قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: هارولد پینتر

بایگانی نویسنده و مترجم: هارولد پینتر

دیدار

نیمه شب است،

 

مردگان قدیم به سمت

مردگان جدید نگاه می کنند

که به طرفشان قدم بر می دارند

 

ضربان قلب آرامی وجود دارد

هنگامی که مردگان همدیگر را در آغوش می گیرند

آن هایی که مردگان قدیم اند

و آن مردگان جدید

که به طرفشان قدم بر می دارند

 

گریه می کنند و همدیگر را می بوسند

هنگامی که دوباره دیدار می کنند

برای اولین و آخرین بار




ادامه‌ی مطلب

گزارش وضع هوا

روز آغازی ابری خواهد داشت.
سردِ سرد.
اما همینجور که روز به پیش می‌رود
خورشید به در خواهد آمد.
و بعد از ظهرِ خشک و گرم.
در شب، ماه خواهد درخشید
و روشنِ روشن.
ذکر این نکته ضروریست
که بادهایی شدید خواهد وزید.
اما در نیمه شب، فروکش خواهد کرد.
هیچ اتفاق دیگری نخواهد افتاد.
این آخرین گزارش وضع هواست.

ادامه‌ی مطلب

بمب‌ها

دیگر هیچ کلامی‌ نمانده است برای گفتن
تمام چیزی که برای ما مانده بمب‌ها هستند
که از درون کله‌هایمان منفجر می‌شوند
تمام چیزی که مانده بمب‌ها هستند
که آخرین ذره خونمان را می‌مکند
تمام آن چیزی که برای ما مانده بمب‌ها هستند
که جمجمه مردگان را صیقل می‌دهند.

ادامه‌ی مطلب

شهوت

صدایی تیره است

که روی تپه رشد می کند

از نور رو می گردانی

که دیوار سیاه را روشن می کند.

 

سایه های سیاه در حال دویدن هستند

در عرض تپه ی صورتی

پوزخند می زنند در حالی که عرق می ریزند

به ناقوس سیاه می کوبند.

 

نور مرطوب را می مِکی

که سلول را سر ریز کرده است

و بوی شهوت شهوانی را احساس می کنی

که دُمش را تکان می دهد.

 

چون شهوت شهوانی

صدایی تیره روی دیوار پرتاب می کند

و شهوت شهوانی

- مِیل سیاه شیرینش -

همچنان تو را نوازش می کند.

ادامه‌ی مطلب

شعرهایی برای آ

پاریس

 

پرده، سپید، بالا می رود.

او دو قدم بر می دارد و بر می گردد.

پرده ها فرو می افتد.

نور در چشمانش سو سو می زند.

چراغ ها طلایی اند.

کمر بعد از ظهر می شکند در سکوت.

او در زندگی من می رقصد.

روز سپید  می سوزد.

 

1975

ادامه‌ی مطلب

روح

 انگشتان نرمی بر گلویم احساس کردم

انگار کسی داشت خفه ام می کرد

 

لبانی سفت همانقدر که شیرین

انگار کسی داشت مرا می بوسید

 

چارچوب بدنم در هم می شکست

خیره به چشمان دیگری می نگریستم

 

دیدم که چهره اش آشناست

چهره ای شیرین همانقدر که سخت

 

نمی خندید، نمی گریید

چشمانش گشاده بود و پوستش سپید

 

من نخندیدم، من نگرییدم

دستم را بلند کردم، و گونه اش را لمس کردم

 

 

* هرولد پینتر، هزار ونهصد وهشتاد و سه اگر بود پینتر، امروز هشتاد ساله می شد ،

ادامه‌ی مطلب

و آنَک

و آنَک... به ماه می نگرم.

زمانی من اینجا زندگی کرده ام.

این آواز را به یاد می آورم.

 

و آنَک... اینجا هیچ صدایی نیست.

ماه بر کفپوش نایلونی افتاده.

بچه اخم در هم کشیده.

 

و آنَک... صدای آواز.

در پشتی را باز می کنم.

زمانی من اینجا زندگی کرده ام.

 

و آنَک... در پشتی را باز می کنم.

روشنایی رفته. درخت ها مرده.

کفپوش نایلونی مرده. و آنَک.

 

و آنَک... سیاهی با سرعت دامن می گسترد.

سیاهی با آن وسعت باورنکردنی.

اینک من اینجا زندگی می کنم.

1974

ادامه‌ی مطلب

برای همسرش

مرده بودم و اینک زنده ام 
تو دستم را گرفتی 

کوردلانه مرده بودم 
تو دستم را گرفتی 

تو دیدی که من مردم 
و باز عمر تازه یافتم 

تو عمر من بودی 
وقتی که مردم 

تو عمر من هستی 
و باز زندگی می کنم 


*
  به همسرم

ادامه‌ی مطلب