قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: شاعر ناشناس (صفحه 2)

بایگانی نویسنده و مترجم: شاعر ناشناس

خشونت و آزادی

پرچم سرخ، پرچم سیاه مرکب سرخ، مرکب سیاه جوهردان خالی نمی‌ماند از جوهر سرخ، جوهر سیاه. زبان سرخ، دست‌های سیاه تیغه‌ی سرخ، چشم‌بند سیاه جوهردان پر است از خون. تن سرخ، تن سیاه تن سوخته، مرده که از آغاز پر خون بود خون سرخ، خون سیاه. کلاه سیاه، باتوم سیاه ترس سیاه، کشتار سرخ خشونت و آزادی. شب سیاه، شب سرخ یک سیاهی و دو سرخ آزادی خشونت‌بار است. مرگ سیاه برای زندگی سرخ زندگی سیاه برای مرگ سرخ سرخ …

ادامه‌ی مطلب

قطع نکن عشق من

الو! الو! قطع نکن عشق من عشق بهاری من، در صبحی پاییزی عشق آفتابی من، در عمق تاریک شب عشق جاری من، از ارتفاع صخره‌های زندگی عشق پرخروش من، بر دهانه‌ی شیپور جنگ الو! الو! قطع نکن عزیزکم خود بهار است که می‌شنوی تالابی منفجر شده، لبه‌ی تیغ ستاره‌ای خیس، در حوضچه‌ی آسمان آسمان تکه‌تکه شده بر موج‌های آب الو! الو! نوک تیز نیزه‌ی رنج را از گلوی روزم بردار می‌خواهم سنگ قبری از رنگین‌کمان بر چهره‌ی خورشید بکشم الو! …

ادامه‌ی مطلب

دریچه‌ها

شعرها دریچه‌های دنیاهای تازه‌اند یا کسی چه می‌داند شاید دریچه‌هایی به گذشته باشند. تو نبودی نه، تو نبودی که به دریچه می‌زدی من نبودم آنکه نگاهت می‌کرد آنکه تو را می‌شنید. در میانه‌ی موج‌های آرام بیگانه‌وار، خزیدیم کنار هم دوست داشتن حرکتی انقلابی نبود چیزی بود شبیه یک بازی قدیمی بعضی‌ها سنگر می‌ساختند کسی مسخره‌شان می‌کرد. من آرام می‌گذشتم.  

ادامه‌ی مطلب

من خائن نیستم

خاطرش از تیر و تفنگ پر بود از خون ماسیده روی رزهای غبار گرفته از خاک تفتان، روی سینه گفت: رفقا من خائن نیستم شلاق باد خورده‌ام و مه‌زده‌ام مردی زخمی اسیر ریشه‌ی درخت‌های نااستوار خاموشی را خاموش خواهم کرد یا به مرگی مقدر تن خواهم داد تاریکی‌ها را روشن خواهم کرد.  

ادامه‌ی مطلب

دم بزن

بندی‌ست سنگفرشی‌ست نقبی‌ست تا هوای آزاد بگذار خنده بتازد ببارد تقدیس شود سرما در مغز استخوان‌ها برررررر آه.. دم بزن، دم بزن که آتش جان بگیرد با خیال پنگوئن‌ها و گلریزه‌ها. چه سروری‌ست به بزم پیانوها رقصیدن جست وخیز کردن چه شادی ژرفی‌ست که تا هر وقت فرصت هست لب‌های هم را ببوسیم، من و تو تا هر وقت که هنوز چیزی از زمین باقی‌ست. آه، خدایا چقدر این زمین زیباست!  

ادامه‌ی مطلب

انباره

گنبد کلیساها را خوب نگاه کنید این‌ها نمادهای قدرت‌های مطلق‌اند انبار بی‌خردی‌ها انفصال‌ها کرختی‌ها شتابزدگی‌ها انجمن گاریچی‌ها بذله‌گویی‌ها و پخمگی‌ها زنان کسالت‌بار گلبرگ‌های خاک گرفته ریش‌های بلند شانه نشده لوده‌های یتیم و خون که صبح‌ها در رگ‌ها به جوش می‌آید.  

ادامه‌ی مطلب

قرمز یعنی ایست

بیچاره سرباز عادت کرده به چراغای قرمز. قرمز یعنی «ایست» خطر! خطر مرگ واسه کسی که از خط قرمز بگذره قرمزی که یعنی «ایست» خطر! خطر مرگ واسه اونایی که بخوان با مردم باشن واسه اونایی که به زناشون خیانت می‌کنن واسه اونایی که دلشون حصیر نمزده‌ی تخت رو نمی‌خواد واسه اونایی که بخوان واسه رفتن به شهر مترو بگیرن از کجا؟ سی سال یه بار از باستیل! واسه اونایی که واقعن زنشون رو دوست دارن اما نمی‌تونن حتی اونو …

ادامه‌ی مطلب

بازپرسی

چیست این؟ غروب رویاهاست یا طلوع آفتاب؟ چیست این؟ دریاچه است که روی گورها خزیده چتری از حباب زیر پای پل‌هایش کشیده؟ چیستند اینها؟ پلک‌های بسته‌ی من یا ستاره‌هایند که می‌درخشند؟ یک لایه نور زخم به سینه‌ی سایه‌ها زده. چیست این؟ روز است که گم می‌شود یا لب‌های بسته‌ی ما که قفل می‌شوند؟ قفلی‌ست بر لب‌های من که هیچ کلیدی به آن نمی‌خورد. چیست این؟ موج؟ چشمه؟ یا اشک؟ شب آوازی بی‌جان ساز می‌کند. چیست این؟ سنگفرش که از ضربه‌ی …

ادامه‌ی مطلب

هوای موهن جریان‌های مرگ

تند، تند وقتی همه چیز بیگانه‌ست ذهن آرام می‌میرد صدا پیش از آنکه شنیده شود خاموش می‌شود شکل پیش از آنکه هست شود می‌میرد و دیوارها ضخیم‌تر می‌شوند فهم از ما دور می‌شود. تمدن بشری اینگونه دردناک شکل می‌گیرد کسی تنهایی دودآلود و عرق کرده‌ی گل سرخ را نمی‌فهمد گل سرخ جوابی به بازجو نمی‌دهد چیزی بر برگ‌هایش ثبت نشده نه مال کارگر است و نه مال کارفرما فقط گلی‌ست در کارخانه آنجا که پر است از دود و گازهای …

ادامه‌ی مطلب

سپیدار

سپیدار پرچم برافراشته‏ی پرنده‏ها باتوم برق‏دار اعدام گیاه بر رنگ پریدگی دست‏ها. سپیدار سایه‏بان زنده یاور مردان مست هرگز کرنش نمی‏کند. نگاه می‏کند به بازوهای عریان زنانه هزاران هزار بازوان جوانان به خون غلتیده هزاران هزار انگشت قطع شده. ناظری کور و لال ناظری زنده در محله‏هایمان به رنگ بلوغ به بوی تعفن که برگ‏های شکسته‏اش زن و مرد ندارند آی سپیدار کاش می‏توانستی بر آنچه در بلوار سن-میشل گذشت شهادت دهی!  

ادامه‌ی مطلب

مثل روز

بر پیکر غرقه به دود اروپا مثل روز که برمی‏آید بر گذشته یله می‏شویم بر جاده‏هایمان رد چیزهایی‏ست که دیگر وجود ندارند ما تنهای تنها، خلاف جهت آب می‏رویم تا بتوانیم در نفرت آزمند تاریخ بمانیم زیرا که ترجیح می‏دهیم آنچه دستانمان کرده‏اند و آنچه بر آنها رفته است را فراموش کنیم پرده‏ی شب را سوراخ می‏کنیم که بر ما پیچیده مثل بچه‏ها که به بی‏رحمی پای ساقه‏ی گل سنگ می‏زنند دعاها و ناله‏هایمان ناشناخته‏ها را می‏شکافند بر خاکستر زادگاه‏ها …

ادامه‌ی مطلب

سوگند

سرعت بر سرعت می‌افزاید، افزون بر افرون. زمین با رنج دست‌های انسان شخم می‌خورد با ریل‌های پولادی محصور می‌شود خود را به دست انسان می‌سپرد ملخ‌ها جنگل‌ها و مرتع‌ها را کمتر از انسان تخریب می‌کنند بیابان‌ها کمتر از انسان آب می‌نوشند انسانی که می‌زاید. به آغوشت دل نبند که دیر یا زود پر می‌شود برادرم به آنچه می‌کند ایمان دارد من اما می‌دانم که در فاصله‌ی دو مکان ناممکن ما را از هم جدا می‌کند من می‌دانم که ما زمین …

ادامه‌ی مطلب