Warning: Use of undefined constant last_widget - assumed 'last_widget' (this will throw an Error in a future version of PHP) in /homepages/2/d345564917/htdocs/mohsen/poets.ir/web/wp-content/plugins/last-year-widget/last_year_widget.php on line 146
مودب میرعلایی – برگه 2 – خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry
قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: مودب میرعلایی (صفحه 2)

بایگانی نویسنده و مترجم: مودب میرعلایی

دوازدهم: آهنگ عشق

اگر در حال غرق شدن بودی، برای نجات تو می آمدم، در پتویم می پیچیدم ات و چای داغی برایت می ریختم. اگر داروغه بودم ، دستگیرت می کردم و ترا در سلولی به غل و زنجیر می کشیدم. اگر پرنده بودی، صدایت را ضبط می کردم تا تمام شب به چهچه ی بلند تو گوش کنم. اگر گروهبان بودم تو سربازم می شدی، و جوان، مطمئن ام که مشق نظامی را دوست می داشتی. اگر چینی بودی، زبان ها …

ادامه‌ی مطلب

شعر یازدهم: چکمه‌ی قرمز گمشده

  مادرِ مادربزرگم سلطانا اورسویچ شناور در آسمان بر ننویی چوبی و سوار بر ابرهای باران زا می راند با پیه ی گرگ و دیگر روغن ها معجزه های کوچک و بزرگی می کرد بعد از مرگش هنوز در کار زندگان دخالت می کرد او را از خاک بیرون می کشیدند تا رفتارهایش را بیاموزند و دوباره گودتر به خاکش بسپارند آنجا بر کپل های سرخ اش دراز کشید در تابوتی از چوب بلوط فقط یک لنگه چکمه ی قرمز …

ادامه‌ی مطلب

شعر نهم: راه

وقتی هیچ کس ما را دوست ندارد شروع می‌کنیم مادرهایمان را دوست بداریم   وقتی هیچ کس برایمان نمی‌نویسد به یادِ دوستان قدیمی می‌افتیم   و کلمه‌ها را می‌گوییم فقط بدین خاطر که سکوت ما را می‌ترساند و هر حرکتی خطرناک است   در پایان اما- اتفاقی به پارک‌های وحشی می‌رسیم و همراه با ترومپت‎‌های غمگینِ ارکستر‌های غمگین ضجه می‌زنیم   گین نادی ایگیا (تولد ۱۹۳۴ مرگ ۲۰۰۶)شاعر چُواشی/روسی که به هر دو زبان شعر سروده است. از ۱۹۶۴ تا …

ادامه‌ی مطلب

شعر هفتم: مختصر گزارشی از یک تابستان

آتش،از چهارگوشه تابستان شعله می کشد  جنگل اقاقی‌ها مستانه سبز می شود روحِ سبز شراب از تاکستان‌ها می‌درخشد شقایق‌ها بر گندم زار خون می‌ریزند تاریکی می رسد و ماه بر پلِ نقره ای قدم می زند جهان مثل نانی تازه از تنور درآمده‌است و شب آنرا می‌بلعد   یان اسکاسل شاعر چک تولد ۱۹۲۲ مرگ ۱۹۸۹٫ میلان کوندرا در رمان “جهالت” از او چنین نقل می کند:” اسکاسل از اندوهی می‌گوید که فرایش گرفته، دلش می‌خواهد آن  را بردارد و …

ادامه‌ی مطلب

شعر ششم: رفتن

* به همراه نقدی از خوس میداخ مثل  وقتی که ماشینی مدتِ زیادی زیر باران بوده،    با سرعت از جایی که  پارک شده، دور می شود، و مدت کمی، جایی باقی می‌ماند که خود را از بقیه‌ی خیابان جدا می کند   تا  آن هم خیس شود و دیگر از بقیه جدا نباشد. این همان چیزی است که از تو باقی می‌ماند وقتی می روی. ———————– این تصویری  روزمره است اما همیشه زیبا برای دوباره دیدن . تکه ای خشک از خیابان …

ادامه‌ی مطلب

شعر چهارم: پشیمانی

بزرگترین گناهی را که یک انسان می تواند مرتکب شود مرتکب شده ام ، خوشبخت نبوده ام. بگذار بهمنِ یخ زدهِ بیرحمِ نسیان مرا در کام خود فرو برد،نابود کند، بی شفقتی. پدر و مادرم مرا برای زیبایی و بازی شگفت انگیز زندگی به دنیا آوردند، برای زمین ، آب ، آتش و هوا من به آن ها خیانت کردم از این رو که خوشبخت نبودم و آرزوی نخستین آنها برآورده نشد. ذهن من خود را وقف لجاجتِ متقارنی برای …

ادامه‌ی مطلب

شعر سوم: ده سال صبوری

ده سال صبوری برای ساختن این کلبه‌ی کوچک. حالا، بادِ سرد در نیمی از آن خانه کرده است و نیمه ی دیگر پُر از مهتاب  است.   دیگر جایی برای کوه‌ها و طوفان نیست پس آن‌ها باید بیرون بمانند.   * سونگ سان شاعر کره ای تولد ۱۴۹۳/مرگ ۱۵۸۳

ادامه‌ی مطلب

شعر دوم: چیزی برای گفتن

  آلوهایی را که در یخچال بودند خورده ام   و اینکه تو شاید آن ها را برای صبحانه گذاشته بودی   مرا ببخش خوشمزه بودند خیلی شیرین و خیلی سرد                                                            

ادامه‌ی مطلب

شعر اول: “کبوتر اشتباه کرده است”

کبوتر اشتباه کرده است. چه اشتباهی. سوی شمال رفت، به جنوب رسید. فکر کرد گندم، آب است. چه اشتباهی. فکر کرد دریا، آسمان است و شب، بامداد. چه اشتباهی. ستاره ها، قطره های شبنم، و گرما، برف چه اشتباهی. که دامن ات، پیراهنش بود، و دل ات، لانه اش. چه اشتباهی. (او بر ساحل خوابید، تو بر بالای شاخه ای.)

ادامه‌ی مطلب

مثل

مثل بارانی نرم
مثل گذشتن آرام قایقی تفریحی
در بامدادان از کنار نی‌ها و قورباغه‌ها
و روح گاوها
و آسیاب بادی‌های نقاشی شده با مداد سفید
و غبار فرو رفتگی‌های دبه‌های نقره‌ای شیر
گذر اردک‌های چرتی از شهرهای در حال رشد
و سنگ‌های قدیمی دیوارچین‌های کوتاه اسکله

مثل پایین رفتن پرنده‌ی دریایی در آب تیره

هیجان‌های بند باز بر روی بند
چشم‌های بسته‌ی اتاق‌های زیر شیروانی
آرامش خانه‌ی خوابیده
مثل نا آرامی خانه‌ای که خواب می‌بیند.....

مثل ماهی‌های خونین در سبدهای بازار
دهان پرکار یک گلفروش
پاهای گریزان دو جوان
که بسته‌ای شکلات را دزدیده‌اند
ابروهای مغرور دخترها
که موهایشان را فر می‌زنند
حلقه‌های دور چشم فروشنده‌ی ساعت‌های مچی
مثل یک کتاب خیلی قدیمی
یک مجله‌ی تازه چاپ
زیبا مثل دسته‌ی دوچرخه‌ی مسابقه‌ای

مثل بوی روزنامه‌ی صبح
لیوان کوچک آب در قهوه خانه‌ی هلندی
راه رفتن نرم گارسون
جرینگ جرینگ شاد صندوق پول براق
مثل انگشتان لرزان رنگ پریده‌ی یک الکلی
است، بدنِ تو.

ادامه‌ی مطلب

عکس

اگر می‌خواهی بعد‌ها
با دوستانت یا تنها بخندی
حالا باید عکسی بگیری

دیشب من در شب نشانده شدم
با پاهای خودم
با دست‌های خودم
(به واقع هر کاری را همیشه
خودمان می‌کنیم)

درهم شکسته بر صندلی می‌نشینم
دیشب، قلمی در دستم
و سطری از این حالت
گذر زمانِ من

به ساعت دیواری گوش می‌دهم
که شب را می‌زند
که عشق را می‌زند
وقت محلی را می‌زند

نوشتم راهی در بیرون
راهی در درون
قرارهای خاصی می‌گذارم
از کاغذ، گل سرخی می‌سازم

کلاهی را تا نمی‌کنم
نه، دیشب کلاه نه.
فردا شاید
اگر همه تصمیم بگیرند که باید

من در شب نشانده شدم
دیشب، به سختی
یه شهر گوش بده
با نفس من هم نفس شو

حالا باید عکسی بگیری
اگر می‌خواهی بعدها بخندی
با دوستانت یا به تنهایی.

ادامه‌ی مطلب

مقاومت با حرف‌های بزرگ شروع نمی‌شود

مقاومت با حرف‌های بزرگ شروع نمی‌شود
بلکه با کارهای کوچک
مانند خش‌خش آرام طوفان در باغچه
یا گربه‌ای که تلوتلو می‌خورد

مانند رودخانه‌های بزرگ
با سرچشمه‌ی کوچک
در دل جنگلی

مانند حریقی بزرگ
با همان کبریتی که
سیگاری را هم روشن می‌کند

مانند عشق در یک نگاه
و به دل نشستن صدایی که تو را جذب می‌کند

مقاومت با پرسشی از خود
آغاز می‌شود
و سپس همان سوال را از دیگری پرسیدن.

ادامه‌ی مطلب

نوحه

حالا اینجا در امتدادِ آب ممتدِ عمیق
که فکر کردم فکر کردم که تو همیشه اما
که تو همیشه اما

حالا اینجا در امتدادِ آب ممتدِ عمیق
جایی که پشت نیزارها پشت نیزارها خورشید
که فکر کردم که تو همیشه اما همیشه
که همیشه اما چشم‌هایت چشم‌هایت و هوا
همیشه اما چشم‌هایت و هوا
همیشه اما موج‌ها موج‌ها در آب

که همیشه در سکوتِ زنده
که همیشه در سکوتِ زنده، می‌خواهم زندگی کنم
که همیشه اما تو که نیزارهای در باد همیشه اما

در امتدادِ آب ممتدِ عمیق که همیشه اما پوستت
که همبشه اما در بعد از ظهر پوستت
همیشه اما در تابستان در بعد از ظهر پوستت


که همیشه اما نگاهت شکسته خواهد شد
که همیشه از خوشبختی نگاهت شکسته خواهد شد
همیشه اما در بعداز ظهرِ بی‌حرکت

در امتدادِ آب عمیقِ ممتد که فکر کردم
که فکر کردم که تو همیشه اما
که فکر کردم که خوشبختی همیشه اما

که همیشه اما آن روشنایی ثابت در بعد از ظهر
که همیشه اما روشنایی بعد از ظهر شانه‌ی اُخرایی‌ات
شانه‌ی اُخرایی‌ات همیشه در روشنایی بعد از ظهر

که همیشه اما فریادت معلق
همیشه اما جیغ پرنده‌ایت معلق
در بعد از ظهر در تابستان در هوا

که همیشه اما هوای زنده که همیشه اما
همیشه اما آب موج زنان بعد از ظهر پوستت
فکر کردم که همیشه همه چیز اما فکر کردم که هرگز

اینجا در امتداد آب عمیقِ ممتد که هرگز
فکر کردم که همیشه که هرگز که تو هرگز
که هرگز یخبندان که هیچ روزی یخ، آب

اینجا در امتداد آب عمیقِ ممتد فکر کردم هرگز
که برف روزی سروها فکر کردم هرگز
برف هرگز سروها که تو هرگز نه بیشتر.

ادامه‌ی مطلب

گوزن‌ها

پرسیدم هنوز دوستم داری
و تو پس از سکوتی طولانی
 گفتی «نگاه کن» «دور دست»

آنجا در نور، کم سو و دور
گوزن‌ها لحظه‌ای بی‌حرکت ایستادند
سپس تند و سبک
به بوته‌زار گریختند

اینجا و آنجا برگ‌ها زرد شدند
و این بود آنچه پس از آن می‌خواستی بگویی
«سپتامبر، پاییز از راه می‌رسد»

ادامه‌ی مطلب

شام بد

در زیر چراغ، دور میز
ساکت غذا می‌خوریم: دستاهایمان
به مانند لکه‌های سفید می‌آیند و می‌روند:
انگشتان با انگشتری ما
با نانِ همیشگی بی‌توجه بازی می‌کنند
 شادی، تازگی
در صدای چاقو و چنگال‌هایمان نیست

و به حتم چیزی از خوشبختی
مسافران قطار شبانه نمی‌دانیم.

ادامه‌ی مطلب

مثل جزیره‌ی مرغان دریایی

همانطور که این جزیره از آنِ مرغان دریایی‌ست
و مرغان دریایی از آنِ فریادهایشان
و فریادهایشان از آنِ باد
و باد از آنِ هیچ
 
همانطور این جزیره از آنِ مرغان دریایی‌ست
و مرغان دریایی از آنِ فریادهایشان
و فریادهایشان از آنِ باد
و باد از آنِ هیچ.

ادامه‌ی مطلب