قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: لیزل مولر

بایگانی نویسنده و مترجم: لیزل مولر

لیزل مولر: نقاشی‌های خیالی

  ۱ چگونه آینده را نقاشی کنم باریکه‌ای از افق و پیکر کسی که از پشت دیده می‌شود، و تا ابد نزدیک می‌آید. ۲ چگونه خوشی را نقاشی کنم یک ناگهانی، ثروتی بادآورده، بارش شهاب‌سنگ.  نه، درخت گلی یه یکباره غرق شکوفه، وآن ایستاده زیر درخت ناگهان جامه شکوفه به بر کشیده، و گشته غریبه‌ای چونان زیبا که نتوان بر او دست کشیدن. ۳ چگونه مرگ را نقاشی کنم سفید روی سفید یا سیاه روی سیاه نه زمینه‌ای، نه آدمی، …

ادامه‌ی مطلب

پرسش بی‌پاسخ

اگر من تنها بازمانده قبیله تاسمانی بودم آخرین نفر در جهان که به زبان قبیله‌ام سخن می‌گفتم (درست مثل او) اگر این را می‌دانستم و باور داشتم (آخر چه کسی می‌تواند زبانی رو به زوال را باور کند) و اگر با کشتی مرا به لندن می بردند تا در قفسی نمایش‌ دهند (مثل او) تا جماعت کنجکاو روندگان به موزه و باغ وحش را سرگرم کنم، و اگر در میان تمام این آدمهای خیره که با انگشت مرا به هم …

ادامه‌ی مطلب

برای سیزدهمین تولد

 
 
جنگ و صلح را خوانده‌ای.
حالا نوبت خواهر کری[1] است
که هیچ ربطی به تولستوی ندارد
اما باز هم تأییدی است بر جهان واقعی،
همان صفحات و سطوح قابل پیش‌بینی،
خیابانی که تو را بر خود نگه می‌دارد
پله‌هایی که تو را بالا می‌برند
زمین یخ‌زده که تو را زمین می‌زند
شبهایی که بعد از غروب خورشید آغاز می‌شوند
چهار دور قمری
یک خانه متناهی.
 
دریزر را به تو می‌دهم
هرچند دیگر به او هم
اطمینان ندارم.
تازگی‌ها از درهای شیشه‌ای رد می‌شوم
از پنجره ماشین نگاه می‌کنم و ‌می‌بینم جدولها غیب می‌شوند.
در بزرگراه نمی‌توانم در برابر خروجی‌های اشتباه مقاومت کنم
فرمان در دست کس دیگری است.
شبهای بی‌خواب مثل گزارش‌های‌پلیس رو هم جمع می‌شوند؛
تمام دوستانم طلاق گرفته‌اند.
زبان، رفیق قدیمی‌ام، مرا ترک کرده
کلمات را یا اشتباه به کار می برم یا از نوک زبانم جلوتر نمی‌آیند
حروف صامت بین دندانهای بالا و پایین من
با هم به جنگ مشغولند.
به جای "یار" می‌نویسم "بار"
و به جای "جهان"، "دهان"
می‌نویسم به یاد اوردن
بعد می‌بینم کلاه الف را از سرش انداخته‌ام.
 
قدیمها همیشه راهم را در تاریکی پیدا می‌کردم،
می‌دانستم هر چیز کجاست،
اما شهری که سالها اهلش بوده‌ام
در غیاب من خیابانهایش را جمع کرده است
پشت سر من به تن ساختمانها لباس مبدل پوشانده است
سر شام همسایه‌ام
سرآستینهایش، کف دستانش را برانداز می‌کند
چند جمله حفظ کرده است
اما به زبان من سخن نمی‌گوید
ناگهان می‌فهمم سر این میز هیچ‌کس
به زبان من سخن نمی‌گوید.
 
بنابراین دریزر را به تو می‌دهم
به خاطر مقیاس او در سنجش قطعیت:
میزی که بی تردید چوب بلوط است
گلهای واقعی و خوشبو،
دامنهایی از گوسفند و کرم‌ابریشم
هیچ پارچه‌ ناشناخته‌ای وجود ندارد؛
و زبانی واحد مثل پول
ابزار تبادل که کار می‌کند
جهانی که در پَستی‌اش استوار است،
و در آن گل قابل تبدیل به ملات است و تو بی تردید
می‌دانی از چیست که زخمی شده‌ای.
 
به تو چند اسم می‌گویم مثل ناخنها،
دیوارهایی که مشت تو را تاب بیاورند
درهایی که سخت باز می‌شوند
اما اگر باز شوند راهت می‌دهند
به اتاقهایی که می‌شود آنجا خورشید ناب را نفس کشید.
به تو درختانی می‌دهم که برگهایشان را از دست می‌دهند
درست همان‌طور که می‌دانستی
و بعد باز از نو سبز می‌شوند.
به تو میوه‌ای می‌دهم
که قبلاً گل بود،
ونوس بزرگ در آسمان است
معجزه همیشه جلوی پای تو می‌افتد
هرچند زمین
بر محور خود می‌چرخد.
 
دست کم از اینجا شروع کن.




ادامه‌ی مطلب

مجسمه ها


در پراگ، یا شاید بوداپست
قهرمانان از اسبهایشان بر زمین افتاده اند.
اینجا داستان ژنرالی ست
و اینجا یک کلاه خود، آنجا
دستکشی آهنی هنوز افسار را به دست دارد.
اسبها که زمانی طولانی
زیر این تن های سنگین بی حرکت مانده اند
عادت ندارند به باد به آفتاب
حالا که چکمه ها رفته اند
عادت ندارند به این مهربانی با تهیگاه شان
و چشمهایشان که زمانی طولانی
زیر ابری از مفرغ یا سنگ پنهان بود
آهسته بر شهر خاکستری
بر سنگین ترین خانه ها چشم می گرداند
آرام آرام تکان می خورند اسبها
در شگفتند از این سبکی تازه به دست آمده.
عطر باران در هواست، و خیالی در سر آنها
خیالی از سبز، از سبزه زار.
از پایه های سنگی شان پایین می آیند
تلو تلو می خورند مثل کره اسبی
که اولین قدم اش را بر می دارد.
هیچ کس
اسبان بی سواری که در خیابانهای شهر می روند، نمی بیند
این لحظه آنی ست فراتر از زمان فراتر از مکان
در حاشیه شهر، جایی که آسمان بزرگ می شود
اسبها به خود اعتماد می کنند
به تاخت می روند 
و پشت ردیف درختان بید از نظر پنهان می شوند
درختان بید که جنبش برگهایشان در باد وعده آب می دهد.

برگردان این شعر تقدیم به مجسمه های فقیدمان

ادامه‌ی مطلب

عشق مثل نمک

 
بلورهایش در دست ما
چنان پیچیده است که رمز‌گشایی‌اش ناممکن
 

بی‌لحظه‌ای تردید
وارد دیگ می‌شود

 
بر زمین می‌ریزد، چنان ریز
که بر آن پا می‌گذاریم
 
کمی از آن پشت چشمهای ماست
 
از پیشانی‌مان می‌گریزد
 
در شرابه‌هایی پنهان
در تن خود نگاهش می‌داریم 

سر میز شام، وقتی داریم از تعطیلات و دریا حرف می‌زنیم،
آن را دست به دست می‌دهیم.

ادامه‌ی مطلب