قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: نفیسه نواب‌پور

بایگانی نویسنده و مترجم: نفیسه نواب‌پور

عشق است آن | سورن کیرکگارد

چیست که بر می‌برد انسان را تا شگفتی خلق‌کردن و پیش روی خدایان‌اش می‌نشاند؟ چیست که قوی می‌کند انسان را؟ قوی‌تر از تمامی دنیا. چیست که ناتوان‌اش می‌کند؟ ناتوان‌تر از کودکی. چیست که سخت‌اش می‌کند انسان را؟ از صخره سخت‌تر. چیست که نرم‌اش می‌کند؟ از موم نرم‌تر. عشق است آن. چیست که از هر چه جان به در می‌برد؟ عشق است آن. چیست که هیچ به دست‌اش نمی‌آورد اما خود همه چیزی به دست می‌آورد؟ عشق است آن. چیست که …

ادامه‌ی مطلب

آخرین خنیاگر

ویلیام استنلی مروین، شاعر بزرگ آمریکایی، سی‏ام سپتامبر ۱۹۲۷ در نیویورک به دنیا آمد. پدرش کشیش کلیسای پروتستان بود که در شرایطی سخت و خشونت‏بار بزرگ شده بود. مادرش از کودکی یتیم بود و بعدها برادرش و بعد اولین فرزندش را نیز از دست داد. ثمره‏ی خشونت و فلاکت که از کودکی زندگی مروین را احاطه کرده بود، در تمام شعرهای این شاعر بزرگ مشهود است. مروین از پنج سالگی مشغول سرودن سرودهای روحانی شد. کودکی‏اش در اونیون‏سیتی و اسکرانتون …

ادامه‌ی مطلب

پیش تو می‌مانم

بر هر چهره‌ای سایه‌ی مژگان را می‌جویم. تو را در داستان‌های شرقی می‌جستم و نیافتمت. خیلی دیر پیدایت کردم، اینجا در سرزمین خودم و در زمین خودم. پیش تو می‌مانم تا هر وقت که سکوتت به من بگوید: لمسم نکن. پیش تو می‌مانم می‌دانم موهایت شعله‌های آتشند و هیچ بادی آنها را خاموش نمی‌کند. پیش ساده‌ترین اعجاز می‌مانم ماندگار می‌شوم انگار مجبورم.  

ادامه‌ی مطلب

چشمه‌ی شب

زیبای من سیاه اگر چشم تو باشد سرم که بر زانوان تو باشد می‌دانم، شب از چشم‌های تو می‌آید پنهانی به دره‌ها می‌ریزد بر کوه‌ها و دشت‌ها می‌گسترد دریایی تاریک، زمین را در خود می‌پوشد. سیاه اگر چشم تو باشد روشنای من است.  

ادامه‌ی مطلب

هبوط

طلا می‌ریزد از شاخه‌های روشن گندم. جا به جا، شقایق‌های سرخ و در کشتزار دختر جوانی‌ست با مژه‌هایش به بلندی خارهای خوشه‌ها. بافه‌های آبی آسمان را در چشمانش درو می‌کند و آواز می‌خواند. در پناه شقایق‌ها دراز کشیده بی آرزو، بی غم، بی افسوس بی حرکت، خاک رُسم. دختر آواز می‌خواند و من گوش می‌دهم. روحم از لب‌هایش می‌دمد.  

ادامه‌ی مطلب

بانو

حریص، عطر تنت را می‌نوشم و صورتت را در دست می‌گیرم همانطور که در آغوش می‌کشم جان شیفته را. آنقدر به هم نزدیکیم که نگاهمان ما را می‌سوزاند. با اینحال زمزمه می‌کنی: ای غایب از نظرم هرقدر بخواهی مست لذتت می‌کنم. کلماتت درد غربت دارند و راز، انگار در سیاره‌ی دیگری تبعیدم. بانو کدام دریا قلب توست؟ کیستی؟ باز آرزوهایت را به آواز بخوان لحظه‌های گوش سپردن به تو غنچه‌های درشت ابدیتند که گل می‌شوند.  

ادامه‌ی مطلب

جنگ

قتل عام، جنگ را پس می‌راند دورش می‌کند اما جنگ دوباره به خروشی آغاز می‌شود. جنگ که تشنه‌ی خون است، که زمانه‌ی خودش را می‌بلعد. آه، که کلمات رو به جلو رو به آینده‌ای پشت به گذشته به خط شده‌اند کلمات برگ‌هایی شده‌اند که معجزآسا بی‌ریشه‌اند وقتی باد به بازی‌شان می‌گیرد. خاطرات اما می‌میرند بخاطر هیچ؟ ممکن نیست که همه چیز غیر انسانی غیر حیوانی تمام شود. همه چیز مثل صحبت و خنده‌ی یک بیمار است لحظه‌ای کوتاه که کتابی …

ادامه‌ی مطلب

عطر اشیاء

لئون گابریل-گرو در مورد شعرهای ژان فولان می‌نویسد که شعرهای او مشتاقانه و عریان، عطر اشیاء را می‌پراکنند. آنها به واقع آیین اشیاء هستند و عمق تراژیک چشم‌اندازها را رو می‌کنند. رایحه‌ی متافیزیک چون تندبادی در آنها می‌پیچد. حال و هوای شخصیت‌ها و چیدمان اشیاء در شعرهای فولان، گاه زیر بار کلمه‌ای خرد می‌شود. ژان فولان خواننده را در دنیای خرده‌ریزه‌ها به سرگیجه می‌اندازد. شعرهای او می‌توانند حافظه را بیدار کنند و خواهش‌ها را برانگیزند. زبان در این شعرها با …

ادامه‌ی مطلب

درمورد ژان فولان

۲۹ اوت ۱۹۰۳ سالروز تولد ژان فولان است که هم نویسنده بوده و هم حقوقدان و هم شاعری که جوایز مختلفی بابت شعرهایش دریافت کرده. فولان در کانیزی فرانسه به دنیا آمد. کانیزی روستای کوچکی‌ست جنوب سن-لو. فولان از سیزده سالگی به دبیرستان سن-لو رفت و پدرش همانجا علوم طبیعی درس می‌داد. در هجده سالگی وارد دانشکده حقوق شد و در بیست سالگی برای اولین بار به پاریس رفت. بخاطر مشکلات پزشکی از خدمت سربازی معاف شد و همانجا در …

ادامه‌ی مطلب

بازتاب محال در ممکن

فاشیسم با اولین بمب رها شده شروع نشد، با ترور نیز، آن‌طور که روزنامه‌ها می‌نویسند، شروع نشد. این نگره در ارتباط میان مردم به‌وجود آمد. فاشیسم نخستین چیزیست که در رابطه‌ی میان یک مرد و  یک زن شکل می‌گیرد.   اینگه‌برگ باخمن در ۲۵ژوئن ۱۹۲۶، هشت سال بعد از فروریختن امپراطوری اتریش، در کلاگنفورت، شهر کودکی‏های روبرت موزیل به دنیا آمد. درمورد زادگاهش می‏نویسد: «می‏بایست آنجایی نبود یا همواره آنجا زندگی کرد تا بتوان چنین سرزمینی را بیش از یک …

ادامه‌ی مطلب

از حرکت و از سکون فواره

حیات روح اما هراسی ندارد دربرابر مرگ و روح نیست که مرگ را ناب نگه می‌دارد. زندگی‌ست که می‌چسبد به مرگ و در خود حفظش می‌کند. (هگل) I تو را می‌دیدمت که می‌دویدی بر ایوان، می‌دیدمت که دست‌وپنجه نرم می‌کردی با باد، سرما خون راه انداخته بود بر لبانت. و دیدمت که می‌ریزی و از حضور مرگ سرخوشی ، آه، زیباتر از آذرخش، که سفیدی شیشه‌ها از خونت لک می‌شوند. II تابستان فرتوت شتک می‌زند بر تو در کیفی یکنواخت، …

ادامه‌ی مطلب

بال‌زن بهار

قیچی تیزی دارم رو آسمون می‌ذارم از این ور و از اون ور می‌بُرم و میارم کنار هم می‌چینم یه آشیون می‌سازم پرستوی قشنگی تو آشیون می‌ذارم پرستوی گرسنه براش غذا میارم یه روزی بود همینجا من اومدم به دنیا نمی دونستم هیچی از دنیا و از اسما یه روز بهت می گفتم این خط زن و بال زنه یه روز دیگه می گفتم این چرا جیغ می زنه اما حالا می دونم پرستوی قشنگم تو یک پرنده هستی من …

ادامه‌ی مطلب

پرستوی منی تو

پرستو میگه بازم سلام سلام اومدم می‌خواد زیر سقفتون لونه بسازه کم کم میگه رو دو تا بالم بهار دارم میارم لای نوک قشنگم گلهای تازه دارم بهش میگم حرفتو قبول دارم عزیزم بخاطر هدیه‌هات مرسی و متشکرم حالا ببین چی می‌گم تو اومدی کنارم پرستوی منی تو یه آسمون می‌سازم  

ادامه‌ی مطلب

بهار

دونه ی یخ می‌باره که خیلی خنده‌داره میاد کنار ابرا رنگین کمون دوباره غنچه‌ی خواب خسته تو سرماها نشسته باد بهار که گرمه می‌بوسدش با خنده از آسمون دوباره دونه‌ی یخ می‌باره اما همه می‌دونن این کارا خنده‌داره تو جنگل و تو ببشه پر از پرنده می‌شه صدای ساز کدومه کیه آواز می‌خونه دونه ی یخ می‌باره دونه ی یخ می‌باره ای بابا خنده‌داره این کارا خنده‌داره  

ادامه‌ی مطلب

قصه‌ی دنباله‎دار

بعد برفای سفید سبزی سبزه میاد باز زمستون که میره پشت سر بهار میاد بعد سرمای زیاد خورشید اون بالا میاد برفا آب می‌شن، به جاش آشیونه در میاد شب می‌خوابه روز میاد این می‌ره باز اون میاد بعد برفای سفید سبزی سبزه میاد باز زمستون که می‌ره پشت سر بهار میاد هوا خوب میشه و گرم بارون از ابر بند میاد  

ادامه‌ی مطلب