قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: نزار قبانی

بایگانی نویسنده و مترجم: نزار قبانی

نوزدهم:دوستت دارم، دوستت دارم و چیزهای دیگر

گفتارت فرش ایرانی‌ست و چشمانت گنجشککان دمشقی که می‌پرند از دیواری به دیواری و دلم در سفر است چون کبوتری بر فراز آب‌های دستانت و خستگی در می‌کند در سایه‌ی دیوارها… و من دوستت دارم می‌ترسم اما که با تو باشم می‌ترسم که با تو یکی شوم می‌ترسم که در تو مسخ شوم تجربه یادم داده که از عشق زنان دوری کنم و از موج‌های دریا اما با عشقت نمی‌جنگم… که عشق تو روز من است با خورشید روز نمی‌جنگم …

ادامه‌ی مطلب

مضحکه

  در حضورِ مردم می‌گویم که معشوقم نیستی در اعماقِ جانم می‌دانم که چقدر دروغ می‌گویم چنین می‌نمایم که چیزی میانِ ما نیست تا از دردسر به‌دور باشیم و ازشایعاتِ عاشقانه… که بس شیرینند تاریخِ زیبایم را به ویرانی می‌کشم و احمقانه اعلامِ برائت می‌کنم شوقم را می‌کُشم… و بدل به راهبی می‌شوم عطرم را می‌کُشم… به‌دستِ خودم و از بهشتِ چشمانت می‌گریزم نقشی خنده‌دار بازی می‌کنم عزیزکم و از این نمایشِ مضحک، بیهوده بازمی‌گردم چرا که شب، حتا اگر …

ادامه‌ی مطلب

نامه‌ی آخر

(از صد نامه‌ی عاشقانه) این نامه‌ی آخرین من است… و از این‌پس نامه‌ای در کار نخواهد بود این… واپسین ابر خاکستری‌ست که بر تو می‌بارد و بعد از آن باران را نمی‌شناسی این آخرین جام شراب است در سبوی‌‌ من و بعد از آن دیگر نشئه‌ای نیست و شرابی نه این آخرین نامه‌ی دیوانگی‌ست و پایانِ کودکانه‌ها و بعد از من دیگر صفای کودکی و سرخوشی جنون را نمی‌شناسی من عاشقت شدم چون کودکی فراری از مدرسه که گنجشک‌ها را …

ادامه‌ی مطلب

نامه‌ی ۹۹

(از صد نامه‌ی عاشقانه) مطمئن باش بانویم که نیامده‌ام سرزنشت کنم یا تو را به ریسمانِ خشمم بیاویزم و نیامده‌ام، که با تو دفترهای کهنه‌ام را بازخوانم من مردی‌ام که دفترهای عشقِ قدیمی را نگه نمی‌دارد و هرگز به آن‌ها بازنمی‌گردد اما آمده‌ام که سپاست گویم برای آن گل‌های اندوه که در من کاشتی مرا آموختی که گل‌های سیاه را دوست بدارم بخرم و به دیوارهای اتاقم بیاویزم * قصدم این نیست که پرده از فرصت‌طلبی‌هات بردارم یا ورق‌هایِ مغشوشی …

ادامه‌ی مطلب

نامه‌ی ۹۸

(از صد نامه‌ی عاشقانه) از سال‌های رفته با تو پشیمان نیستم پشیمانی پیشه‌ی من نیست و اندوهگین نیستم چرا که بر اسبی بازنده شرط بستم قمار با زنان چون قمار بر اسب‌هاست نتیجه نامعلوم است و پیش‌‌گویی بیهوده هر مرد اسبی انتخاب می‌کند و هر زن اسبی و در انتها کسی برنده نیست جز زنان. * تجربه‌ام با زنان و اسب‌ها هم‌سان است گاهی برنده‌ام… و گاهی بازنده گاه سربلند… گاهی سرشکسته با این‌همه بازی را پی می‌گیرم و شعرهای …

ادامه‌ی مطلب

نامه‌ی ۹۲

(از صد نامه‌ی عاشقانه) احساس می‌کنم امروز نیازمندِ آنم که به‌‌نام بخوانمت احساس می‌کنم نیازمندِ حروفِ اسمِ تو هستم چون کودکی در شوقِ تکه‌‌ای شیرینی دیرزمانی‌ست که نامت را بر تارکِ نامه‌هایم ننوشته‌ام خورشیدی بر فراز کاغذ نکاشته‌ام… که گرمم کند امروز که پاییز بر من هجوم آورده و روزن‌هایم را در برگرفته احساس می‌کنم که باید بخوانمت… که آتشی کوچک بیفروزم به تن‌پوشی نیازدارم، به ردایی، ای تن‌پوشِ بافته از شکوفه‌ی نارنج! جامه‌یِ آویشن‌بافت! دیگر مرا توانِ آن نیست …

ادامه‌ی مطلب

نامه‌ی ۸۸

(از صد نامه‌ی عاشقانه) چرا زنگ می‌زنی بانو؟ چرا چنین متمدن ظلم می‌کنی؟ این‌هنگامه که وقتِ مهربانی مُرده و گاهِ اقاقی گذشته چرا صدایت را به قتلِ دوباره‌ام وامی‌داری؟ من مردی مُرده‌ام و مُرده بازنمی‌میرد صدایِ تو ناخُن دارد و گوشتِ من، چون دیبایِ دمشقی سوزن‌دوزِ زخمه‌ها آن‌روز تلفن ریسمانِ یاسمن بود… بینِ من و تو حالا طنابِ دار تماسِ تو فرشِ ابریشم بود که برآن تکیه می‌زدم حالا صلیبی از خار که بر آن جان می‌کنم از صدای تو …

ادامه‌ی مطلب

عشقِ بدونِ مرز

۱ بانویم! تو مهم‌ترین زنِ تاریخم بودی پیش از آن‌که سال تمام شود اکنون تو مهم‌ترین زن هستی در آغازِ این‌سال… تو زنی هستی که به‌شمارِ ساعت و روز نمی‌آید زنی برساخته از میوه‌ی شعر و از زرِ رویا… زنی که خانه در تنم دارد از میلیون‌ها سال قبل ۲ بانویم! ای برتافته از پنبه و ابر ای بارانِ یاقوت ای رودِ سرود ای بیشه‌زارِ مرمر ای که در آب‌هایِ دل چو ماهی شناوری و لانه می‌کنی در چشم، چون …

ادامه‌ی مطلب

شعرِ وحشی

دوستم داشته‌باش… بی‌ابهام و میانِ خطوطِ دستم محو شو دوستم داشته باش… برایِ یک هفته… چند روز… چند ساعت… من دربندِ ابدیت نیستم آذرم من… ماهِ باد باران، سرما من آذرم… پس بر تنم چون آذرخش فروبار دوستم داشته‌باش وحشیانه، آن‌سان که تتاران سوزان، به‌سانِ بیشه‌زاران بُرنده چون باران بازنایست، رها مکن و هرگز متمدن مشو ویران می‌شود بر لبانت تمامِ تمدنِ‌ها دوستم داشته‌باش چون زلزله… چون مرگِ ناگهان و شهدِ سینه‌ات را بیامیز به گوگرد و آتش حمله‌ور شو… …

ادامه‌ی مطلب

تو شعر می‌نویسی و من امضا می‌کنم

۱ مرا توانِ تغییرِ تو نیست یا تفسیرِ تو باور مکن که توان تغییرِ زنی، در مردی باشد و ادعای تمام مردانِ متوهم باطل است که زن از دنده‌ی آن‌ها برآمده زن هرگز از دنده‌‌ی مرد زاده نمی‌شود اوست که از بطنِ زن بیرون می‌آید چون ماهی که از حوض اوست که از زن جاری می‌شود به‌سان رودهایی که از سرچشمه اوست که دورِ خورشید چشمانش می‌گردد و گمان می‌کند که پابرجای است… ۲ مرا توانِ آموختن چیزی به تو …

ادامه‌ی مطلب

عقده‌یِ باران

می‌ترسم که دنیا ببارد، تو با من نباشی عقده‌یِ باران دارم از وقتِ رفتنت زمستان که مرا در قبایش می‌پوشانْد گمانِ سرما و سختی‌ام نبود و باد که پشتِ پنجره می‌نالید تو نجوا می‌کردی: دست‌بکش، گیسوانم این‌جاست حالا می‌نشینم و باران‌ها تازیانه‌ام می‌زنند بر بازویم، صورتم، پشتم چه کسی پناهم می‌شود… ای مسافر چون کبوتر، میانِ چشم و نگاه چگونه تو را پاک کنم از برگ‌هایِ خاطره‌ام که تو بر قلب، چون سنگ‌نگاره‌ای دوستت دارم ای که خانه در خونم …

ادامه‌ی مطلب

شعرِ اندوه

عشقت به من آموخت که غمگین باشم و من سالیانِ سال نیازمند زنی بودم که به اندوهم وادارد ‌زنی که میانِ بازوانش چون گنجشکی بگریم زنی که گرد آورد تکه‌هایم را چون خرده‌های بلوری شکسته   عشقِ تو… بانویم! بدترین عادت‌ها را به من آموخت یادم داد که هر شب هزاربار فالِ قهوه بگیرم به طبابتِ عطاران تن‌دهم و بر درِ پیشگویان بکوبم یادم داد که از خانه بیرون زنم و سنگ‌فرش خیابان‌ها را گَزکنم و جست‌وجو کنم چهره‌ات را …

ادامه‌ی مطلب

تصمیم باتوست، پس انتخاب کن

تصمیم با توست… پس انتخابی کن میان ِ مرگ در آغوشم یا بر دفترهای شعرم عشق را برگزین یا بی‌عشقی را ترس است که راه بر تصمیمت بسته راهِ میانه‌ای اما نیست بینِ بهشت و دوزخ تورق‌ها را کنار بینداز من به هر حکمی تن می‌دهم حرفی بزن، کاری بکن، برآشوب مثلِ میخی برجا نمان که چون علفی زیرِ باران‌‌ها تا ابد نخواهم ماند یکی از دو سرنوشت را برگزین از سرنوشت ِمن اما توفانی‌تر نیست تو پریشانی و ترسانی راه …

ادامه‌ی مطلب

بازجویی

۱ چه کسی امام را کشت؟ بازجویان اتاقم را پُر کرده‌اند چه‌کسی امام را کشت؟ چکمه‌یِ سربازان بر گلویم چه‌کسی امام را کشت؟ چه‌کسی خنجر زد بر درویشِ صاحب طریقت؟ چه‌کسی پاره کرد جبه و… کشکول و… تسبیح ِمبارکش را؟ حضرات برایِ جست‌وجویِ حقیت ناخن‌هایم را نکشید حقیقت پیوسته در جسدِ مقتول نهفته‌ است ۲ چه‌کسی امام را کشت؟ سربازانِ تا دندان مسلح وارد می‌شوند… سربازانِ تا دندان مسلح بیرون می‌روند… پرونده‌ها… ضبط صوت… دوربین… آقایان چه‌سود از اعترافِ من؟ …

ادامه‌ی مطلب

وقتی عاشقم

  وقتی عاشقم حس می کنم سلطان زمانم و مالک زمین و هر چه در آن است سوار بر اسبم به سوی خورشید می رانم وقتی عاشقم نور سیالی می شوم پنهان از نظر ها و شعر ها در دفتر شعرم کشتزارهای خشخاش و گل ابریشم می شوند وقتی عاشقم آب از انگشتانم فوران می کند و سبزه بر زبانم می روید وقتی عاشقم زمانی می شوم خارج ازهر زمان وقتی بر زنی عاشقم درختان پابرهنه به سویم می دوند

ادامه‌ی مطلب