قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: غزل برهانی

بایگانی نویسنده و مترجم: غزل برهانی

غزل برهانی – ایران – اصفهان شاعر اردیبهشت 1360-کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی

می خواهم باران شوم ببارم رویت- روبرت رورابک

می خواهم باران شوم ببارم رویت
بر روی یک گل وحشی
تا باز کنم دلیل تازه ای فرا رویت
همه زنبورهای پیر را متواری کنم
و گرده افشانی کنم در رختخوابت
می خواهم همه مردان جعلی را بترسانم از دور و برت
آنهایی که فقط می توانند جلوی خورشید را بگیرند
آنوقت فقط من و توئیم در مرغزار
خرگوش ها در لانه اند
علف ها مرطوبند و آماده تعظیم
جنگل دمغ و خواب آلوده ست
و در مرغزار
من خم می شوم و به گلبرگ هایت
بوسه ای آبدار می دهم
و همه چیز را به پای تو می ریزم
و می گذارم مادگی ات را در دهانم بریزی
همچنان که شهدت را می مکم
و تقریباً تو را گلچین می کنم
اما دور نمی برمت
فقط تا حدی تو را می کشم
تا بتوانی حس کنی
ترک کردن ریشه هایت را
تا به تو امکان بدهد بچشی و بو بکشی
جهان مرا در آسمان
آنوقت دیگر
تو می توانی از دنیای دون برگردی
با ماوراء
حبابهای روی لبهایم
آنوقت زانوانم را
برای تو می اندازم
برای گلی در باران.







ادامه‌ی مطلب

واریاسیونی بر یک تم از ریلکه (کتاب ساعتها)

روز مقرر
به پیشگاهم آمد
و رویا رو شدم با آسمان،
                              هوا،
                                      نور:
با هستی
که پیش از آن آغازیدن گرفته بود

از بلندای نیمروز
تکیه زد بر شانه ام
چنان که خورده گویی
                           بر پهنای شمشیری

شکوه عطایم نمود
                       و وظیفه
وزش روز طنین افکند
زنگش چون صدای فلز
در منی که چون ناقوسی
                                  بیدارشده
آنچه می شنیدم تمام خودم بود

می گفت و می خواند آنچه را می دانستم
چنین که: من
                       می توانم!

ادامه‌ی مطلب

سرباز

او همان نیزه  ی واژگونی است
که چون پرتاب شده درازکش افتاده
و اکنون خوابیده ست
بی آنکه بتوان بلندش کرد
 
شبنم می آید
غبار و زنگار می آید
و او هنوز آرمیده  ست
جناغی و تیز
چون تیری که خاک را شیار می زند
و اگر دور جهان را
در امتدادش نشانه برویم
چیزی را که ارزش هدف او را داشته باشد
نخواهیم یافت
زیرا شبیه این مردان را
بسیار نزدیک می بینیم
 
ما فراموش می کنیم
گویی در کره ی  زمین
چون سلاحی کاشته شده ایم
و موشک هامان
 همیشه قوس جرقه اش کوتاه است
 
آنها می افتند
آنها علفزار را می شکافند
و از وسط قطع می کنند کمان زمین را
و ضربه می زنند
و تکه پاره می کنند خودشان را
و دچار حس حقارت مان  می کنند
از تماشای یک شاهکار
 نقاشی فلز روی سنگ
 
مسأله، پابندی است
ما همین قدر می دانیم
ماشه جسم را می چکاند
روح را شلیک می کند
به سوی بهترین هدفی که  
تا کنون نشان داده شده است. 

ادامه‌ی مطلب

اولین برف کرهنسون

 

 
به: آلان
 پس این
همان هدیه ای ست که جهان به من داده
(تو به من داده ای)
 
 
 
برف
آرام آرام؛
شکل کاسه می گیرد
در گودال های کم عمق
گهگاه می خوابد بر بستر برکه
و گاهی خودش را جفت می کند
 با شمع های بلند سفیدم
که پشت پنجره ایستاده اند
و در غروب خواهند سوخت
 
وقتی که برف
دارد پر می کند دره هایمان
این چاله های کوچک  را
هیچ دوستی
گذرش هم به آن پایین ها نمی افتد
هیچ کدام از آن همه؛
 در حالی که برنزه بر می گردند از مکزیک
از دشتهای آفتاب سوز کالیفرنیا؛ جام به دوش
 
 همگی پراکنده اند
یا مرده اند یا خفته در سکوت
و یا از هم پاشیده و خراب از جنون
هرجند با همان درخشندگی خیره کننده
در اولین دیدار مشترک
 
و این هم هدیه ی توست
سکوتی سفید
که دارد شکاف های زندگی ام را
پر می کند شاید.
 
 

ادامه‌ی مطلب