قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: هرمان د کونینک

بایگانی نویسنده و مترجم: هرمان د کونینک

هرمان د کونینک در ۲۱ فوریه ۱۹۴۴ در مچلن شهری در بلژیک به‌دنیا آمد و در ۱۹۹۷ در لیسبون بر اثر سکته‌ی قلبی از دنیا رفت. در هجده سالگی پدرش را از دست داد، مرگی که تاثیر زیادی بر او گذاشت. در رشته زبان‌های ژرمنی تحصیل کرد. چند سالی تدریس کرد. مجموعه شعر «عشق انعطاف‌پذیر» پرفروش‌ترین مجموعه شعر به زبان هلندی در قرن بیستم است. همسر اولش در حادثه‌ی رانندگی جان خود را از دست داد. پس از مرگ همسرش مجموعه شعر «تا زمانیکه برف هست» را در ۱۹۷۵ به چاپ رساند. در شعرهای این کتاب با زبان بازی می‌کند تا احساساتش را پنهان کند. برای این مجموعه شعر جایزه‌ای ادبی برد و سرود: «از دست دادن بهتر جواب می‌دهد، آن جا به سختی کتاب شعری سرودم من جایزه ادبی استان فلاندر را با مرگ تو بردم» معروف است به شاعری که ملتش را یاد داد تا شعر بخواند. او را پدر رئالیسم نو می‌دانند. شعر هرمان د کونینک سهل و ممتنع است و سخت برای ترجمه. هرمان د کونینک منتقد ادبی هم بود و مقاله‌های زیادی درباره شعر و شعر دیگران نوشته است. او در یکی از مقاله‌هایش می‌نویسد: «تعریفی از شعر ندارم. من بیست زبان دارم و امیدوارم که این بیست زبان علیه یکدیگر حرف بزنند و اجازه بدهند هر کدام هم حرف خود را بزند. بیست و یکمین تعریف من می‌تواند این باشد که شعر، شکلی برتر است که مدام می‌خواهد خود را معنا کند. حرفی که می‌زنم شاید شبیه ضرب‌المثلی کلیشه‌ایی باشد که می‌گوید: شعر، شعر است، خرطومی برج شاعر». سرچشمه‌ی کار د کونینک روزمرگی بود نه ادبیات. وقتی از شاعران بزرگ می‌پرسی: چه کسی بر شما تاثیر گذاشته است؟ آنها معمولن نام شاعران بزرگ‌تری را می‌برند که تحت تاثیرش بوده‌اند. هرمان د کونینک اما در مقاله‌ی «کمرشکسته از غم» می‌نویسد: «چه کسی روی من تاثیر گذاشته است؟ مادرم، کسی که هفت روز پس از مرگ پدرم، آگهی فوتش را به همراه مبالغی که بدهکار بود به خواهر پدرم، عمه‌ام داد». او از روزمرگی و واقعیت‌های زندگی استفاده می‌کرد تا معناهای جدیدی را خلق کند و آن‌ها را زیباتر. «شعر هرگز با واقعیت هم‌تراز نیست. شعر زیبا می‌کند و می‌آراید، اعتراض در برابر زشتی‌ها و پتیارگی‌ست، اعتراض در برابر زیبایی‌های ظاهری. شعر دست‌کم درجه‌ی تمرکز حواس واقعیت را بالاتر می‌برد. حتی اگر شعری درمورد دلمردگی می‌نویسی، حق ندارد، شعری دلمرده شود. طبیعی‌ست که این شکلی از فریب‌کاری است. شعر نهایتِ صداقتِ فریب‌کاری است. این فریب، زیرکانه‌تر می‌شود وقتی من حسی را بوجود می‌آورم که یعنی فریب نمی‌دهم که تو واقعیت را همان‌طور که هست دریافت می‌کنی. مانند دروغگویی که می‌گوید من به هیچ عنوان دروغ نمی‌گویم اما همزمان چشمکی هم می‌زند».

سرکشی واقعیت | هرمان د کونینک

واقعیت برای حاکمان تهدیدکننده است و من این اندیشه را دلگرم‌کننده می‌دانم. واقعیت سرکش است. برنامه‌های سیاسی تا آنجایی که بتوانند سعی می‌کنند واقعیت را پنهان کنند. فیلسوفانِ آرام هم همین طور. اما گاهی واقعیت با این موضوع می‌جنگد. همین مسئله در نظریه‌های ادبی هم صدق می‌کند. این نظریه‌ها سرکش نیستند. نظریه‌ها دست‌کم یک جنبه از واقعیت را در نظر می‌گیرند. آن‌ها یک جنبه را عمومی می‌کنند تا بتوانند با نظریه‌ی قبلی بجنگند. بهترین راه مقابله با نظریه‌ها این است …

ادامه‌ی مطلب

پایان شعر | هرمان د کونینک

من فکر می‌کنم، شعر نوعی مذهب برای بی‌خدایان است. (از متن)   ناهار با «هنی»۱ دو ساعت از شعر گفتیم. او چیزی جز شعر نمی‌خواند. هرگز بدون پنج شاعر بزرگش، «دانته»، «تی اس الیوت»، «نیهوف»۲ «در ماو»۳، «لئوپلد»۴ به سفر نمی‌رود. چه همسفران خوبی.  برایم شرح می‌دهد «دانته» چگونه برق‌آسا «پیکانی» را توصیف می‌کند: ابتدا پیکان را می‌بینی که شاخه‌ای‌ست در حال تکان‌خوردن و بعد آن را می‌بینی که به سوی درخت پرواز می‌کند، تازه بعد از آن شلیک می‌شود. …

ادامه‌ی مطلب

همه‌ی دنیا را دیده‌ام | هرمان د کونینک

همه‌ی دنیا را دیده‌ام
اما عاشق یک شهر هستم
و در این شهر عاشق خانه‌ایی
و در این خانه عاشق اتاقی
و در این اتاق عاشق تختخوابی
و در این تختخواب عاشق زنی
و در این زن عاشق زانوانی
و بر این زانوان عاشق مرواریدی.

ادامه‌ی مطلب

برای همدیگر | هرمان د کونینک

پیشترها فقط چشم‌هایت را دوست داشتم
حالا چین و چروک‌های کنارشان را هم
مانند واژه‌ای قدیمی
که بیشتر از واژه‌ای جدید همدردی می‌کند
 
پیشترها فقط شتاب بود.
برای داشتن آنچه داشتی، هربار دوباره
پیشترها فقط حالا بود، حالا پیشتر ها هم هست
چیزهای بیشتری برای دوست داشتن
راه‌های بسیاری برای انجام دادن این کار
 
حتی کاری نکردن خود یکی از آنهاست
فقط کنار هم نشستن با کتابی
یا با هم نبودن، در کافه‌ایی در آن گوشه
یا همدیگر را چند روزی ندیدن
دلتنگ همدیگر شدن، اما همیشه با همدیگر
حالا تقریبن هفت سالی.

ادامه‌ی مطلب

پنجاه و هفتم: مکان

    تو نباید فقط برای رسیدن به جایی از خانه بیرون بزنی، بلکه از طریق نگاه کردن هم می‌شود باید ببینی چیزی برای دیدن نیست، تا بگذاری  همه چیز به شکل سابق اش بماند   جایش است، وقت اش است تا برای پس فردا ،چیزی  باقی بگذاری. پس امروز باید کاری کنی. کاری برای فناپذیری.   **   نقدی بر شعر مکان اثری از: خریت کومری،مودب میرعلایی اعجاب برانگیز است. شعری چنین انتزاعی و در عین حال دقیق. واژه‌ها …

ادامه‌ی مطلب

مثل جزیره‌ی مرغان دریایی

همانطور که این جزیره از آنِ مرغان دریایی‌ست
و مرغان دریایی از آنِ فریادهایشان
و فریادهایشان از آنِ باد
و باد از آنِ هیچ
 
همانطور این جزیره از آنِ مرغان دریایی‌ست
و مرغان دریایی از آنِ فریادهایشان
و فریادهایشان از آنِ باد
و باد از آنِ هیچ.

ادامه‌ی مطلب

شروه‌ی رخوت

رخوت دراز کشیدن بر روی علفها را دوست دارم، مثل پادشاهی
مراقب هوادارانم. اندام‌هایم
گویان به دست چپم
تو آنجا، دستم را بروی دهانم ببر، که دهن دره کنم
بسیار خوب، دوباره برو دراز بکش، آفرین
اینجا باید نظمی داشته باشد
 
رخوتِ بودن را دوست دارم
به نظرم چیزی شبیه این است که
در شرق به آن ذن می‌گویند
رخوت دراز کشیدن در تختخواب را دوست دارم
تو در کنارم، زانوانت بر پشت زانوانم
مثل دو «S»،
رخوتی که از وجود پذیرفتنی لب‌های تو
که مدتی‌ست بیداری و به من نگفته‌ای
رخوتی که با آن تندتر و تندتر می‌آیم
آرامشی که از آن وحشی و وحشی‌تر می‌شوم
رخوت دیپلماتیک تن‌ات
که می‌دهد و می‌گیرد، یکان دیپلماتیک‌ات
 
رخوت کشیدن سیگارِ برگی پس از آن
رخوت شکوه، رخوت برخورد ماشینش با درختی
در حرکت آهسته‌ی فیلم
عظمت انفجاری، وقار
این زندگی با وقار پایان می‌یابد.

ادامه‌ی مطلب

طرح پنج‌ساله

من تو را دوست دارم. تو آن چه را که نمی‌توانی دوست بدار
توانایی‌هایت را دوست بدار، من ناتوانایی‌هایت را
غرورت را دوست بدار، من شکستنِ آرام آن را در میان بازوانم
بی‌باکی‌ات را دوست بدار. من ضعف‌های حالا و بعدت را
 
آینده‌ات را دوست بدار. من هر آنچه پایان یافته است
صدها زندگی‌ای را که می‌خواستی داشته باشی دوست بدار
من این یکی را که باقی مانده
و اینکه چگونه با این همه دوری می‌تواند، اینگونه به من نزدیک باشد
 
من آنچه را که هست دوست دارم. تو آنچه خواهد آمد
مرا دوست بدار، دوستت دارم.

ادامه‌ی مطلب

دختر

خودت، آگاهی و بلافاصله 
 جسارتی که می‌توانی داشته باشی
 هر از گاهی خودی نشان دهی
یا پستانی: چه زود آغاز می‌شود
 
و آیا زمانی پایان می‌یابد؟ زن‌ها
در چهل سالگی از دختر‌ها ساخته شده‌اند
هنوز همان زبانِ پانزده سالگی را در می‌آورند
و همیشه جوان می‌مانند
 
نمی‌توانند وسوسه نکنند، مثل شعر
 گربه‌ای بر دکمه‌های پیانو آرام راه می‌رود-
به دور و بر نگاه می‌اندازد-
آن را شنیده‌ای؟ مرا دیده‌ای؟
 
آه، رفتار دخترهای چهل ساله
چگونه گاهی می‌خواهند، گاهی نه
اما اگر تو ببینی، البته همیشه
زمان کجاست؟ زمان اینجاست.

ادامه‌ی مطلب

هدیه

حرف بر سر داشتن نیست، دستِ بالا بر سر گرفتن است
تنها که هستم هرگز حرف نمی‌زنم
با تو اما سکوت می‌کنم
از آنچه گذشته است و هرگز نمی‌گذرد
از پدرم، از همسر سابقم،
و اینکه از دست دادن، چگونه می‌تواند تو را قوی‌تر کند
 
کودکی را تصور کن که اولین گام‌ها را برمی‌دارد 
حرف بر سر این نیست که او را بگیری
بر سر این است که باید آیا؟ رها کنم و دیرزمانی بنگرم.

ادامه‌ی مطلب

بدرود

به نازنینم بگو که زیبا بود
با بوسه‌ها بگو، که آن را بهتر بفهمد
بگذار غمگین شود، که او را زیباتر می‌کند
بگو که من دیگر هرگز سیگار نخواهم کشید
نباید دیگر از سرطان گرفتن بترسد
بگو که هرگز دیگر الکل نخواهم نوشید
زندگیم را بهتر کرده‌ام: حالا که مرده‌ام
و فراموش نکن، بگویی که زیبا بود.

ادامه‌ی مطلب

پدر

هرآنچه پایان یافته است، آرام به زندگی خود ادامه می‌دهد
بی سروصدا، چرا که دیگر به ناگهان
به بدی، به تنهایی، به  آنی 
از دقیقه تا دقیقه‌ی دیگر نباید اتفاق بیافتد

پدرم هم‌چنین رفت، وقتی که رفت
چندبار هم در رویاهایم مرد، اما آهسته‌تر
جاودانگی زمانی نمی‌برد
و البته هنوز هم زندگی می‌کند، دورتر و کمی تار

پدرم دیگر چیزی نمی‌گوید، او حال و هوایی است
از واژه‌های قدیمی، واژه‌ی همگان
واژه‌ی رخسار و زانو (مخصوص خانواده‌ی ما) و زیبا 

من هم می‌خواهم این چنین آرام بمیرم، شش، هفت باری
در رویاهای پسرم
تا به زندگی ادامه دهم.

ادامه‌ی مطلب

مادر

آن چه با زمان می‌کنی
همان کاری‌ست که ساعت دیواری قدیمی مادربزرگی می‌کند
ساعت دوازده، نواختن
و همه‌ی زمان را از آن خود کردن. زمان می‌گذرد
اما  تو می‌مانی. منتظر می‌مانی


منتظر ماندن همان چیزی‌ست که بر سر باغچه می‌آید در زیر برف
ریشه‌ی درختی زیر خزه
امید به زمان‌های بهتر در قرن نوزدهم
واژه‌ها در شعری

چرا که کار شعر درست عین تخمیر کردن
چیزها با همدیگر در زمان طولانی‌ست 

بگذاری انگور شراب شود
نجات دادن واقعیت، نمک‌سود کردن واژه‌ها
در زیرزمین خودت.

ادامه‌ی مطلب