قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: لی یانگ لی

بایگانی نویسنده و مترجم: لی یانگ لی

شهری که در آن دوستت دارم | لی یانگ‌لی

اینک برمی‌خیزم، و به شهر خواهم رفت به کوی و برزن خواهم جست آنکه جانم در آرزوی اوست.   غزل غزل‌های سلیمان ۳:۲     و زمانی، در شهری که در آن دوستت دارم حتا یگانه‌ترین آوازهای من نیز بی‌پاسخ می‌ماند، و من می‌گذرم از این خیابان‌های ناسور، از فریادهای بلند کوچه‌ها‌، و دالان غرقه در شب به جستجوی تو…   که مذاکراتم را با مه آغاز ‌کنم، باران قیرگون مثل دندان بر قوطی حلبی گدا می‌ریزد، یا دو مرد، …

ادامه‌ی مطلب

زاده‌ی رویا | لی یانگ لی

  و من، یک کودک، چه آموختم از روز سبت؟ پدری مکلف به کشتن پسر دلبندش و دلبند برای خشنودی پدر می‌گوید باشد. تمام هفته از پدرم پنهان شدم و خدا را شکر ‌کردم که دلبند نبودم اما چه تنها می‌نُماید پدر بدون پسری که خشنودی‌اش را بجوید. و دیگر چه یاد گرفتم؟ آن نور از تاریکی به دنیا می‌آید تا جایگاه باستانی‌اش را پس گیرد. سنبله‌های گندم و گاو در چراگاه در خواب فرعون، یعنی اَشکال سال‌هایی که می‌آیند. …

ادامه‌ی مطلب

لی یانگ لی: میزی در برهوت

پنجره‌ای می‌کشم که یک مرد کنار آن نشسته.   پرنده‌ای می‌کشم که بر فراز نعل درگاه می‌پروازد.   این نقاشی من است از اندیشیدن.   حالا اگر به جای مرد زنی بگذارم، می‌شود نقاشیِ گفتن.   اگر پرنده دیگری بکشم نشسته بر دامن زن می‌شود مراقبت.   اگر پرنده سوم را زیر پاهایش در پرواز بکشم یعنی آواز.   حالا اگر پرنده ها را پاک کنم و پیچکی بکشم که می‌پیچد به دور مچ پای زن و بالا می‌رود تا …

ادامه‌ی مطلب

اتاق و هر چه در آن است

حالا آرام بمان

حالا که دارم آماده می‌شوم برای روزهایی که می آید

روزهای سخت پیش‌رو

روزهای پر نیاز به آنچه اینک خوب می‌دانم

 

به کارم خواهد آمد

آنچه آموخته‌ام

تمام آنچه پدرم سعی داشت یادم بدهد:

هنر خاطره.

 

می‌گذارم در ذهن من

این اتاق و هرچه در آن است

بشود عقیدهٔ من نسبت به عشق

و دشواریهایش.

 

می‌خواهم بگذارم ناله‌های عاشقانه تو

نتهای درندشت لحظه‌ای که گذشت

بشود فاصله.

 

عطر تو

عطر ادویه و خون

ادامه‌ی مطلب

غم‌آواز مهاجر

از روزی که به دنیا اومدم مردم همیشه سعی کردن منو بکشن
اینو یه مرد به پسرش گفت، وقتی داشت سعی می‌کرد
حکمت یادگیری زبون دوم ‌رو براش توضیح بده.
 
این یه داستان قدیمیه از یه قرن پیش
داستان من و پدرم.
 
این یه داستان قدیمیه از دیروز صبح
داستان من و پسرم.
 
بهش می‌گن "استراتژی بقا
و افسردگی ناشی از همگون سازی نژادی."
 
بهش می‌گن "پارادایم روانی آدمهای رانده از خانه."
 
بهش می‌گن "بچه‌ای که بازی رو به درس ترجیح می‌ده."
 
انقدر تمرین کن
تا این زبون رو درون خودت حس کنی، اینو مرد می‌گه.
 
اما اون از درون و بیرون چی می‌دونه؟
پدرم چند زبون می‌دونست
که از هیچی نجاتش ندادن.
 
و من، گیج از درک مفهوم روح و جسم
یه بار پای تلفن پرسیدم،
من درون تواَم؟

ادامه‌ی مطلب