قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: ماری-کلر بانکوار

بایگانی نویسنده و مترجم: ماری-کلر بانکوار

ماری-کلر بانکوار شاعر، رمان نویس و منتقد ادبی، ۲۱ ژوئیه ۱۹۳۲ در اوبین فرانسه به دنیا آمده است. وی عضو آکادمی مالارمه و استاد موفق ادبیات فرانسه در دانشگاه‌های مختلف، از جمله دانشگاه سوربون بوده. اولین مجموعه شعرش را در سال ۱۹۶۹ منتشر کرده. از آثار مشخص او کتاب‌هایی‌ هستند که در مورد آناتول فرانس، گی دو موپاسان و ژول والز نوشته است. همسر او، آلن بانکوار، موسیقی‌دان شناخته شده‌ایست.

جنگ

قتل عام، جنگ را پس می‌راند دورش می‌کند اما جنگ دوباره به خروشی آغاز می‌شود. جنگ که تشنه‌ی خون است، که زمانه‌ی خودش را می‌بلعد. آه، که کلمات رو به جلو رو به آینده‌ای پشت به گذشته به خط شده‌اند کلمات برگ‌هایی شده‌اند که معجزآسا بی‌ریشه‌اند وقتی باد به بازی‌شان می‌گیرد. خاطرات اما می‌میرند بخاطر هیچ؟ ممکن نیست که همه چیز غیر انسانی غیر حیوانی تمام شود. همه چیز مثل صحبت و خنده‌ی یک بیمار است لحظه‌ای کوتاه که کتابی …

ادامه‌ی مطلب

ناشناخته

    در انزوای کتاب‌ها گام برمی‌دارم:   یخ می‌زند قلبم با این خاطراتِ یخ‌زده باد خود را به حصیر می‌کوبد نوامبر است عمری لازم بود تا ناله‌ی جنگل انتظاری اساسی برانگیزد   آن سوی باغ آن سوی زمانِ پیشِ رو پوسته‌های شاه‌بلوط فرو افتاده‌اند شعله‌ی برگ‌ها در مِه پنجره‌های بنفش   درست ماه نوامبر است.   هر چیزی در جای خود با این‌حال، چونان پرنده‌ای نگران، ناشناخته نزدیک است

ادامه‌ی مطلب

در انبار

    در انبار، آنجا که کودک انگشت بر دیوار می کِشَد ذراتِ گَردی سفید بر زمین می ریزد   و سایه ای در آن اعماق، حس می کند که به آرامی کالبدی می یابد   قطره های ترش شراب بر شن جشن های پیشین را به یاد می آورند   کودک روی پله ها نشسته است گوش می دهد به زمزمه ی آب در لوله ها و چشم فرو می بندد و خود را موجودی فرض می کند که …

ادامه‌ی مطلب

ایکاش

ایکاش می‌توانستم خاطراتت را لمس کنم در سردابه‌ای بی‌چراغ، تاریک وقتی که ذره ذره‌ی جسمیتشان لمس‌پذیر می‌شود. ایکاش می‌توانستم آنها را با خاطرات خویش بیامیزمشان کاری شبیه به لمس اجزاء یک کابوس در تنم در پوسته‌ی حقیقی اصوات در هرچه محال.

ادامه‌ی مطلب

کتاب

کتاب درختی که دیگر درخت نیست معلوم نیست کدام کلمات را به مهر لابلای برگ‌هایش جا داده: شعله، زهر، سم. باران می‌بارد. راه ناپیداست. در تن اشیاء و مردگان دلی باقی‌ست که به پچپچه نادانستگی ما را حکایت می‌کند. مه مثل لفافی پشمین روح خبیثمان را می‌پوشاند. موریانه‌ها در پوکی چوب می‌لولند دست کم می‌دانیم چطور در حدود زبان توصیفشان کنیم قدری جوهر آغشته به کاغذی که زمانی تخته بود و خاک‌اره بریده از درختی که دیگر نمی‌شود به آن …

ادامه‌ی مطلب

جونور نویسنده

هی! جونور نویسنده! از جنبک توی تنت، چیزی حالیت هست؟ همون جنبکی که تو یه تن یخ‌زده قصه می‌سازه یه جور تپش، یه جور حد واسه چاله چوله‌ها که تو باهاشون راه می‌ری، باهاشون می‌خوابی یه جور سرگذشت حشرات آدما یا درختای چنار که تو دیالوگای قصه‌هات سرهمشون می‌کنی. بیا اینم یه چندتا چیز آبدارتر واسه توصیف‌هات که بزنن بیرون، بترکونن خودت یه خورده رنگ و لعابشونو بیشتر کن: تراش زمان درد عشق، واسه خاطر یک نه، و همه‌ی اینا …

ادامه‌ی مطلب

شب

شب آنگاه که زبان خواب، نافهم می‌شود گربه‌ای جست می‌زند در گلویمان. با پنجه‌هایش کلمات را به بازی می‌گیرد و ستاره‌ها را. – می‌بینی مهم نیست چنگم بزنی. زمان کش می‌آید، در آغوش می‌کشد حجم انعطاف‌پذیرم را.

ادامه‌ی مطلب

فراموشی

فراموشی کر است، فراموشیِ صداها گمشدگانی که دوستشان داریم فراموشیِ بادهایی که زندانیان شهرهای محصور را آزاد می‌کنند. فراموشی عریان است، مثل شن نفرین شده است بخاطر طلسم‌های دفن شده: سر خروس‌ها، قلب‌های تکه پاره اما فراموشی باز از رنج‌ها جان می‌گیرد رویاهای برباد رفته را زنده می‌کند طراوت درخت‌ها را توجیح می‌کند و همه را به گذر روزها می‌بخشد.

ادامه‌ی مطلب

خاطرات

دکمه‌های پیراهن‌هایشان، بیوگان بر جام‌های لرزانشان می‌نوازد کمربندهای قدیمی‌شان کش آمده سیاه، گل‌دار، به آخرین درجه بسته‌اند. به یادشان می‌آوریم باریک اندام در پیراهن‌های کرپ اپل‌دار شصت سال پیش عطرهایشان، ترش و شیرین که دیگر یافت نمی‌شود. خاطراتشان و یاد ژست‌های قدیمی‌شان، تلخ، مثل قاتلی گمنام گلو را می‌فشارد بعد از نبردی سخت دل در سینه نمی‌ماند.

ادامه‌ی مطلب

اشتهای جهان

در رویش دوباره‌ی کوکب‌ها با تو از اشتهای جهان می‌گویم فقط همین: یک قاشق زمین از ریشه‌هایی که هنوز دیده می‌شوند یک قاشق دیگر که سیرش کند یکی برای اینکه همه را به هم بیامیزد و یکی که بالا بیاورد همه را تا چیستی.

ادامه‌ی مطلب

از

گردش روزگار فرصت قرار نمی‌دهد. از سنگواره‌ها تا سنگ‌های عادی چرخه‌ایست واضح از ماهی تا حلزون از آبشش‌ها تا شش‌ها از سوسمارها با دست‌های کوتاه تا گربه‌ی چشم‌آبی‌مان و ما: تعلیقی در این میان که از آغازمان هیچ نمی‌دانیم و کسی چه می‌داند شاید به عمق آب برگردیم.

ادامه‌ی مطلب

تو ساقه‌ی علف

تو ساقه‌ی علف تو، گیاهی و در سر بذر بسیار داری که بر حسب اتفاق در گلدانی جوانه زدی، بر بالکنی، در حیرتم از تو و دل بسته‌ام به حضورت. وحشی پر راز و رمز از زمین بزرگی حکایت می‌کنی که تو را پرورده‌ست زمینی که بر آن شهرنشین شده‌ام کتاب‌هایم را بر قفسه‌ها می‌چینم و قدم بر خستگی‌هایش می‌گذارم بر تاریخچه‌ی کهنش. اصل ما یکی‌ست: عطر شیره‌ی تو. آن وقتی که بابل هنوز ساخته نشده بود ما هم. حتی …

ادامه‌ی مطلب

چهره‌ها

چطور تصویر چهره‌ام منعکس می‌شود در جریان خونم، در بافت‌های تنم؟ نقش چهره‌های دیگران است که به تاریکی درونم راه می‌برد؟ جنبشی شاید که چنان نهفته، نقش‌هایشان را پیش می‌برد تنها برای اینکه یک روز بشود در گذاری با چشم‌ها، با کلمات انعکاسشان داد به فلاکت اما. راز می‌ماند در لفاف سلول‌ها.

ادامه‌ی مطلب

تپش

آوار دیوارهای کهنه‌ی یکشنبه. پا پس کشیدن اشیاء در زندگی محدود و محصور که به قلب برمی‌گردند و آشوب به پا می‌کنند. ناگاه حتی آرزو پوچ می‌شود. در خود جمع می‌شویم تا ضربه‌ی آرام بعدی که از مرگ جدایمان می‌کند، عین خون، و اگر گوش بسپریم به آن نه بخاطر موسیقی‌اش که بخاطر مژده‌ی تپش است.

ادامه‌ی مطلب

زیر پا، پرنده‌ها

آسمان واریخته در گودال غوطه‌وری بر آن. زیر پا، پرنده‌ها شکار سایه می‌کنند. دیگر بیابان نیستی. گرداگردت درخت طرح واقیت زندگی‌ات را می‌کشد. تن به پرواز می‌جنبد برگ‌ها می‌لرزند. پا پس می‌کشد درخت. شب می‌رسد جاگیر می‌شوند ستاره‌ها در ترک‌هایی که برداشته‌ایم. کاری جز این نداریم. دیگر نمی‌توانیم تشخیص دهیم تنمان را در ازدحام ستاره‌ها.

ادامه‌ی مطلب

کلام

می‌بارد. طنین کلمات را می‌شنوی؟ ردشان را می‌بینی؟ – رشته بر طرح گذرای گل‌ها کوتاهترین زمانی که شقایق‌ها بر پیاله‌ی دست‌ها می‌زیند دست‌هایی که لمسشان می‌کنند برخورد کور با کور. بس کن در این باران. کلمات را لمس کن، بریل زنده‌ها را.

ادامه‌ی مطلب