قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: سیلویا پلت

بایگانی نویسنده و مترجم: سیلویا پلت

نامه عاشقانه

توصیف تغییری که در من دادی آسان نیست اگر امروز زنده ام، پیش از آن مرده بودم اما آزاری نمی دیدم از مردگی، به روال معمول ادامه می دادم، مثل سنگی این نبود که مرا فقط کمی تکان دادی یا واداشتی تا چشم کوچک تارم را به دیدن آسمان روشن کنم بی امیدی به درک آبی آن یا ستارگان نه، این نبود، من ماری خفته بودم با سیماچه سنگی سیاهی میان صخره های سیاه در شکاف سپید زمستان بی لذتی، …

ادامه‌ی مطلب

بیم ها

  این دیوار سفیدوجود دارد و بر فراز آن آسمان که خود را می آفریند سبز،بی انتها، غیر قابل لمس فرشتگان در آن شناورندو ستارگان نیز با همه بی تفاوتی شان این ها واسطه های من اند با جهان خورشید بر این دیوار از هم می پاشد و نور چون خون از او می ریزد اینک دیواری خاکستری، چنگالی خون آلود راهی نیست از این ذهن به بیرون ؟ به ستون مهره هایم پا می گذارد و از آنجا به …

ادامه‌ی مطلب

من عمودی‌ام

اما ترجیح می‌دادم افقی باشم من نه درختی‌ام که ریشه‌هایم در خاک باشد و آنقدر مواد معدنی و عشق مادری بمکد که هر فروردین به رنگ برگی در آید نه زیبایی بستر باغی‌ام که آه‌ها را به خود بکشم یا در نقش و نگاری ظاهر شوم غافل از اینکه بزودی پرپر خواهم شد درخت در مقایسه با من جاودان است و گل داوودی کوتاه، اما شگفت انگیز و من در تمنای دوام یکی و جرات آن دیگری‌ام امشب در نور …

ادامه‌ی مطلب

عاشقانه‌ی دختر دیوانه

چشم‌هایم را می بندم و تمام جهان مرده بر زمین می‌افتد پلک می‌گشایم و همه چیز دوباره زاده می‌شود (فکر می‌کنم تو را در ذهنم ساخته بودم) ستارگان در جامه‌های سرخ و آبی والس می‌رقصند و سیاهی مطلق به درون می‌تازد چشمانم را می‌بندم و تمام جهان مرده بر زمین می‌افتد خواب دیدم مرا جادو کرده به رختخواب می‌بردی ماه‌زده برایم ترانه می‌خواندی و دیوانه‌وار مرا می‌بوسیدی (فکر می‌کنم تو را در ذهنم ساخته بودم) خدا از آسمان می‌افتد، آتش …

ادامه‌ی مطلب

آینه

Ken Rosenthal Photograph

نقره ای رنگ و دقیق ام. هیچ تصور قبلی ندارم.

هر چه را که می بینم، بی درنگ می بلعم.

درست همان طور که هست، بی غبار به واسطه ی عشق یا بیزاری.

بی رحم نیستم، فقط راستگویم -

چشم خدایی کوچک، چهار گوش.

اکثر اوقات به دیوار رو به رو می اندیشم.

صورتی رنگ است، با لکّه. مدتی بسیار طولانی به آن نگاه کرده ام

فکر می کنم بخشی از قلب من است. اما تکان می خورد.

صورت ها و تاریکی بارها و بارها ما را جدا می کنند.  

 

حالا یک دریاچه ام. زنی به روی من خم می شود،

امتدادم را برای آن چه او واقعا است می گردد.

بعد رو به سمت آن دروغگویان، شمع ها یا ماه می کند.

پشتش را می بینم، و آن را وفادارانه منعکس می کنم

با اشک ها و یک تکان دست ها پاداشم را می دهد.

برایش با اهمیت هستم. می آید و می رود.

هر صبح چهره ی اوست که جایگزین تاریکی می شود.

در من دخترجوانی را غرق کرده است، و در من پیرزنی

هر روز به سمت او بر می خیزد، مثل یک ماهی ترسناک.

ادامه‌ی مطلب

توت‌فرنگی‌های تلخ

تموم صبح توی مزرعه‌‌ی توت‌فرنگی،
اونا دربارهء روسها حرف‌زدن،
و ما چمپاتمه‌زنون میون ردیفها گوش دادیم.
شنیدیم که سردسته‌ی زنها گفت:
« از‌طریق نقشه بمبارونشون کنین .»
خرمگس‌ها وزوز‌کردن مکث‌کردن و گَزیدن،
و طعم توت فرنگی‌ها غلیظ و ترش شد.
ماری آروم گفت:
«من یه پسره رو دارم،
 اونقدی سن داره که بشه باهاش رفت، هر اتفاقی اگه بیفته... »
آسمون بلند بود و آبی،
دو تا بچه گرگم به‌هوا بازی‌می کردن
و می‌خندیدن توی علفزارهای بلند؛
ناشیانه جست و خیز می‌کردن و می‌دویدن از میون خطوط جاده؛
مزرعه پر بود از مردای جوون آفتاب سوخته،
در حال کج‌بیل ‌زدن به کاهوها و هرس کردن کرفس‌ها.
زن گفت:
«طرحمون تصویب شد،
باید زودتر از اینها بمبارونشون می‌کردیم .»
« این کارو نکنین!»
دخترک،

ادامه‌ی مطلب