قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: هالینا پوشویاتوسکا

بایگانی نویسنده و مترجم: هالینا پوشویاتوسکا

هالينا پوشوياتوسکا (۱۹۳۵-۱۹۶۷) پديده‌ی غريبی بود: هم شاعری شگفت و هم زنی متفاوت . در لهستان شعرهايش بس محبوب است. او هر نشانه‌ی شرم را رها می‌کند و در آستانه‌ی شدت و درد تماسش با معجزه‌ي تن می ايستد. در آستانه‌ی درد و حضور تنی که فانی‌است که تن اوست. هالينا فلسفه خواند. تز دکترايش را درباب مبانی اخلاق در فعاليت‌های مارتين لوتر کينگ نوشت. و در سی و دو سالگی بر اثر بيماری قلبی درگذشت. دکترها توصيه کرده بودند که از هرگونه هيجان و سفر بپرهيزد ولی اگر به حضور توامان عشق و مرگ در شعر او نگاه کنيم، درمی‌یابيم که او نمی توانست به قول و قرارش با پزشکان وفادار باشد.

رام کردن کلمات

رام کردن کلمات
دشوارتر است
از رام کردن ببرها
در شگفتی از چالاکی خویش
در میان علف‌ها می‌غلتند
مثل گربه‌ها به روی درخت‌ها می‌سُرَند
لب‌هایشان را تکان می‌دهند
در حس نزدیکِ
بوی گوشت و زیرِ آن
بوی تند خون
باید به تمامیشان عشق ورزید
برای آنکه نمایش
موفق شود.

ادامه‌ی مطلب

سر بریده یک قدیس | هالینا پوشویاتوسکا

دلم را چنان بر سر دست می‌برم
انگار سر بریده یحیای تعمید دهنده باشد
و زمین زیر پای من می‌رقصد
 
دل من تک یاخته است
موجودی که زیر میکروسکوپ
امتدادی بی‌پایان دارد
 
جهان از آن اوست
این تخت این تصویر چهار کنج
 
دل من جغرافیا را دوست دارد
هارمونی را هم
 
چنان بر سر دست می‌برمش
انگار سر بریده یک قدیس باشد

ادامه‌ی مطلب

من جولیت هستم

 من جولیت هستم

بیست و سه ساله

یک بار طعم عشق را چشیده ام

مزه تلخ قهوه سیاه می داد

تپش قلبم را تند کرد

بدن زنده ام را دیوانه

حواسم را به هم ریخت

و رفت

 

من جولیت هستم

ایستاده در مهتابی

با حسی از تعلیق

ضجه می زنم که بازگرد

ندا در می دهم که بازگرد

لب هایم را می گزم

خونشان را در می آورم

 

و او بازنگشته است

 

من جولیت هستم

هزار ساله

و هنوز زنده ام

ادامه‌ی مطلب

به تو می‌اندیشم

عزیزم وقتی من بمیرم

و خورشید را ترک گویم

و به موجود دراز غم انگیز نه چندان دلچسبی مبدل شوم

 

مرا در آغوش می گیری و بغل می کنی؟

بازوانت را به دور اندام من حلقه می کنی؟

آنچه سرنوشتی ظالمانه مقدر ساخته، بی اثر می کنی؟

 

اغلب به تو می اندیشم

اغلب به تو می نویسم

نامه هایی احمقانه – سرشار از لبخند و عشق را

 

سپس آنها را در آتش پنهان می کنم

شعله ها بیشتر و بیشتر زبانه می کشند

تا برای اندک زمانی در زیر خاکستر به خواب روند

 

عزیزم، چون به درون شعله خیره می شوم

در مانده می مانم – آیا باید بترسم

که بر سر قلب تشنه عشق من چه خواهد آمد؟

 

اما تو هیچ عنایت نمی کنی

که در این دنیای سرد و تاریک

من تنهای تنها می میرم

ادامه‌ی مطلب

سرانجام ابدی

به تو قول بهشت را داده ام

اما دروغ گفته ام

چون تو را به جهنم خواهم کشاند

به سرخی – به درد

نه در باغ های سعادت پرسه می زنیم

نه شکوفه های سنبل و گل های صدتومانی را

از میان شکاف ها دزدانه می بینیم –

تنها در کنار دروازه های کاخ شیطان

بر زمین می آرامیم

همچون فرشتگان بال می زنیم -

بالهایمان هجاهای تاریکی

و ترانه می خوانیم –

ترانه ای از عشق ساده بشری

در کورسوی نور

در همانجا رسوخ می کنیم

لب های یکدیگر را می بوسیم

به نجوا شب بخیر می گوییم

و به خواب می رویم

صبحدم – نگهبانی به تعقیبمان می آید

به سوی نیمکت زنگ زده پارک

و با لبخندی نفرت انگیز

اشاره می کند – به تخم های سیب

در کنار ریشه های درخت

ادامه‌ی مطلب

از گنجشک ها

گنجشک ها کاتولیک هایی تمام عیارند

که به هر چیزی ایمان دارند؛

به مکاشفه، به خورشید تابان؛

به وداع برگ ها در پایان فصل برگریزان؛

آنان دروغ نمی گویند؛

دزدی نمی کنند؛

در گرمای محسوس ماه مارس، نوک نمی زنند

به گیاهانی که تازه جوانه می زنند؛

جیک نمی زنند؛

در هنگام پرواز

بال هایشان را به نرده ها نمی زنند؛

چه آسان خود را به اسارت می دهند

در چنگال گربه های راه راه؛

و بسان شهیدان مقدس می میرند

برای گناه های نکرده اشان

در میان سیم خاردارها؛

و همینگونه است که در شب کریسمس

گنجشک ها

و نه هیچکس دیگر

بر بلند ترین شاخه درخت می نشینند

و تلخ می گریند

ادامه‌ی مطلب

تو زندگی می‌کنی …

تو زندگی می کنی، لیک برای مدتی کوتاه

و زمان

مرواریدیست فرانَما

انباشته از نفس

 

و اثاث گوشه هایش تیز است

و تن – حساس

و زمین – همه جا تخت

و بهشت – دست نیافتنی

 

عشق یک کلمه است

مغز – جعبه ای فلزی

که هر روز

به مانند یک زخم سر باز می کند

با کلید سیمین خیال

 

از سر کنجکاوی، می آموزیم

از سر عطش، می دانیم

از سر هوس، می درخشیم

از سر لجاجت، زنده می مانیم

 

و افسوس - گُلیست ظریف

گُلیست حساس

که گاه در رویاهایمان شکوفه می دهد

ادامه‌ی مطلب

می خواهم از تو بنویسم

می خواهم از تو بنویسم

با نامت تکیه گاهی بسازم

برای پرچین های شکسته

برای درخت گیلاس یخ زده؛

از لبانت

که هلال ماه را شکل می دهند؛

از مژگانت

که به فریب، سیاه به نظر می رسند؛

می خواهم انگشتانم را

در میان گیسوانت برقصانم؛

برآمدگی گلویت را لمس نمایم

همان جایی که با نجوایی بی صدا

دل از لبانت فرمان نمی برد؛

می خواهم نامت را بیامیزم

با ستارگان

با خون

تا درونت باشم

نه در کنارت؛

می خواهم ناپدید شوم

همچون قطره ای باران

که در دریای شب گمشده است

ادامه‌ی مطلب

سبز بهار | هالینا پوشویاتوسکا


پس با دستانم
دنبال می‌کنم عصب به عصب
حلقه به حلقه این زنجیر طلا را
که منم
برگها را
که ناگهان بر درخت روییدند
تا پوست نرم سبزه‌ها
که سبز می‌شوند
تا سیبها که می‌رسند،
در گوش سبز بهار زمزمه می‌کنم
که دیشب در تاریکی
در آبی روشن دریا
غرق شد مرگ.

ادامه‌ی مطلب

دستان تو | هالینا پوشویاتوسکا


دستان تو چند سال دارند
درختان پرگره
به موهای من که دست می‌کشند
بهار می‌شوند
بوی ریشه‌هایی که از خواب برخاسته‌اند
زمزمهٔ زمین
پشت خمیده پاییز را
می‌شکند
باد بهار
در میان انگشتان خشکیده می‌رقصد
گردن سبزم را
بیشتر خم می‌کنم
لبریزم از این اشتیاق داغ
که پوست گرم تنم را
زیر دستان تو
حس کنم.

ادامه‌ی مطلب