قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: لدو ایوو

بایگانی نویسنده و مترجم: لدو ایوو

لدو ایوو | از ابریق شکسته‌ی داستایوفسکی

برایم اهمیتی ندارد که نام این شاعر لدو ایوو‌ست، و نه آلن گینزبرگ. برای من اهمیتی ندارد که شاعران امروز فارسی، نامش را پیشتر شنیده‌اند یا نه. آنٰچه مهم است، همین لمسی‌ست که از او بر تنم باقی می‌ماند وقتی ترجمه‌اش می‌کنم. لدو ایوو، شاعر بزرگ برزیلی، در سال ۱۹۲۴ میلادی به دنیا آمد و در دسامبر سال ۲۰۱۲ در سویلِ اسپانیا، از دنیا رفت: همان‌سالی که من ساکن مکزیک شدم. لدو، دوست نزدیک آنتونیو گاموندا بود. هروقت با آنتونیو …

ادامه‌ی مطلب

کریستوبال د سیلوای آتش‌نشان | لدو ایوو

روزنامه‌های عصر به سرعت خبر مرگ خوان کریستوبال د سیلوای آتش‌نشان را می‌پراکنند که حین حریق موحش دیروز اتفاق افتاد. او را دیگر در ماشین قرمزش نخواهیم دید کنار پله‌هایی که تا آسمان و آتش می‌رفتند. در شهر می‌یر کسی برای رفیق رفته خواهد گریست. با آتش می‌جنگید او. و خطر را دوست داشت. کودکان را نجات داد، و بر بامی که آوار می‌شد مبهوتِ یک عکس شد. ملاحِ آتش بود. همچنان آن‌جا خواهد ماند در شهر می‌یر، دلداری که …

ادامه‌ی مطلب

اینک این منم | لدو ایوو

اینک این منم کنارِ مزارت. هرمنگادا تا بر جسم فقیر و نابت بگریم که هیچ‌یک از ما تباهی‌اش را ندید. هشیار و عزادار می‌آیند دیگران ولی من مست می‌آیم. هرمنگادا، من مست می‌آیم. و اگر فردا صلیب مزارت را بر خاک، افتاده یافتند نه شب بود هرمنگادا، نه باد. من بودم. می‌خواستم صلیب‌ات را تکیه‌گاه مستی‌ام بگیرم بر خاک افتادم آن‌جا که تو آرام گرفته‌ای پوشیده به گلهای آفتاب‌گردان، غمگنانه هرچند. اینک این منم، کنار مزارت. هرمنگادا تا بر عشق …

ادامه‌ی مطلب

نام‌اش ژوزفا بود | لدو ایوو

نام‌اش ژورفا بود. نه برای این‌که انبه‌های رسیده برایم گرد آورد یا این‌که می‌بایست یک روز بمیرد. می‌دانم که نامش ژوزفا بود. نه برای این‌که در نگاهش واپسین بارقه‌ی شمال‌شرقی را نگه دارد یا این‌که در رود تن بشوید. هنگام کز نامش پرسیدم، به سختی گفت ژوزفا. نه برای این‌که ‌هم‌نامِ سواحل باشد و هم‌نام مدرسه‌ها و از تبار بازار مکاره یا دریا. ‌

ادامه‌ی مطلب

خود را در تو فرو می‌ریزم | لدو ایوو

چون دسته‌ای از پرندگان خود را در تو فرو می‌ریزم. و همه عشق است و همه جادوست، همه قبالاست. تن‌‌ات زیباست چنان چون فروغ خاک، که روز را و شب را، به اعتدال اندازه می‌کند. وصال آسمان‌های میان دو سرپناه، ارتفاع همه چیزی و چمان می‌خزی بر خاک شگرف نامزدی. شب، روز می‌شود چون تو هستی زنانه و کامل میان بازوانم انگار دو عالم همزاد در یک اختر. ‌

ادامه‌ی مطلب

خفاش‌ها مخفی می‌شوند | لدو ایوو

خفاش‌ها لابلای پرده‌های گمرک‌‌خانه مخفی می‌شوند. ولی کجا پنهان شوند آدمیانی که سراسر زندگی‌شان را میان تاریکی می‌گذرانند و به دیوارهای سفید عشق برمی‌خورند؟ خانه‌ی پدری، پر بود از خفاش‌های آویزان مثل چراغ‌های افروخته بر آن ستون‌های کهنه‌ که بام را در مخافت باران نگه می‌داشتند. «این بچه‌ها خون ما رو می‌مکن.» آه می‌کشید پدر. کدامین انسان نخستین سنگ را پرتاب می‌کند بر پستانداری که چون او از خون جانورانِ دیگر جان می‌گیرد (برادرم! برادرم!) و حَیَوانی اجتماعی، که عرق …

ادامه‌ی مطلب

همه‌ی روز | لدو ایوو

همه‌ی روز، دروازه باز می‌ماند ولی شب خودم می‌روم و می‌بندمش. چشم به راهِ هیج مهمان شبانه‌ای نیستم اگر نیست آن طراری که از دیوار رویاها بالا می‌رود. چنان خاموش است شب که میلاد چشمه‌ها را در کوهستان‌ها می‌شنوم. تخت سفیدم چون راه شیری در شب تاریک به چشم‌ام تنگ می‌آید. یک‌تنه تمام فضای عالم را اشغال می‌کنم. دست حواس‌پرتم ستاره‌ای را به زمین می‌اندازد و خفاشی را می‌پراند. ضربان قلبم، جغدها را می‌فریبد که از آب بر می‌خیزند و …

ادامه‌ی مطلب

فقرا سفر می‌کنند | لدو ایوو

فقرا سفر می‌کنند. در ایستگاه‌های اتوبوس مثل غازها، گردن‌هاشان را بالا می‌گیرند تا علامت‌های ماشین‌ها را نگاه کنند. و نگاه‌ِشان از جنسِ نگاهِ کسانی‌‌ست که می‌ترسند چیزی از دست بدهند: کیفی که یک رادیوی قوه‌ای در آن است، یک ژاکت که رنگ سرما دارد به روزی بی‌رویا ساندویچ سوسیسی در کفِ کیف و آفتاب حومه‌، و گرد و خاکِ آن‌ دورترک‌های پل‌های سر راه. میان همهمه‌ی بلندگوها و سر و صدای اتوبوس‌ می‌ترسند سفر از دستشان برود سفری پنهان در …

ادامه‌ی مطلب

هر روز به ماسیو باز‌می‌گردم | لدو ایوو

هر روز به ماسیو باز می‌گردم. می‌آیم در قایق‌های گم‌شده، در قطارهای تشنه، در هواپیماهایی کور که فقط شب‌هنگام فرود می‌آیند. بر دکه‌های سواحل سفید خرچنگ‌ها می‌گذرند. رودهای شکر می‌دود میان سنگ‌های کوچه‌ها، شیرین روان می‌شود از گونی‌های انباشته در آسیابِ نیشکر و خونِ کهنه‌ی کشتگان را عیان می‌کند. به محضِ رسیدن به سمت مسافرخانه می‌روم. در شهری که اجدادِ من در گورستان‌های دریانوردان‌اش آرام می‌گیرند. حالا تنها مجانینِ کودکی‌ام زنده‌اند و چشم به راهِ من‌اند. تمامشان مرا می‌شناسند و …

ادامه‌ی مطلب

جنده‌خانه‌های ماسیو | لدو ایوو

جنده‌خانه‌های ماسیو بر نوجوانی من، نور می‌پاشند. از امتیازهای خاص زندگی‌ام، یکی این است که در اوان جوانی به آن‌ها سرک کشیده‌ام. عصرها که طبق معمول از روبروشان می‌گذشتم، کم و بیش، همیشه وقتی می‌رسیدم که جنده‌ها تازه از حمام در آمده‌بودند، با حجب و حیا بر نرده‌های روبروی دریا لم می‌دادند، تا به کشتی‌ها خیره شوند. عطر یاسمن که از تن سبزه‌شان برمی‌خاست، با دریای مستی‌بخش می‌آمیخت. از آن جنده‌خانه‌ها، یکی، در طبقه‌ی بالای صحنی قدیمی قرار داشت، که …

ادامه‌ی مطلب

باد را دیدم که می‌وزید | لدو ایوو

باد را دیدم که می‌وزید و شب را که فرود می‌آمد. زنجره را دیدم که می‌جهید بر سبزه‌ی لرزان. بسی شگفت‌تر از خاک قدم بر آب نهادم و غنچه را دیدم که گل می‌شود تو گویی صدف‌هایی که زبان می‌گشایند. شب و روز را که یگانه می‌شدند تا تدهین‌ام دهند. و پیوند نور و سایه رویاهایم را  به بر گرفت. مورچه را دیدم که پنهان می‌شود در شکاف میان سنگ‌ها. چنان که پنهان می‌شوند آدمیان میان کلمات. زیبایی جهان پریستار …

ادامه‌ی مطلب

تو انبار ظروف مقدس کلیسا | لدو ایوو

تو انبار ظروف مقدس کلیسا یه موشی زندگی می‌کرد: یه مسیحی بد که همه‌چیو می‌دزدید و فقط احترامِ سنتا اوکاریستیا رو داشت. تو این مکان مقدس یه جای مطمئن قایم می‌شد و حتی اسقف اعظم رخصت دیدارشو نداشت. روزا می‌خوابید و شبا می‌جووید. درست عین خود خدا نامرئی بود. رخ نشون نمی‌داد به دیّاری تو دنیا. پدر روحانی، متصدی کلیسا دم به دم نفرینشو می‌گفتن. هیچ موش‌گیری هیچ خبره‌ای تو این خط و ربط نم‌تونست به دامش بکشونه. از هرچی …

ادامه‌ی مطلب

در شهر ماسیو | لدو ایوو

در شهر ماسیو، در آهن‌فروشی‌ها شب هنوز در کوچه‌های سوزان با آفتابی بلند می‌آید. فرامی‌رسد سکوت دیگربار تا اهالی آلاگون را بی‌قرار کند. به جهان متروک عقرب کنامی خواهد جست و عشق گل خواهد کرد چنان که زبان می‌گشایند بر ماسه‌های دریا صدف‌ها، به دریای سارگاسو. اثاث خانه روی رف می‌لرزد وقتی درها به‌تندی بسته می‌شوند. آچارها، پیچ‌ها و مهره‌ها، هرچه می‌بندد و هرچه می‌گشاید به هم گرد می‌آیند انگار میثاقی از کواکب. و فقط همان‌‌دم است که شب درمی‌آید …

ادامه‌ی مطلب

مجذوب بوی خونِ قاعده‌گیش | لدو ایوو

مجذوبِ بوی خونِ قاعده‌گیش نرّه‌سگانِ مشتاق پیِ ماچه‌سگی را می‌گیرند انگار ملکه‌ای سیاه جسته‌اند. بوش می‌کشند به بی‌حیا حرکتی چنان که می‌شایدش عشق دانست. متظاهرِ رنجوری از تعقیب ماچه‌سگ چنان زنان متهم حاشا می‌کند. میان دو خورشیدی که منظر روز را حد می‌نهند عطر نافذی از حیات در معیتِ اوست. شب‌هنگام، که در حیاط حبس می‌‌شود نرّه‌سگان آن‌طرفِ در می‌مانند، وفادار و تنها. خرناسه‌شان به تاریکی نشانمان می‌دهد که عشق احساسی‌ست عبث، دری‌ست بسته. ‌

ادامه‌ی مطلب