"شهلا اسماعیل‌زاده" tag

سه شعر زمستانی

شعر اول

 

با سرزمین بارانی فراموش‌شده از آبادی به …

پنجاه و ششم: الفبا

 

 

۱

درخت‌های زردالو هستند،درخت‌های زردالو هستند

 

۲

سرخس‌ها …

بیست و سوم: مثل

مثل بارانی نرم

مثل عبور آرام قایقی تفریحی

در بامدادان …

بیست و یکم: در شب لازم نیست

برای سیر کردن از اینجا به آنجا، در شب

لازم …

یافتن واژه‌ها

روتخر کوپلاند در چهام اگوست ۱۹۳۴ در خوور شهری در …

گفتگو

پرسش گرانه به من می‌نگرد

انگار می گوید چرا سکوت …

عزیزم حالا برو در باغ بخواب

 

 

عزیزم حالا برو در باغ بخواب

جاهای خالی …

کاهوی جوان

 

هر چیز را میتوانم تحمل کنم

 

پژمردگی حبوبات

گلهای …

چهره‌ی تو

 

چهره‌ی تو بر آب سرد

 در آن لحظه که …

کلاس خوبلز*

چگونه مثلن میزی

 

 به تابلوی نقاشی تبدیل می‌شود

 …

نوشتن مثل نوشیدن است

نوشتن مثل نوشیدن است

نه سرما نه زمان

نه گرسنگی …

می‌خواهم بدانم از چه رو رودخانه می‌آید و می‌رود/روتخر کوپلاند

 

می‌خواهم بدانم پیش از اینکه من هنوز نبودم

چشم‌انداز …

شعر پنجم:به هنگام زاده‌شدن کودکانم و در حال خواندنِ سیلویا پلات

کیست این پسرک خشمگین

که از شانه‌هایش جیغ زنان بیرون …

چشم انداز با رودخانه خود را بر من می‌گسترانند

چشم انداز با رودخانه خود را بر من می‌گسترانند،
رودخانه …

مثل

مثل بارانی نرم
مثل گذشتن آرام قایقی تفریحی
در بامدادان …

عکس

اگر می‌خواهی بعد‌ها
با دوستانت یا تنها بخندی
حالا باید …

مقاومت با حرف‌های بزرگ شروع نمی‌شود

مقاومت با حرف‌های بزرگ شروع نمی‌شود
بلکه با کارهای کوچک…

نوحه

حالا اینجا در امتدادِ آب ممتدِ عمیق
که فکر کردم …

دوستی

در رابطه‌ی دوستی
تو نباید کارِ زیادی بکنی
همانطور که …

مرثیه‌ای برای یک دوست

دوست مرده‌ام
چگونه تو را در واژه‌ها زنده کنم
یک …

شعر

سطرها میل واژه‌ها را دارند
سکوت سفیدی در این میان …

وقتی کسی با تو حرف می‌زند

وقتی کسی با تو حرف می‌زند
واژه‌ها به درونت هجوم …

تیله بازی

به واقع چه خوب است
شعر سرودن!
مثل این تیله …

حلزون

تمام شبی را با
دوستی رو به مرگ
پریشان بود …

مرد آتش گرفته

مرد آتش گرفته را دیده‌ای؟
در خبرهای تصویری مرد آتش …

من، من، من

من دندان دارم کفش دارم
من دست دارم، پول کمی‌، …

شعری بی‌فایده

اینگونه که راه می‌روی
بیرون از تختخواب، در اتاق
به …

در مه

۱

در خانه ایی که از آن من نبود
با …

یک خاطره

شالی ابریشمین، قرمز آتشین بر گردنم
پاکتی انگور در دستم…

بازگشت به شهر

بازگشت به شهر
درخانه ای که تابستان واردِ آن شده …

سَر و سِرّ

۱

هنوز بیاد می‌آوری
چطور در آن جشن بزرگ در …

حتی فردا

حتی فردا هم زنده‌ام
که لازم نیست تردید کنی
در …

جایگاه

به آرامی ‌در من رشد می‌کند
آن دیگری که درهیچ …

زن کشاورز در ایفیرز

هر روز هنوز
با سنگ قبرش حرف می‌زند
در گورستان …

یکی پرسشی دارد

یکی صدف را نمی‌خورد
یکی دیگر نمی‌رقصد
یکی چهارپایه را …

دختر آنتورپی

شب بود و دیر وقت
نور چراغ باران را می‌گرفت…

چرا گاهی من غمگینم؟

زندگی سرد است
همه‌ی بسترها جمع شده‌اند
ملحفه‌ها یخ زده‌اند…

جزیره

چیزی غم‌انگیز در اندوه است
انگار که خود به تنهایی …

زبان یهودی

پدرم ترانه‌ای را برای من می‌خواند
که مادرش در گذشته …

عیادت بیمار

پدرم ساعت‌ها ، خاموش کنار تختخوابم نشسته بود
وقتی کلاهش …

هر صبح

هر صبح، در فاصله پوشیدن کفش پای چپ و راستش…

دریا

دریا را می‌توانی بشنوی
با دست‌هایت بر گوش‌ات
در صدفی…

گفتن چیزهایی که مهم نیستند به کسی

باران می‌بارد و کسی نیست که بگوید
چقدر خیس‌ام. باران …

روشنایی روز

از به هم ریختگی ملحفه‌ها و
دلشوره‌ی بیدار شدن، پرده‌ها…

Persian Anthology of World Poetry © 2017 تمام حقوق محفوظ است.

تمام حقوق برای خانه‌ی شاعران جهان و مترجمان سایت محفوظ است.