قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: شعرهای می ۶۸ (صفحه 2)

بایگانی نویسنده و مترجم: شعرهای می ۶۸

بازپرسی

چیست این؟ غروب رویاهاست یا طلوع آفتاب؟ چیست این؟ دریاچه است که روی گورها خزیده چتری از حباب زیر پای پل‌هایش کشیده؟ چیستند اینها؟ پلک‌های بسته‌ی من یا ستاره‌هایند که می‌درخشند؟ یک لایه نور زخم به سینه‌ی سایه‌ها زده. چیست این؟ روز است که گم می‌شود یا لب‌های بسته‌ی ما که قفل می‌شوند؟ قفلی‌ست بر لب‌های من که هیچ کلیدی به آن نمی‌خورد. چیست این؟ موج؟ چشمه؟ یا اشک؟ شب آوازی بی‌جان ساز می‌کند. چیست این؟ سنگفرش که از ضربه‌ی …

ادامه‌ی مطلب

هوای موهن جریان‌های مرگ

تند، تند وقتی همه چیز بیگانه‌ست ذهن آرام می‌میرد صدا پیش از آنکه شنیده شود خاموش می‌شود شکل پیش از آنکه هست شود می‌میرد و دیوارها ضخیم‌تر می‌شوند فهم از ما دور می‌شود. تمدن بشری اینگونه دردناک شکل می‌گیرد کسی تنهایی دودآلود و عرق کرده‌ی گل سرخ را نمی‌فهمد گل سرخ جوابی به بازجو نمی‌دهد چیزی بر برگ‌هایش ثبت نشده نه مال کارگر است و نه مال کارفرما فقط گلی‌ست در کارخانه آنجا که پر است از دود و گازهای …

ادامه‌ی مطلب

سپیدار

سپیدار پرچم برافراشته‏ی پرنده‏ها باتوم برق‏دار اعدام گیاه بر رنگ پریدگی دست‏ها. سپیدار سایه‏بان زنده یاور مردان مست هرگز کرنش نمی‏کند. نگاه می‏کند به بازوهای عریان زنانه هزاران هزار بازوان جوانان به خون غلتیده هزاران هزار انگشت قطع شده. ناظری کور و لال ناظری زنده در محله‏هایمان به رنگ بلوغ به بوی تعفن که برگ‏های شکسته‏اش زن و مرد ندارند آی سپیدار کاش می‏توانستی بر آنچه در بلوار سن-میشل گذشت شهادت دهی!  

ادامه‌ی مطلب

مثل روز

بر پیکر غرقه به دود اروپا مثل روز که برمی‏آید بر گذشته یله می‏شویم بر جاده‏هایمان رد چیزهایی‏ست که دیگر وجود ندارند ما تنهای تنها، خلاف جهت آب می‏رویم تا بتوانیم در نفرت آزمند تاریخ بمانیم زیرا که ترجیح می‏دهیم آنچه دستانمان کرده‏اند و آنچه بر آنها رفته است را فراموش کنیم پرده‏ی شب را سوراخ می‏کنیم که بر ما پیچیده مثل بچه‏ها که به بی‏رحمی پای ساقه‏ی گل سنگ می‏زنند دعاها و ناله‏هایمان ناشناخته‏ها را می‏شکافند بر خاکستر زادگاه‏ها …

ادامه‌ی مطلب

سوگند

سرعت بر سرعت می‌افزاید، افزون بر افرون. زمین با رنج دست‌های انسان شخم می‌خورد با ریل‌های پولادی محصور می‌شود خود را به دست انسان می‌سپرد ملخ‌ها جنگل‌ها و مرتع‌ها را کمتر از انسان تخریب می‌کنند بیابان‌ها کمتر از انسان آب می‌نوشند انسانی که می‌زاید. به آغوشت دل نبند که دیر یا زود پر می‌شود برادرم به آنچه می‌کند ایمان دارد من اما می‌دانم که در فاصله‌ی دو مکان ناممکن ما را از هم جدا می‌کند من می‌دانم که ما زمین …

ادامه‌ی مطلب

تاخت

فرمان حمله همین حالا هوم.. فرانسه و سوییس اینو یه اسب انگلیسی بم گفت که به تاخت می‌رفت یک، دو، یا سه ماه پیش نه، نه، اشغال، اشغال هنوز آزاد نشده چی؟ ۱۹۴۴؟ آره، آره می‌دونم، اون وقت دو سالم بود دیگه چیز زیادی یادم نیست امروز چرت می‌گم نه، فرانسه فرانسوی نیست اینو یه شاعر فرانسوی می‌گه به اسم مارتینز که از ۱۵ ژوییه ۱۹۶۶ تو لندن زندگی می‌کنه دیروز می‌خواست تو پاریس ۱۴ ژوییه رو جشن بگیره با …

ادامه‌ی مطلب

نوید

آتش لجام گسیخته زیر پوست شهر می‌دود شعله می‌کشد خشمناک منتشر می‌شود گیجی چرخش چاقوها و درنهایت اعتقاد به احترام به هر عقیده‌ای. نفرینمان کرده‌اند استخوان‌هایمان پیش پایمان افتاده تفاله‌هایمان میوه‌هایی هسته‌هایی ترد، نویدبخش رویش دوباره.  

ادامه‌ی مطلب

مترسک‌های ماسک‌دار

بوی تند گاز اشک‌آور می‌دهد گلی افتاده بر پیاده‌رو کرم شبتاب، در این تاریکی شب‌نما در خواب زمستانی‌اش از یاد رفته. قدرت در دست سطل‌های زباله‌ست یادگار حادثه، در آتش سوخته. چیدمان اینجا درخت است و سنگفرش و ماشین تصادف با ماه می، له شدن، آتش گرفتن زخم بستن به آبپاشی ماشین‌های آتش‌نشانی تازه شدن روز، آتش، رنگ، اسید، سرکه، زباله، خون، دود و خاکستر در گذرگاه‌ها مترسک‌های ماسک‌دار خاکستر می‌شوند.  

ادامه‌ی مطلب

روزی می‌رسد

روزی می‌رسد که دنبال شهر بگردی و پیدایش نکنی دنبال روستا بگردی و پیدایش نکنی جنگل را پیدا نکنی، رود را پیدا نکنی آغوش زنت را پیدا نکنی حتی دنبال خودت بگردی و پیدا نکنی گوش‌هایت را پیدا نکنی چشم‌هایت را پیدا نکنی. هیچ جا نروی، چون تمام راه‌ها به مرگ می‌رسد در جا نمانی چون آنجا مرگ حاضر است. بهتر است جایی مخفی شوی جایی که سربازها نباشند مردم نباشند آزمایشگاه‌ها نباشند کارخانه‌ها نباشند جایی که هیچ کس عجله …

ادامه‌ی مطلب

مرگ پاریس

دانشجو را پلیس پاریس کشته مرد را پلیس پاریس کشته ته کوچه باتوم افتاده فریاد سکوت از خیابان‌ها می‌گذرد این تویی پاریس؟ شهر آرام من، تویی؟ تو را بخاطر تاریخ و مردمانت دوست داشتیم بخاطر باغ‌ها، خانه‌ها، خیابان‌ها تو را بخاطر آزادگی‌ات دوست داشتیم پاریس! هر وقتی که جایی بر زمین به کسی ظلم می‌شد هر وقتی که جایی بر زمین ظالمی پیروز می‌شد مردم به پاریس پناه می‌آوردند چون تو چشم امید بودی پناهگاه بودی، پاریس! شهر باشکوه من، …

ادامه‌ی مطلب

در ساعت ناگزیر

دود غلیظ را دیدم در ساعت ناگزیر خفقان بلندگوها خرد شدن، کتک خوردن، دفن شدن طناب‌های افترا را دیدم پای چوبه‌های دار گردوخاک، سیاهی فریاد مرد نامرئی را دیدم که خودش را می‌زدود. با اینهمه قدرت صدا را دیدم داغی قدم‌ها بر راه خاکستر روفته مهر طغیان و چهره‌ی آرام عشق را دیدم.  

ادامه‌ی مطلب

نوشتنی نیست

می‏فهمی؟ در این غوغایی که همه جا هست نمی‏شود نوشت. یک هفته هست که انفجار آینده را در در نگاه‏ها می‏بینم نوشتن واقعن ممکن نیست. برای فهمیدن التهاب پاریس باید ساعت‏ها راه رفتن بلد بود به هرجا سرک کشیدن و بلعیدن کلمات خواندن تمام دیوار نوشته‏ها در آمفی‏تئاترها اقرارهای تک‏باره و اعلان‏هایی که معلوم نیست کی در کوچه گفته کسی که به رنج خفته بین دعای تشییع کننده‏ها کسی که پول کم آورده نان و شکلات با دیگران شریک شده. …

ادامه‌ی مطلب

رفیق

رفیق، از من می‏پرسی که چرا سنگر می‌سازیم به تو جواب می‏ﺩهم، رفیق: مرگ چون قطاری از خیابان‏ها می‏گذرد در هر تقاطع هزارها سایه از مرگ ما را می‏پایند. نامشان: پول اتم سیاست استثمار بردگی بی‏عدالتی. نشانشان چماق است نیرویی که ما را از هم می‏پاشد. سنگر ما، فریاد اعتراض ماست جنگ ما، نبرد روز است با شب آزادی به کار نوشتن جهد ماست بیا رفیق، به سنگرهای ما ملحق شو خورشید در دستان ما می‏درخشد.  

ادامه‌ی مطلب

آزادی

بابای خوبم تو هرگز چیزی که من هستم نبوده‏ای رنجم را بکاه! گوشت، رواندازها… در آتش می‏سوزم شبیه آتش گرفتن سیگار. باد و گرسنگی، مدام به من می‏گویند که آزادم. آزادم از تو، سرورم.  

ادامه‌ی مطلب