خانه | بایگانی نویسنده و مترجم: رابرت فراست

بایگانی نویسنده و مترجم: رابرت فراست

راه نرفته |‌ رابرت فراست

دو جاده در جنگلی زرد از هم دور می‌شدند، و دریغا که من نمی‌توانستم هر دو را سفر کنم و من تنها مسافری بودم، دیرزمانی ایستادم و به یکی‌شان تا می‌توانستم، نگریستم تا آن‌جا که جاده در لابه‌لای درخت‌ها و شاخه‌ها خم شده بود؛ پس راه دیگر را برگزیدم، جاده‌ای به زیبایی عادلانه‌ی همان جاده، شاید چیزی بهتر را طلب …

ادامه‌ی مطلب

رابرت فراست | توقف در جنگل در یک عصر برفی

فکر می کنم می دانم  اینجا جنگلِ چه کسی ست اگر چه خانه اش در روستاست مرا نمی بیند که اینجا ایستاده ام و جنگلش را که از برف لبریز می شود نگاه می کنم برای اسب کوچکم شاید عجیب باشد: توقف در در جایی که مزرعه ای نیست بین یک جنگل و یک برکه ی یخ زده در تاریک …

ادامه‌ی مطلب

دمخور شب

من همانم که دمخور شب بوده ام

من در باران پیاده رفته ام – و در باران بازگشته ام

من از دورترین نور شهر گذر کرده ام

 

من غمگین ترین خیابان شهر را نظاره کرده ام

من از کنار پاسبانی مشغول گشت گذشته ام

و بی اشتیاق به توضیح، چشم به زمین دوخته ام

 

من بی حرکت ایستاده ام و صدای پایم را متوقف کرده ام

وقتی از دوردست، فریادی بریده

از خیابانی دیگر، بر فراز خانه ها پیچیده است

 

اما نه برای آنکه به بازگشت بخواندم یا وداعم گوید؛

و باز دورتر، در ارتفاعی غیر زمینی

یک ساعت نورانی در برابر آسمان

 

اعلان می کند که زمان نه درست بوده، نه غلط.

من همانم که دمخور شب بوده ام.

ادامه‌ی مطلب