قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: شاعر ناشناس (صفحه 3)

بایگانی نویسنده و مترجم: شاعر ناشناس

تاخت

فرمان حمله همین حالا هوم.. فرانسه و سوییس اینو یه اسب انگلیسی بم گفت که به تاخت می‌رفت یک، دو، یا سه ماه پیش نه، نه، اشغال، اشغال هنوز آزاد نشده چی؟ ۱۹۴۴؟ آره، آره می‌دونم، اون وقت دو سالم بود دیگه چیز زیادی یادم نیست امروز چرت می‌گم نه، فرانسه فرانسوی نیست اینو یه شاعر فرانسوی می‌گه به اسم مارتینز که از ۱۵ ژوییه ۱۹۶۶ تو لندن زندگی می‌کنه دیروز می‌خواست تو پاریس ۱۴ ژوییه رو جشن بگیره با …

ادامه‌ی مطلب

نوید

آتش لجام گسیخته زیر پوست شهر می‌دود شعله می‌کشد خشمناک منتشر می‌شود گیجی چرخش چاقوها و درنهایت اعتقاد به احترام به هر عقیده‌ای. نفرینمان کرده‌اند استخوان‌هایمان پیش پایمان افتاده تفاله‌هایمان میوه‌هایی هسته‌هایی ترد، نویدبخش رویش دوباره.  

ادامه‌ی مطلب

مترسک‌های ماسک‌دار

بوی تند گاز اشک‌آور می‌دهد گلی افتاده بر پیاده‌رو کرم شبتاب، در این تاریکی شب‌نما در خواب زمستانی‌اش از یاد رفته. قدرت در دست سطل‌های زباله‌ست یادگار حادثه، در آتش سوخته. چیدمان اینجا درخت است و سنگفرش و ماشین تصادف با ماه می، له شدن، آتش گرفتن زخم بستن به آبپاشی ماشین‌های آتش‌نشانی تازه شدن روز، آتش، رنگ، اسید، سرکه، زباله، خون، دود و خاکستر در گذرگاه‌ها مترسک‌های ماسک‌دار خاکستر می‌شوند.  

ادامه‌ی مطلب

روزی می‌رسد

روزی می‌رسد که دنبال شهر بگردی و پیدایش نکنی دنبال روستا بگردی و پیدایش نکنی جنگل را پیدا نکنی، رود را پیدا نکنی آغوش زنت را پیدا نکنی حتی دنبال خودت بگردی و پیدا نکنی گوش‌هایت را پیدا نکنی چشم‌هایت را پیدا نکنی. هیچ جا نروی، چون تمام راه‌ها به مرگ می‌رسد در جا نمانی چون آنجا مرگ حاضر است. بهتر است جایی مخفی شوی جایی که سربازها نباشند مردم نباشند آزمایشگاه‌ها نباشند کارخانه‌ها نباشند جایی که هیچ کس عجله …

ادامه‌ی مطلب

مرگ پاریس

دانشجو را پلیس پاریس کشته مرد را پلیس پاریس کشته ته کوچه باتوم افتاده فریاد سکوت از خیابان‌ها می‌گذرد این تویی پاریس؟ شهر آرام من، تویی؟ تو را بخاطر تاریخ و مردمانت دوست داشتیم بخاطر باغ‌ها، خانه‌ها، خیابان‌ها تو را بخاطر آزادگی‌ات دوست داشتیم پاریس! هر وقتی که جایی بر زمین به کسی ظلم می‌شد هر وقتی که جایی بر زمین ظالمی پیروز می‌شد مردم به پاریس پناه می‌آوردند چون تو چشم امید بودی پناهگاه بودی، پاریس! شهر باشکوه من، …

ادامه‌ی مطلب

در ساعت ناگزیر

دود غلیظ را دیدم در ساعت ناگزیر خفقان بلندگوها خرد شدن، کتک خوردن، دفن شدن طناب‌های افترا را دیدم پای چوبه‌های دار گردوخاک، سیاهی فریاد مرد نامرئی را دیدم که خودش را می‌زدود. با اینهمه قدرت صدا را دیدم داغی قدم‌ها بر راه خاکستر روفته مهر طغیان و چهره‌ی آرام عشق را دیدم.  

ادامه‌ی مطلب

دو شعر از آتااوول بهرام اوغلو

 
آتاوول بهرام اوغلو در چاتالجا به دنيا آمد. در دانشكده تاريخ و جغرافياي آنكارا به تحصيل زبان و ادبيات روسي پرداخت. در سال 1982 به خاطر عضويت در انجمن صلح به 10 ماه زندان محكوم شد.
كتابهاي شعر او عبارتند:
ژنرال ارمني(1965)
يك روز حتماً(1971)
اشعار سفر دلتنگي جسارت و اختلاف(1974)
اشعار نه باران....... نه.............(1976)
در محاصره(1978)
داستان مصطفي صبحي(1979)
رباعيات(1980)
در جستجوي يك هموطن خوب(1983)
آوريل گذشته(1987)
تركيه اي سرزمين مغموم من، اي سرزمين زيباي من(1985)
نامه هايي به دخترم(1985)
 
 
 
 
 
 
 
جدايي
مادر اين عشق كيست؟
مادر آن نزديكي، بين دو جان؟
جدايي كي شروع مي شود؟
عشق كي به پايان مي رسد؟ 
 

چون كرمي در درون خويش

پوسيدگي مي بالد و بزرگ مي شود

لحظه اي مي آيد كه در مكان سابق ات ايستاده اي  

با زماني از جنس احساسات بي نظير 

 

 

كودكان به هيچ نژادي تعلق ندارند.

كودكان به هيچ نژادي تعلق ندارند.
اين احساس را اولين بار در غربت تجربه كردم
كودكان به هيچ نژادي تعلق ندارند
چشمان شان از نگراني مشتركي موج مي زند 
با صداي مشتركي گريه دمساز مي كنند 
 
كودكان گلهاي انسانيت ما هستند
خالص ترين گلها، غنچه ترين گلها
 بعضي چون تكه اي روشنايي بور
بعضي چون حبه انگوري سياه 
اي پدرها آنها را فراموش نكنيد
اي مادرها از آنها پرستاري كنيد
 
آن را كه از جنگ و ويراني سخن مي گويد
خاموشش كنيد خاموشش كنيد
 
بگذاريم با عشق بزرگ شوند
چون نهالي خرد ببالند
مال تو مال من مال هيچ كس نيستند
مال همه جهانيان هستند
نورچشم همه انسانيت 
 
اين احساس را اولين بار در غربت تجربه كردم
كودكان به هيچ نژادي تعلق ندارند
كودكان، گلهاي سر سبد انسانيت مايند
و تنها اميد آينده مان
 

 

 

 

 

ادامه‌ی مطلب

نوشتنی نیست

می‏فهمی؟ در این غوغایی که همه جا هست نمی‏شود نوشت. یک هفته هست که انفجار آینده را در در نگاه‏ها می‏بینم نوشتن واقعن ممکن نیست. برای فهمیدن التهاب پاریس باید ساعت‏ها راه رفتن بلد بود به هرجا سرک کشیدن و بلعیدن کلمات خواندن تمام دیوار نوشته‏ها در آمفی‏تئاترها اقرارهای تک‏باره و اعلان‏هایی که معلوم نیست کی در کوچه گفته کسی که به رنج خفته بین دعای تشییع کننده‏ها کسی که پول کم آورده نان و شکلات با دیگران شریک شده. …

ادامه‌ی مطلب

رفیق

رفیق، از من می‏پرسی که چرا سنگر می‌سازیم به تو جواب می‏ﺩهم، رفیق: مرگ چون قطاری از خیابان‏ها می‏گذرد در هر تقاطع هزارها سایه از مرگ ما را می‏پایند. نامشان: پول اتم سیاست استثمار بردگی بی‏عدالتی. نشانشان چماق است نیرویی که ما را از هم می‏پاشد. سنگر ما، فریاد اعتراض ماست جنگ ما، نبرد روز است با شب آزادی به کار نوشتن جهد ماست بیا رفیق، به سنگرهای ما ملحق شو خورشید در دستان ما می‏درخشد.  

ادامه‌ی مطلب

آزادی

بابای خوبم تو هرگز چیزی که من هستم نبوده‏ای رنجم را بکاه! گوشت، رواندازها… در آتش می‏سوزم شبیه آتش گرفتن سیگار. باد و گرسنگی، مدام به من می‏گویند که آزادم. آزادم از تو، سرورم.  

ادامه‌ی مطلب

عضو هیچ حزبی نیستم

عضو هیچ حزبی نیستم. بیست ساله‏ام. دندان درد دارم. سر درد دارم. باتون خورده به سرم، زیاد. دیشب دو یا سه روزنامه‏ی انگلیسی خواندم اثر جوهرهای خشکیده‏ی دژخیمان بود روی تن زیر بیست‏ساله‏ها. روی پیپم پرچم سرخ می‏زنم، در راه پله پرچم سیاه. فلسفه‏ی مارکوس خوانده‏ام. کوهن-بندیت شنیده‏ام، حرف‏های دوگول، حرف‏های حزبی‏ها، حزب‏ها. در تجمع روبروی سفارت فرانسه شرکت کردم از پلیس کتک خوردم، خوب نبود، شرارت‏بار بود. کمدی کروکودیل‏ها نمی‏خواست من از جا بجنبم اسپانیا نروم، پرتقال نروم، یونان …

ادامه‌ی مطلب

صندوق رای

نمایشنامه در پنج پرده I خواهرت کو؟ – پای صندوق رای. II مرد، رای‏اش را در صندوق می‏اندازد. صندوق پر است. III شارل دو گول صندوق‏های رای را از درون قبر می‏پایید. IV بشاشید درون صندوق‏ها. V صندوق رای چیست؟ گوری (زباله‏دانی) کوچک برای رویاهای ما.  

ادامه‌ی مطلب

روزهای می ۱۹۶۸

سلاحی ندارم، جز این قانونی که نمی‏خواهم به آن تن دهم، که فراموش کرده خیابان خانه‏ی من است سلاحی ندارم، جز زندگی‏ام که در هم کوفته شد و مالامال از چهره‏ی قربانیان است سلاحی ندارم جز چشم‏های اشکبارم، در شب‏های سرد ماه می، زیر فشار قوانین. بین دیوارها سرگشته‏ام و دور خود می‏گردم، شعارهای کهنه می‏گویند: زمین حق شماست صدا لهیده‏ام می‏کند حنجره‏ام به درد آغشته اما آتش‏بار است زاده‏ی این تیرگی‏ام از نهایت قلبم آزادی را به فریاد می‏خوانم. …

ادامه‌ی مطلب