قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: لیندا پاستان

بایگانی نویسنده و مترجم: لیندا پاستان

پنج خوان اندوه، لیندا پاستان

شبی که ترا گم کردم کسانی پنج خوان اندوه را نشانم دادند گفتند، از این سو برو آسان است رفتن، زود یاد می‌گیری به همان زودی که بعد از قطع پاهایت یاد گرفتی  از پله‌ها بالا بروی و این طور شد که بالا رفتم. انکار خوان اول بود. پشت میز صبحانه نشستم میزی که در منتهای دقت برای دو نفر چیده بودم. به تو که آنجا نشسته ‌بودی نان دادم به تو روزنامه دادم، پشت آن پنهان شدی. خشم آشناتر …

ادامه‌ی مطلب

گشت و گذار

گردشگری هستم در زندگی خود، زل زده‌ام به شکل غریب گلها انگار نه انگار خودم آنها را کاشته‌ام؛ طنابی مخملین و نامرئی منعم می‌کند از ورود به اتاق نیمه روشن بچه‌ها. پیراهن‌های آویخته در کمد لباس من از آن زن دیگری است، گرچه این منم که پنهان می شوم در پس تار و پود ابریشمی‌شان. مرد خفته در بسترم هم در تاریکی مرا بهتر می شناسد.

ادامه‌ی مطلب

دیوار نگاره | لیندا پاستان

در “رانده از بهشت” اثر ماساچو فرشته چنان بی آزار به نظر می آید که انگار کارمند نیک دولت است و مأمور و معذور به اعمال قانون این چهره ها را از کتاب ” هنرهای زیبای قرن سیزده” به خاطر دارم آن قدر جوان بودم که خیال می‌کردم از دست رفتن معصومیت یعنی خوابیدن با مردی. حالا حوا را می بینم که سینه هایش را با دست پوشانده نه برای آنکه پنهانشان کند می دانم آگاه از آنچه پیش می …

ادامه‌ی مطلب

فرشتگان

« از فرشته ها خسته ای؟ » مایرا اسکاریو از فرشته ها خسته ام، از بالهای بزرگشان که باز می شود مثل پرده بر صحنه نمایشی که دلت نمی خواهد ببینی. خسته ام از این رداهای شیری رنگ از این حمایلهای پرستاره از این ناخنهای زیبا و نیمه شفاف صدفی که ارواح موجودات کوچک از لابه لایشان می گریزند. دلم می خواهد بگویم شیطان را به یاد آورید سقوط آزاد آن بالهای خفاش وار و چروکیده را از حریم پر …

ادامه‌ی مطلب

بیست و پنج سال بعد: دیدار دوباره همکلاسی‌های دبیرستان

آمده‌ایم تا
در آنتولوژی ستارگان بدلی
پایان همهٔ داستانها را بشنویم:
چطور دختری که
سخت مثل میخ بود
آنقدر چکش خورد
تا شکل گرفت؛
چطور ورزشکاران
از دور مسابقات خارج شدند؛
چطور زیر پوستمان
استخوان جمجمه
بالا آمد و به سطح چسبید
مثل سنگها
در بستر رودخانه‌ای در حال احتضار.
نگاه کن، همه تبدیل به خودمان شدیم.

ادامه‌ی مطلب

سرخ آتشین


پير بونارد  تيوپ رنگ در جيب،
قلم مويی از موی سمور در دست،
قدم به موزه گذاشت؛
و حرمت يکی از تابلوهای خود را شکست.
چرا که با ضربه ای رنگ سرخ را
به پوست گلی اضافه کرد.
درست همان طور که امروز صبح من
ترا دم در نگه داشتم
به انگشت اشاره ام زبان زدم
و ذره ای نامريی را
از گوشه لبان سرخ تو پاک کردم.
انگار در لحظهٔ آيينی رفتن
مجبور بودم نشانت دهم هنوز از آن منی.
تو گويی بازنگريستن
ناب ترين شکل عشق باشد.
 

ادامه‌ی مطلب

معبد سیب

 
هفته گذشته از درختان کنار جاده
و کمی هم از درختان پایین خیابان، از سر پیچ کورتلند،
یک بغل شکوفه سیب آوردی
تا بریزی زیر درخت سیب گم‌نام خانه ما برای گرده‌افشانی
گفتی، این‌طوری زمستون دیگه سیب داریم. 
از پنجره به بیرون نگاه کردم
به آن خرده شکوفه‌ها در زیر درخت،
شبیه معبدی موقتی بود
شبیه جایی که بعید به نظر می‌رسد معجزه‌ای در آن رخ دهد،
اما معجزه همیشه همین‌جاها رخ می‌دهد، مردم این‌طور می‌گویند،
فرشتگان یا مریم باکره در چنین جایی رویت می شود،
همین‌ جاست جایی که بعدها مردم به رسم هدیه در پای درخت عروسک می‌گذارند
و به شاخه‌‌هایش تریشه‌های رنگی می‌بندند.
فکر کردم، چه خوب می‌شد،
اگر خود باغ را می‌پرستیدیم، یا بهار را.
درست یک روز بعد، همان‌قدر عجیب که ترسناک
 
ناگهان بینایی‌ات را از دست دادی،
پس از کار در باغ دیگر خوب نمی‌دیدی و این تاوان یک گناه بود
که تو حتا با همه علم و دانش‌ات از پس درک آن برنمی‌آمدی.
شفا هم پر رمز و راز است،
ببین فصلها چطور شفا می‌دهند یکدیگر را و دانه دانه ماه‌ها را.
آنچه در طول یک هفته در اتاقی تاریک رخ داد مبهم و مرموز است
اتاق تاریک، جایی که ما هر دو می‌نشستیم و به این فکر می‌کردیم
که چه تند و سریع هر چیزی می‌تواند تغییر کند،
چه نازک است پوستهٔ یخی که بر‌ آن راه می‌رویم،
افکار ما شاید دعا بودند. امروز دوباره توانستی ببینی،
از خودم می‌پرسم تا کی یادمان می‌ماند شاکر باشیم
پیش از آن که با همدستی خود گم شویم در روزمرگی،
یک روز صبح در پاییزی که می‌آید بیدار می‌شویم
و در شگفت می مانیم از تماشای درختمان که برای نخستین بار
از شاخه‌هایش آویزان است تسبیح شکوفه سیب.
 

ادامه‌ی مطلب

فهرستها

 
فهرستی درست کرده‌ام
از آنچه باید به یادم بماند و فهرستی
از آنچه می‌خواهم از یاد ببرم،
خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم
هر دو یکی هستند.
عشق و آب در یک سو
گلهای کوچکی که می‌شکفند بی عطر،
در سوی دیگر.
به فهرست خرید مادربزرگ می‌ماند:
شیر و کره، لبنیات
در یک‌ سمت
و گوشت سمت دیگر
انگار آنها نباید حتا بر صفحهٔ کاغذ هم
کنار هم قرار بگیرند.
مادرم تکه‌ای کوچک از حاشیهٔ روزنامه می‌برید
و فهرستش را بر آن می‌نوشت
بعد آن را
بر صندلی اتوبوس جا می‌گذاشت
درست همان‌طور که دستمال را بر زمین می‌انداخت
تا کسی آن را پیدا کند، مثل سرنخ،
یک جور داد و ستد بین او
وَ دنیا.
در تمام این لحظات درخت
فهرست بی‌پایان برگها را می‌سازد؛
و آسمان داراییهای ذی‌قیمتش را در باران
فهرست می‌کند. دخترم
از کتابهایی که می‌خواهد بخواند
فهرست بر می‌دارد،
نامشان مثل اسامی غریب پرندگان است
در فهرست زندگی شوهرم.
کسی چه می‌داند شاید خدا هم
فهرستی درست کرده بود
از آنچه می‌خواست در هفت روز بیافریند:
زمین و اقیانوس، آرماتور آسمان
و جایی که بشود
ستاره‌ها را بر آن بست
و بلاخره آدم
که یک روز استراحت کرد
سپس فهرست خودش را ساخت:
سار، آهو و مار.

ادامه‌ی مطلب

چه کارها


بعد از خواندن اخبار زندان ابوغریب
 
 
آنچه قادریم انجام دهیم
همیشه مایه حیرت است
اما نه آنقدر که غافلگیرت ‌کند.
 
در صفحه دیگر روزنامه نوشته
"ستاره‌شناسان شواهد بیشتری یافته‌اند
بر وجود ماده تاریک،" حقیقت است این یا مجاز؟
 
من به آن روستا‌ییان فرانسوی فکر می‌کنم
که جان‌شان، تنها جانشان را، کف دست گرفتند
تا زندگی چند جهود را نجات دهند، و سعی می‌کنم
 
از این شکاف باریک نور
راهی بیابم که روشن است
و از میان این همه تاریکی می‌گذرد.
 

ادامه‌ی مطلب

خوشترین روز جهان

فکر کنم اوایل اردیبهشت بود
زمان یاس و ذغال اخته
زمان وعده ها و وعیدها
که حالا اگر چندتایش هم شکست، شکست.
پدر و مادرم هنوز پرسه می‌زدند
بر پس زمینه، در بخشی از یک چشم انداز،
شبیه خانه‌هایی که در آنها بزرگ شده بودم،
که اگر هم بعدها خراب شدند
که می‌دانم شدند
هنوز باورم نمی‌شود. بچه‌ها خواب بودند
یا بازی می‌کردند، کوچکترینشان
به تازگیِ عطر یاس نوشکفته بود،
از کجا باید می دانستم
ریشه‌های سستی دارد این گل
و می‌شد به سادگی جا به جایش کرد.
حتا نمی‌دانستم که خوشبختم.
دل‌مشغولی‌های من آزردگی‌های خُردی بود
که مثل نمک بر خربزه
تنها میوه را شیرین‌تر می‌کرد.
در خنکای صبح،
بر ایوان می‌نشستیم
و قهوهٔ داغ می‌خوردیم. از پشت اخبار روز،
اعتصابات و جنگهای کوچک، و آتش‌سوزی در جایی،
تاج موهای سیاهت را می‌دیدم
حواسم به بحران ملی نبود
تنها به این فکر می‌کردم
که موهای تو بر شانه‌های لخت من
چه حسی دارد.
اگر کسی درست در آن لحظه دوربین را نگه می‌داشت بعد...
اگر کسی بود که فقط دوربین را نگه می‌داشت
و از من می پرسید: خوشحالی؟
شاید می‌دیدم
چطور صبح بر رنگ بازتابیدهٔ یاسها
می‌درخشد. آره شاید می‌گفتم آره
و فنجانی قهوهٔ داغ به او تعارف می‌کردم.
 

ادامه‌ی مطلب

شاعری

ظهور شاعری جديد مثل روئيدن گلی وحشی‌ست بيرون، ميان هیزم‌‌ها. گلی كه هرگز نام‌اش را در كتاب گل‌ها نديده‌ای نه كسی می‌شناسدش نه رنگ اش را می‌دانند و نه طريق رشدش را. شعرش چون گلی، در سطرهای كاغذ می‌رويد رشد می‌كند از ميان انبوه كاغذهای مچاله، سر بر می‌آورد و عطرش را می‌پراكند بوی مستي بوی رطوبت دريا در روزی مه‌آلود طعم حقيقت و دروغ! كلماتش چه آشنايند همان‌هايی كه بارها و بارها خودت نوشته‌ای اما احساس می‌كني وقتي او قلم به دست مي‌گيرد انگار قلم مويي را برداشته تا حرف‌هايت را نقاشي كند!

ادامه‌ی مطلب