قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: شهلا اسماعیل‌زاده (صفحه 2)

بایگانی نویسنده و مترجم: شهلا اسماعیل‌زاده

مقاومت با حرف‌های بزرگ شروع نمی‌شود

مقاومت با حرف‌های بزرگ شروع نمی‌شود
بلکه با کارهای کوچک
مانند خش‌خش آرام طوفان در باغچه
یا گربه‌ای که تلوتلو می‌خورد

مانند رودخانه‌های بزرگ
با سرچشمه‌ی کوچک
در دل جنگلی

مانند حریقی بزرگ
با همان کبریتی که
سیگاری را هم روشن می‌کند

مانند عشق در یک نگاه
و به دل نشستن صدایی که تو را جذب می‌کند

مقاومت با پرسشی از خود
آغاز می‌شود
و سپس همان سوال را از دیگری پرسیدن.

ادامه‌ی مطلب

نوحه

حالا اینجا در امتدادِ آب ممتدِ عمیق
که فکر کردم فکر کردم که تو همیشه اما
که تو همیشه اما

حالا اینجا در امتدادِ آب ممتدِ عمیق
جایی که پشت نیزارها پشت نیزارها خورشید
که فکر کردم که تو همیشه اما همیشه
که همیشه اما چشم‌هایت چشم‌هایت و هوا
همیشه اما چشم‌هایت و هوا
همیشه اما موج‌ها موج‌ها در آب

که همیشه در سکوتِ زنده
که همیشه در سکوتِ زنده، می‌خواهم زندگی کنم
که همیشه اما تو که نیزارهای در باد همیشه اما

در امتدادِ آب ممتدِ عمیق که همیشه اما پوستت
که همبشه اما در بعد از ظهر پوستت
همیشه اما در تابستان در بعد از ظهر پوستت


که همیشه اما نگاهت شکسته خواهد شد
که همیشه از خوشبختی نگاهت شکسته خواهد شد
همیشه اما در بعداز ظهرِ بی‌حرکت

در امتدادِ آب عمیقِ ممتد که فکر کردم
که فکر کردم که تو همیشه اما
که فکر کردم که خوشبختی همیشه اما

که همیشه اما آن روشنایی ثابت در بعد از ظهر
که همیشه اما روشنایی بعد از ظهر شانه‌ی اُخرایی‌ات
شانه‌ی اُخرایی‌ات همیشه در روشنایی بعد از ظهر

که همیشه اما فریادت معلق
همیشه اما جیغ پرنده‌ایت معلق
در بعد از ظهر در تابستان در هوا

که همیشه اما هوای زنده که همیشه اما
همیشه اما آب موج زنان بعد از ظهر پوستت
فکر کردم که همیشه همه چیز اما فکر کردم که هرگز

اینجا در امتداد آب عمیقِ ممتد که هرگز
فکر کردم که همیشه که هرگز که تو هرگز
که هرگز یخبندان که هیچ روزی یخ، آب

اینجا در امتداد آب عمیقِ ممتد فکر کردم هرگز
که برف روزی سروها فکر کردم هرگز
برف هرگز سروها که تو هرگز نه بیشتر.

ادامه‌ی مطلب

مرثیه‌ای برای یک دوست

دوست مرده‌ام
چگونه تو را در واژه‌ها زنده کنم
یک زندگی پر از تردید
و ترس از دستی بر شانه‌هایت
تو هرگز نمی‌دانی با دستی بر شانه‌هایت چه اتفاقی خواهد افتاد
این را جنگ به ما آموخت
بدون گوشت و در گذر زمان
فقط استخوانی

وقتی تو را برای آخرین بار دیدم
کلامی بر زبانت جاری نمی‌شد
اما با چهره‌ات حرف زدی

همسرت گفت
برو کنارش بنشین
و من ناتوان در کنار بستر تو،
دستم را بروی اندام زنده‌ی بزرگت
که هنوز از مرگ چیزی نمی‌دانست انداختم
وداعی که هرگز برای من امکان پذیر نشد.

ادامه‌ی مطلب

شعر

سطرها میل واژه‌ها را دارند
سکوت سفیدی در این میان است
واژه‌ها به سطرها قلاب می‌اندازند
و قانون سطرها می‌آید
سطر می‌خواهد شعر شود
بی‌قانون و پر از عشق، باز
شعر با اشتیاق می‌نگرد
به کارگردانش
که گویی فیلم را زیر فشار می‌سازد.

ادامه‌ی مطلب

وقتی کسی با تو حرف می‌زند

وقتی کسی با تو حرف می‌زند
واژه‌ها به درونت هجوم می‌آورند
من آنها را در تو می‌جویم
در نیمه‌ی شب
در حالیکه بخاری نجوا می‌کند
راحت آنها را می‌یابم، انگار در کنار من
دراز می‌کشند
ای کاش می‌توانستم مثل مودیلیانی(*) نقاشی کنم
تو را بی‌کلام و عریان
که حالا طرحش را کشیده‌ام.


(*) آمادئو مودیلیانی (۱۸۸۴-۱۹۲۰) نقاش و مجسمه ساز برجسته یهودی تبار ایتالیایی که بیشتر کارهای او از اندام عریان زنان با رنگ‌های تند گرم است.

ادامه‌ی مطلب

تیله بازی

به واقع چه خوب است
شعر سرودن!
مثل این تیله در جیب‌ات
که تیله‌ایست
و همچنین چیزی دیگر
و تو حالا کمی پیرتر از آنی
که کسی بخواهد آن‌را از تو بردارد.

از این رو پسربچه‌ها!
شکایت نمی‌کنند
بلکه تیله بازی می‌کنند
و همچنین کاری دیگر.

ادامه‌ی مطلب

حلزون

تمام شبی را با
دوستی رو به مرگ
پریشان بود و هذیان می‌گفت
جسم تنومندش را در آغوش گرفتم
سرش را نوارش کردم

نمی‌خواستم او را ترک کنم
اما هنوز چیزی بود
چیزی از او و من
زندگی
جایی که می‌بایست دنبالش کنم

رد براق حلزونی
بر آسفالت شبانه.

ادامه‌ی مطلب

مرد آتش گرفته

مرد آتش گرفته را دیده‌ای؟
در خبرهای تصویری مرد آتش گرفته را دیده‌ای؟
مرد ویتنامی آتش گرفته را دیده‌ای؟
مردی که با اسلحه آتش‌زا نشانه رفته را دیده‌ای؟
دیده‌ای؟
دیده‌ای که چطور مرد آتش گرفته
نمی‌دانست به کجا باید برود
نمی‌دانست که باید بیافتد یا بیایستد
با این همه آتش بر گرده‌اش
با این همه در موهایش؟
دیده‌ای؟
مرد آتش گرفته را دیده‌ای؟

ادامه‌ی مطلب

من، من، من

من دندان دارم کفش دارم
من دست دارم، پول کمی‌، اما سیگار به اندازه‌ی کافی
من بلیط قطار برقی دارم
در سراسر اروپا دوستانی دارم، در امریکا هم
خانه‌ای ندارم، حالا چه کسی خانه می‌خواهد؟
من اما کلیدهای خانه‌های قبلی‌ام را دارم
در همه‌ی خانه‌ها آنجا که در کتاب‌هایم دراز می‌کشم
کیلومترها خیابان در پوست پاهایم دارم
میلیون‌ها انسان در چشم‌هایم
هزاران چیز برای فکر کردن
از فکر کردن سر درد دارم
ناخن‌هایی کثیف دارم.

ادامه‌ی مطلب

شعری بی‌فایده

اینگونه که راه می‌روی
بیرون از تختخواب، در اتاق
به سوی میز با شانه
هیچگاه هیچ سطری راه نخواهد رفت

اینگونه که حرف می‌زنی
با دندان‌هایت در دهانِ من
و گوش‌هایت بر زبانِ من
هیچگاه هیچ مدادی حرف نخواهد زد

اینگونه که سکوت می‌کنی
با خونِ تو در پشتِ من
از چشمانت بر گردنِ من
هیچگاه هیچ شعری سکوت نخواهد کرد.

ادامه‌ی مطلب

در مه

۱

در خانه ایی که از آن من نبود
با زنی که روزی مال من بود
پیانویی که هیچ کس نمی‌توانست بنوازد
و صورت حساب‌هایی که هیچ کس نمی‌توانست بپردازد

خانه از مه
زن از مه
واژه‌ها از مه
عشق از مه

در مهی...


۲

شب هیچگاه این چنین سیاه نبود
زمین هیچگاه اینچنین مردد
در پس دنده‌های من تکه‌ای از اندوه فرو می‌رود

چه کسی راه‌ها را مسدود می‌کند؟
تو گفتی، من آن‌را می‌دانم
من این کار را کرده‌ام، دشمن راهها

با دستی پر از عشق کشنده
با سری پر از درد گزنده
با قلبی پر از خون سیاه شونده


۳

سال‌هاست در مهی راه می‌روم
در مهی از واژه‌ها و اشاره‌ها
در مهی از درد و تردید
روزی در مهی از بی‌حسی ناپدید خواهم شد


۴

بیا تا آنجا که جا دارد ویسکی بنوشیم
از لیوان یا بطری
مهم این است که به معده برسد

و بعد بگذار به ایستگاه برویم
و به ریل قطار گوش بدهیم
جایی که خطر به سوی تو می‌آید

بشنو، گوش‌های خطرناک ما
به فلز نگران برخورد می‌کنند
شب هیچگاه اینچنین سیاه نبود.


ادامه‌ی مطلب

یک خاطره

شالی ابریشمین، قرمز آتشین بر گردنم
پاکتی انگور در دستم
به عیادت بیمار می‌روم

از دهان رنگ پریده‌ی پدربزرگم
چتربازهای زرد می‌افتند
و آرام در تفدان سفید سقوط می‌کنند

در برابر چشمانش مادربزرگم می‌میرد
در گوشش مادرم زندگی می‌کند
در دستانش، دست من زاده می‌شود.

ادامه‌ی مطلب

بازگشت به شهر

بازگشت به شهر
درخانه ای که تابستان واردِ آن شده بود
نبودن، جایش را به بوی نم و نا داده
گوری بدون مرده
روزنامه‌های مهم رنگ پریده‌اند
نامه‌های تاریخ گذشته
به نظر می‌رسد دوستی مرده و بخاک سپرده شده
حوله‌ها روی زمین شسته نشده
کتابها دوباره روی میز خوانده نشده است

تنها شعر است که تاریخ مصرف ندارد
شعرت هنوز بوی تازگی می‌دهد
دنیا باز می‌شود
نزدیکِ جایی در آن کنج.

ادامه‌ی مطلب

سَر و سِرّ

۱

هنوز بیاد می‌آوری
چطور در آن جشن بزرگ در باغی
که بوی چمن‌های تازه شسته شده را می‌داد
همه‌ی ما رقصیدیم و خندیدیم
شبی روشن از ستاره‌ها بود
ساده، همانطور که گفتی
مثل موزیک جوان بودیم
برای لحظه‌ایی جاودانه شدیم.


۲

شالی که برایت خریدم
از ساتنِ صورتی و سبز
همان شالی که به چشمت زیبا می‌آمد
و می‌خواستی همیشه به گردنت باشد
کسی دیگر بوسیده،
در اتاق هتلی جا گذاشتی.

ادامه‌ی مطلب

حتی فردا

حتی فردا هم زنده‌ام
که لازم نیست تردید کنی
در موها و ناخن‌هایم هنوز زنده‌ام
که بدون قلب رشد می‌کنند

حتی فردا هم زنده‌ام
در کتاب‌های دستمالی شده و جوراب‌های کهنه
که تو آنها را فراموش کرده‌ای
زیر میز در گام‌های اکنون من

حتی فردا هم زنده‌ام
لبخندی بر زبان یک دوست
با نوشته‌های تزیین شده در شناسنامه‌ام
که در لاهه می‌توانی بگیری

حتی فردا هم زنده‌ام
دقیقن مثل امروز
به شهادت اشیا و آدمها
که از من و برای من سوالی است.

ادامه‌ی مطلب