک، «جک»، «دومینک»، آفتابِ زودرس، ماه، ابرها، گردش فصول. آنها چندان چیزی ذخیره نکردند در چمدانِ بازگشت شان. تکّه هایی از چشم اندازها که دفعات کمی دیده شدند. یک مشت هوا با پروانه ای که تند می رود. یک قاشق مرباخوری از دانشِ تلخ- که طعمِ دارو می دهد. خودسری های کوچک، به این فرض، که برخی مرگبار باشند. …

ادامه‌ی مطلب

یک فیلم دهه شصتی

این مذکر میانسال. این آدم روی زمین.

ده بیلیون سلول عصبی. ده پیمانه خون

در گردش از طریق ده اونس قلب.

این ابژه که سه بیلیون سال طول کشیده پدیدار گردد.

 

نخست شکل پسری کوچک را به خود گرفت.

پسر سرش را به روی زانوان عمه اش گذاشت.

کجاست آن پسر؟ کجایند آن زانوان؟

پسر کوچک بزرگ شد. آن روزهای خوش گذشتند.

این آینه ها به سان آسفالت بیرحم و صیقلی اند.

دیروز گربه ای را زیر گرفت. آری، فکر بدی نبود.

گربه از جهنم این روزگار نجات یافت.

دختری در یک ماشین به او چشم دوخت.

نه، زانوانش آن چیزی نبود که او به دنبالش بود.

اما او فقط می خواهد در ماسه ها دراز بکشد، نفس بکشد.

هیچ وجه اشتراکی با دنیا ندارد.

حس می کند چون کوزه ایست شکسته،

اما کوزه نمی داند که شکسته و باز به چاه می افتد.

عجیب است. کسی هست که باز بخواهد کار کند.

خانه ساخته می شود. دستگیره در تراشیده می شود.

درخت قلمه زده می شود. سیرک ادامه پیدا می کند.

کل به جزء در هم نمی شکند، گرچه از آن تشکیل شده است.

ضخیم و سنگین بسان چسب، اشک ها هم برای چیزهایی هست.

اما همه در پس زمینه، اتفاقی.

درونش، تاریکی وحشتناکیست، در تاریکی، پسری کوچک.

 

ای خدای طنز، کاری برایش بکن، باشد؟

ای خدای طنز، امروز کاری برایش بکن.

ادامه‌ی مطلب

بازگشت به خانه

به خانه آمد. هیچ نگفت.

اما معلوم بود اتفاق بدی افتاده.

با همان لباس بیرون دراز کشید.

پتو را به سر کشید.

پاهایش را خوب پوشاند.

تقریبا چهل ساله، اما در این لحظه نه،

درست به هماگونه وجود دارد که زمانی در زهدان مادرش،

پوشیده در هفت دیوار پوست، در امان تاریکی.

فردا سخنرانی خواهد کرد

درباره هم ایستاییِ اخترشناسیِ فرا کهکشانی.

اما حالا، کز کرده و به خواب فرو رفته است.

ادامه‌ی مطلب

ساعت چهار صبح

ساعتی میان شب و روز.

ساعتی میان شیر یا خط.

ساعت سی ساله ها.

 

ساعتی که برای بانگ خروس جارو شده است.

ساعتی که زمین آغوش گرمش را باز پس گرفته است.

ساعتی که سرما از ستارگان خاموش شده بیرون می زند.

ساعتی که ما هم بی رد پایی گم می شویم.

 

ساعتی خالی،

تهی، بیهوده.

نازل ترین تمام ساعت ها.

 

هیچکس حال و روز خوشی ندارد در ساعت چهار صبح.

اگر مورچگان حالشان خوش باشد در ساعت چهار صبح،

خشنودیم برایشان. اما بگذار برسد ساعت پنج صبح،

اگر بناست که ما همچنان زندگی کنیم.

ادامه‌ی مطلب

شکنجه‌ها

 هیچ چیز تغییر نکرده است.

بدن نسبت به درد حساس است،

باید بخورد، تنفس کند و بخوابد،

پوستی نازک دارد و درست در زیر آن خون،

مقداری کافی دندان و ناخن،

استخوان هایش شکننده اند، مفاصلش کشیده می شوند.

در شکنجه، همین هاست که به حساب می آید.

 

هیچ چیز تغییر نکرده است.

بدن به همان شکل به رعشه می افتد که می افتاد

پیش از پایه گذاری روم و بعد از آن،

در قرن بیستم، پیش از مسیح و بعد از آن.

شکنجه ها همانند که بودند، فقط دنیا کوچکتر شده است،

و هر آنچه اتفاق می افتد، انگار که در سوی دیگر دیوار اتفاق می افتد.

 

هیچ چیز تغییر نکرده است. فقط تعداد آدم ها بیشتر شده است،

در کنار گناه های قدیم، گناه هایی جدید ظهور کرده است،

واقعی، موهومی، موقتی، و هیچ یک از اینها،

اما فریادی که بدن به آن پاسخ می دهد،

به استناد معیار قدیم و آوای کلام

فریاد معصومیت بوده و هست و خواهد بود.

 

هیچ چیز تغییر نکرده است. شاید تنها رفتارها، ضیافت ها، رقص ها.

اما حرکت دست برای مراقبت از سر همان است که بود.

بدن به خود می پیچد، منقبض می شود و می کوشد خود را به عقب بکشد،

پاها ول می شود، فرو می افتد، زانوها بیرون می زند،

کبود می شود، متورم می شود، ترشح می کند، خونریزی می کند.

 

هیچ چیز تغییر نکرده است. جز مسیر مرزها،

سر حد جنگل ها، ساحل ها، صحراها و رودخانه های یخ.

در میان این منظره ها، روح سرگردان است،

ناپدید می شود، باز می آید، نزدیک تر می آید، دور می شود،

بیگانه از خود، گریزان، در اوقاتی مشخص،

در باقی اوقات، با نظری نامشخص به هستی خود،

در حالی که بدن هست و هست و هست

و هیچ جایی برای خود ندارد.

ادامه‌ی مطلب

ویتنام

 «ای زن، نامت چیست؟» «نمی دانم.»

 

«چند سال داری؟ اهل کجایی؟» «نمی دانم.»

«چرا این گودال را کنده ای؟» «نمی دانم.»

«چند وقت است که پنهان شده ای؟» «نمی دانم.»

«چرا انگشتم را گاز گرفتی؟» «نمی دانم.»

«نمی دانی که ما آزارت نخواهیم داد؟» «نمی دانم.»

«کدام طرفی هستی؟» «نمی دانم.»

«زمان جنگ است، باید انتخاب کنی.» «نمی دانم.»

«هنوز دهکده ات پابرجاست؟» «نمی دانم»

«اینان فرزندان تو اَند؟» «آری.»

ادامه‌ی مطلب