قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: هیلدا هیلست

بایگانی نویسنده و مترجم: هیلدا هیلست

از «ده ترانه برای یک دوست»

 7

این سوگواری، این بیقراری

تشنج های داخلی، جزیره ای نامتناهی

تنهایی درونی، بدن رو به مرگ -

این همه را وامدار توام.

و چه بزرگ بودند

این نقشه ها – کشتی ها

دیوارهای بزرگ از عاج، کلمات زیبا،

وعده ها، وعده ها. و چون دسامبر از راه رسد،

اسبی پیر بر فراز آب،

شفافیتی مضاعف، خطی در میان هوا -

همه تحقق نیافته به واسطه تله زمان

در سکوت مطلق. بعضی از صبح های شیشه ای،

باد، روحی میان تهی، خورشیدی که نمی توانم ببینم-

 

اینها را هم وامدار توام.

 

1980

ادامه‌ی مطلب

ترانه های بی عنوان

1

مگذار این عشق کور کند یا تعقیب کند مرا

و مگذار که هیچوقت دریابد مرا.

بگذار از تعقیب شدن رهایی بخشد مرا

از شکنجه شدن.

از اینکه او صرفا می شناسد مرا.

مگذار آن نگاه سرگردان شود در میان لاله ها

چون آن شکل های کامل زیبایی

پدیدار می گردند از نوری میان سایه هایی.

و خداوندگار من سکنی می گزیند در سو – سویی در تاریکی

در میان پاپیتال هایی به هم پیچیده به روی دیوار بلندی.

 

بگذار عشقش تنها ناخرسند کند مرا

و خسته از خستگی.

و بگذار خُرد و حساس بسان عنکبوت ها و مورچه ها

کوچک شوم با این همه شکنندگی.

 

بگذار این عشق تنها به گاه جدایی ببیند مرا.

ادامه‌ی مطلب

ببین غلظت هوس را (بخش اول)

از زنجره ها و سنگ ها، واژه ها می خواهند که زاده شوند.

اما شاعر زندگی می کند

به تنهایی در دالان اقمار، در خانه ای از آب.

از نقشه های جهان، از میان بر ها، سفرها می خواهند که زاده شوند.

اما شاعر سکنی می گزیند

در دشت کلبه های دیوانگی.

 

از جسم زنان، مردان می خواهند که زاده شوند.

و شاعر از پیش وجود دارد

در میان نور و بی نشانی.

ادامه‌ی مطلب

عاشقی

انگار که از دستت داده باشم – اینگونه می خواهمت

انگار که ندیده باشمت (باقلاهایی طلایی

زیر غلافی زرد را) – اینگونه به دستت می آورم

سرزنده و ساکن

و یک جا تو را استنشاق می کنم

 

رنگین کمان نفس در اعماق آب ها

 

انگار که به من اجازه هر کاری داده باشی

عکس خود را درمیان دروازه هایی آهنین می اندازم

دروازه هایی اخرایی و بلند

و من، ضعیف و کوچک

در لحظات هرزه هر خداحافظی.

 

انگار که در قطارها گمت کرده باشم، در ایستگاه ها

یا در حلقه ای از آب، به این سو و آن سو بروم

پرنده ای گریزان – اینگونه تو را به خود می افزایم:

در سیل شبکه ها و دلبستگی ها.

ادامه‌ی مطلب

قطعه‌ها

دیوارهای غمگین و عفیف

زندانیانی در محبس خویش

به سان موجوداتی که پیر می شوند

بدون آنکه طعم لبان مردان و زنان را بدانند.

دیوارهای تیره، و شرم آگین:

کژدم های ابریشمین

در برآمدگی صخره.

هستند قله های عشق

که چون لمسشان کنی

گزندت می رسانند.

به سان لبان تو، ای عشق من،

آن هنگام که مرا لمس می کنند.

ادامه‌ی مطلب