قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: رابرت فراست

بایگانی نویسنده و مترجم: رابرت فراست

رابرت فراست | توقف در جنگل در یک عصر برفی

فکر می کنم می دانم  اینجا جنگلِ چه کسی ست اگر چه خانه اش در روستاست مرا نمی بیند که اینجا ایستاده ام و جنگلش را که از برف لبریز می شود نگاه می کنم برای اسب کوچکم شاید عجیب باشد: توقف در در جایی که مزرعه ای نیست بین یک جنگل و یک برکه ی یخ زده در تاریک ترین غروب سال زنگوله ی افسارش را تکان می دهد تا بپرسد آیا اشتباهی پیش آمده؟ تنها صدای دیگری که …

ادامه‌ی مطلب

سرباز

او همان نیزه  ی واژگونی است
که چون پرتاب شده درازکش افتاده
و اکنون خوابیده ست
بی آنکه بتوان بلندش کرد
 
شبنم می آید
غبار و زنگار می آید
و او هنوز آرمیده  ست
جناغی و تیز
چون تیری که خاک را شیار می زند
و اگر دور جهان را
در امتدادش نشانه برویم
چیزی را که ارزش هدف او را داشته باشد
نخواهیم یافت
زیرا شبیه این مردان را
بسیار نزدیک می بینیم
 
ما فراموش می کنیم
گویی در کره ی  زمین
چون سلاحی کاشته شده ایم
و موشک هامان
 همیشه قوس جرقه اش کوتاه است
 
آنها می افتند
آنها علفزار را می شکافند
و از وسط قطع می کنند کمان زمین را
و ضربه می زنند
و تکه پاره می کنند خودشان را
و دچار حس حقارت مان  می کنند
از تماشای یک شاهکار
 نقاشی فلز روی سنگ
 
مسأله، پابندی است
ما همین قدر می دانیم
ماشه جسم را می چکاند
روح را شلیک می کند
به سوی بهترین هدفی که  
تا کنون نشان داده شده است. 

ادامه‌ی مطلب

دمخور شب

من همانم که دمخور شب بوده ام

من در باران پیاده رفته ام – و در باران بازگشته ام

من از دورترین نور شهر گذر کرده ام

 

من غمگین ترین خیابان شهر را نظاره کرده ام

من از کنار پاسبانی مشغول گشت گذشته ام

و بی اشتیاق به توضیح، چشم به زمین دوخته ام

 

من بی حرکت ایستاده ام و صدای پایم را متوقف کرده ام

وقتی از دوردست، فریادی بریده

از خیابانی دیگر، بر فراز خانه ها پیچیده است

 

اما نه برای آنکه به بازگشت بخواندم یا وداعم گوید؛

و باز دورتر، در ارتفاعی غیر زمینی

یک ساعت نورانی در برابر آسمان

 

اعلان می کند که زمان نه درست بوده، نه غلط.

من همانم که دمخور شب بوده ام.

ادامه‌ی مطلب