قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: ناظم حکمت

بایگانی نویسنده و مترجم: ناظم حکمت

سیگار نیفروخته

ممكن است امشب بميرد با سوخته‏گى سينه‏ى كُتش از آتش گلوله‏يى. هم امشب به سوى مرگ رفت با گام‏هاى خويش. پرسيد: - سيگار دارى؟ گفتم: - بله. - كبريت؟ گفتم: - نه شايد گلوله روشنش كند. سيگار را گرفت و گذشت... شايد الآن دراز به دراز افتاده باشد سيگارى نيفروخته بر لب و زخمى بر سينه... رفت. نشانه‏ى تكثير و تمام.

ادامه‌ی مطلب

قطعه‌‏یى از مرگ شیخ بدرالدین

مى‏بارد نم‏نم ترسان و لرزان با صداى فروخورده همچون پچ و پچ خيانت. مى‏بارد نم‏نم چنان كه پاهاى خائنان، عريان و سپيد مى‏دود بر خاك ِ سياه ِ خيس پندارى. مى‏بارد نم‏نم و در بازار سه‏رز1 برابر دكه‏ى آهنگر پيكر ِ بدرالدين آويخته بر درختى. مى‏بارد نم‏نم از شب ِ ديررس ِ بى‏ستاره پاسى گذشته است. سراپا عريان است شيخ ما آبچكان تاب مى‏خورد زيرشاخه‏ى ريخته‏برگ. مى‏بارد نم‏نم لال است بازار سه‏رز كور است بازار سه‏رز سودايى موحش در هوا است بى‏حرفى، بى‏نگاهى. فرومى‏پوشد به‏ناگاه صورتش را به دو دست‏اش، بازار سه‏رز. مى‏بارد نم‏نم.

ادامه‌ی مطلب

شعر چهاردهم: غولی با چشمان آبی

غولی بود با چشمان آبی ، که به زنی یاریک اندام دلداده بود. رویای زن خانه ای  کوچک بود ، خانه ای با باغچه‌ای پر از یاس، که باروری در آن شکوفا بود .   غول او را دیوانه وار دوست داشت ، دست هایش برای کارهای بزرگ ساخته شده بود . نمی توانست خانه ای این چنین بسازد، نمی توانست درِ خانه ای با  باغچه‌ای پر از یاس و سرشار از باروری را بکوبد.   غولی بود با چشمان …

ادامه‌ی مطلب

باید دریا باشم

روی دریا ابری سیاه و سفید روی آب قایقی نقره ای رنگ درونش ماهی زرد رنگ ته دریا جلبک آبی رنگ و کنار ساحل مردی برهنه ایستاده که فکر فرو رفته است ابر باشم؟ یا قایق؟ ماهی باشم یا جلبک؟ یا اینکه.. یا اینکه… نه، باید دریا باشم دریایی با ابر با قایق باماهی با جلبک اش..

ادامه‌ی مطلب

برف می بارد

امشب خواننده ای دوره گردم و هنوز صدایی دارم برای تو ترانه ای را که دوست نداری خواهم خواند در تاریکی برف می آید تو در دروازه مادرید ایستاده ای و در برابرت تمام داشته های زیبای مان امیدواری ، حسرت و آزادی مان و سپاهی که کودکان را کشته است برف می بارد و شاید امشب پاهای خیس ات سردشان شده است برف می بارد و به تو که فکر می کنم و گلوله ای به تن ات اصابت …

ادامه‌ی مطلب

می خواهم به دریا برگردم

می خواهم به دریا برگردم می خواهم در آینه آبی آب ها خودی نشان دهم می خواهم به دریا برگردم کشتی ها می روند کشتی ها سوی افق های روشن می روند و هیچ دردی بادبان های سفید و کشیده شان را پر نمی کند اگر تنها یک روز هم در کشتی عمر کنم برای من کافیست و مادام که روزی مرگ فرا خواهد رسید همانند نوری که دریا غروب می کند می خواهم در این آب ها خاموش شوم …

ادامه‌ی مطلب

یکشنبه

امروز یکشنبه است مرا اولین بار به دیدن آفتاب آورده اند و من با چشمانی شگفت زده برای اولین بار در عمرم پی بردم ، آسمان چقدر از من دور چقدر آبی و چقدر وسیع بوده است مات و مبهوت مانده ام سجده کردم روی خاک نشستم و به دیوار تکیه دادم این لحظه نه به موج نه جنگ و نزاع نه آزادی و نه به همسرم می اندیشم خاک ، خورشید و من این لحظه خوشبختم و بخت یارم …

ادامه‌ی مطلب

صدسال انتظار

صدسال شد که روی تو را ندیده ام در آغوشت نگرفته ام حسرت دوری ام از چشمانت صد سال شد باید پرسید از روشنایی ذهنش باید سوال ها پرسید و به گرمی دستی به کمرش کشید زنی در یک شهر صد سال است که منتظر من است از شاخه های یک درخت بودیم و از شاخه های یک درخت افتاده و جدا شدیم و میان مان صدها سال زمان صدها سال فاصله آن زن با همان انتظار صد ساله اش …

ادامه‌ی مطلب

کلمات تو ، انسان بودند

دیر هنگام در شبی پاییزی پُر هستم از کلمات تو کلماتی ابدی همانند زمان، همانند ماده برهنه ، چنان چشم سنگین، به سان دست و درخشان، همانند ستاره ها کلمات تو، سوی من آمدند کلماتی از قلب ُ ذهنت از پوست و استخوان ات کلمات ات ، تو را آوردند آن کلمات؛ مادر زن و دوست بودند کلمات تو امیدوار، غم انگیز، مسرور و قهرمان بودند کلمات تو انسان بودند

ادامه‌ی مطلب

هیروشیما (دختر کوچولو)

منم که می زنم درها رو

یکی بعد از اون یکی، درها رو

من رو نمی بینن چشم های شما

مرده ها رو که نمی بینن اون چشما

 

از مردنم توی هیروشیما

ده سالی شده

دختری هستم هفت ساله

بزرگ نمی شه که بچه مرده

 

اول موهام آتیش گرفت

چشم هام سوخت و زد بیرون

شدم یه کپه خاکستر

خاکسترهام پخش شد تو آسمون

 

من واسه خودم هیچی نمی خوام ازتون

آخه یه بچه که مثل یه کاغذ سوخته

آب نبات هم نمی تونه بخوره

 

می زنم درهای خونه هاتون رو

عمو، عمه... لطفا یه امضاء بده

تا نکشن بچه ها رو

تا بتونن بخورن آب نبات ها رو.

ادامه‌ی مطلب