خانه | بایگانی نویسنده و مترجم: مورات حان مونگان

بایگانی نویسنده و مترجم: مورات حان مونگان

باد

بادی که پشت پنجره بود پرده ی گذشته را به روی مان باز کرده بود و ناگهان زمان لابلای درب و صندلی جایی دست و پا کرد تدبیری که در زهر و تعبیری که در خواب بود هر قدر که می گذشت زندگی و خیال از آن گذر نمی کرد پرده آرام بود اما در من طوفان برپا بود طوفانی …

ادامه‌ی مطلب

تو را در من پیش می برم

با وسواس عجیبی تو را در من پیش می برم حتی در دوست داشتن های دیگر تو در همان جایگاه پیشین ات ایستاده ای رفتن ات هم مرا تنها نمی گذارد در تن های غریبه حتی تو را در من با وسواس پیش می برم انگار که رد پای بودن ات را در تمام اتفاقات درون عشقی ناشناخته دنبال می …

ادامه‌ی مطلب

کشتی

سال ها پیش.. آری، سال ها پیش بود که در کشور دریا و شاید در تمام دفاتری که در آن ها می نوشتم همیشه شعری بود؛ آری ، سال ها پیش بود که من و تو در آن کشور دریا آشنا شدیم در دریاهای دور در نزدیکی های دور یک کشتی با دو دزد دریایی و صندوق هایی پر از …

ادامه‌ی مطلب

هر آنچه بود، گذشت

سال ها پیش بود همان وقت ها که تاریکی خیلی زود بر زمین می نشست همان روز ها که باران نم نم می بارید همان وقت های بازگشت از مدرسه، از کار که در خانه ها چراغ روشن می شد سال ها پیش بود همان لبخندهایی که در سر راه به اطرافیان مان می زدیم فصل ها حرف کسی را …

ادامه‌ی مطلب

تابستان های فراموش شده

از فراز سکوت مان همانند ستاره ای رنجیده که با نور آفتاب شسته شده بود گذر کردی و دور شدی.. برای معطلی برای نگاه های خاک خورده و متفکرمان حتی چیزی به جا نگذاشتی هر زمان و هر جایی، چیزی اگر گم می کردیم به یافتن آن در اینجا خوش بین بودیم در این اتاق صندوقچه ای با این امید …

ادامه‌ی مطلب

اگر تو نخواهی، آغازی نخواهد بود

اگر تو نخواهی هرگز آغازی نخواهد بود و این داستان ناقص خواهد ماند بعد از تمام آن زخم ها نمی توان عشقی تازه را خلق کرد آری یک کودکی پریشان! تمام داستان من این بود حالا چند عشق هم اگر از دلم گذر کند این ویرانی ها را نمی توان دوباره مرمت کرد اگر تو نخواهی هرگز آغازی نخواهد بود …

ادامه‌ی مطلب

به من بگو

معمای بخت را با چند برگی که داشت از درخت می افتاد در گوشه گوشه های تقویم پخش کرده بودیم چرا گذر از تمام چیزها این قدر زمان می برد؟ چرا؟ چرا این قدر زود رسیدیم به این سن و سال که این سوال را با دردی در اعماق وجودمان از خود پرسیده باشیم در مصاف با مرگ چرا عمق …

ادامه‌ی مطلب

نیامدید

نیامدید و من همیشه در انتظار ماندم با تمام آن چیزها که رفته رفته از وجودم کم و کمتر می شد منی که پنهان از شما کهنه می شدم قبل از هر چیز عشق برای من آن قول بود که داده بودم روز، ماه، ساعت و هفته؛ یعنی کارهای تقویم وار اما با گردش این چرخ ها چیزی عوض نشد …

ادامه‌ی مطلب

هیجان ِ مُرده

دیگر هیچ ترمینال یا ایستگاه قطار، غذاخوری بین راه، چهره ای غریبه، مسافرخانه های خواب آلود جاده ها، بیداری مضطرب از زوزه ی باد ِ کوهستانی بی نام و نشان هیجانی را در من زنده نمی کند نگاه های متفکرانه شباهنگام و سپس شهرهای ساحلی که در بامدادان بی خواب از آن ها گذر کرده ای! خنکای شور ِموج های …

ادامه‌ی مطلب

شب، زیتون، ماه

در آن تاریکی سنگین به سراغم آمدی از همه ی داستان ها گذر کردی ماه، زیتون ، شب ماه، بر پیشانی اش افتاده بود پیراهنی از کبوتر بر تن داشت گفتم: کجا می روی؟ از میان این درخت های زیتون از راه هایی که در مه، ناپدید شده اند؟ ماه بود، زیتون بود، شب بود فریاد زدم کجا با این …

ادامه‌ی مطلب

شهر باستانی

روزهای شادمانی مان بود نمک دریا، خالکوبی گل رز به سان دارچین های سوخته در دامنه هایی که باد موهای مان را شانه می زد در میان علفزار و تاریخی که پیوسته به یکدیگر می نگرد پرچمی از ما دو نفر در باد موج می زد بی نام و نشان بود آن چه که بین من و تو سپری می …

ادامه‌ی مطلب

دریای مرده

نام عشق را روزی شنیدم که هنوز کودکی بیش نبودم آن روز که فهمیدم چشمانم شکلی از دست های بریده بریده اند هرگز به عشق بازی همانند یک قتل عام نمی اندیشیدم بی شمار بودم و آنها، پرنده های جسد بودند دریا، بزرگ ترین مرده بود آفریقا بیدار شده بود و من غرق شده بودم

ادامه‌ی مطلب