قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: دنیس لورتوف

بایگانی نویسنده و مترجم: دنیس لورتوف

دنيس لورتوف از بهترين چهره‌های شعر آمريکاست. در سال ۱۹۲۳ در انگلستان زاده‌شد. او در طول جنگ جهانی دوم پرستار بود. در سال ۱۹۴۸ به آمريکا مهاجرت کرد. دنيس در سال ۱۹۹۷ از دنيا رفت.

در ذهن من | دنیس لورتوف

در ذهن من یک زنِ معصوم نشسته است، ساده اما   زیبا، بویِ سیب یا سبزه می‌دهد. بر تن دارد   روپوش یا پیرهن‌خوابی آرمانی، موهایش نرم است و به رنگ قهوه‌ای روشن،   مهربان است و بسیار پاکیزه، بی ذره‌ای خودنمایی- اما هیچ خیالی در سر ندارد. و دختری نیز هست دختر ماه‌زده یاغی   یا پیرزنی، یا هر دو در پیراهنی از اوپال و لته‌های مندرس، پَرهای پرنده   و تافته‌ی پاره، که آوازهای عجیبی می‌داند   اما از مهربان بویی نبرده است.

ادامه‌ی مطلب

واریاسیونی بر یک تم از ریلکه (کتاب ساعتها)

روز مقرر
به پیشگاهم آمد
و رویا رو شدم با آسمان،
                              هوا،
                                      نور:
با هستی
که پیش از آن آغازیدن گرفته بود

از بلندای نیمروز
تکیه زد بر شانه ام
چنان که خورده گویی
                           بر پهنای شمشیری

شکوه عطایم نمود
                       و وظیفه
وزش روز طنین افکند
زنگش چون صدای فلز
در منی که چون ناقوسی
                                  بیدارشده
آنچه می شنیدم تمام خودم بود

می گفت و می خواند آنچه را می دانستم
چنین که: من
                       می توانم!

ادامه‌ی مطلب

ذهن پریشون | دنیس لورتوف


خدایا، تو نه،
غایب منم.
اون اوایل
ایمان یه کیفی داشت که از همه پنهونش می‌کردم
تنهایی می دزدیمش
و می بردمش به جاهای مقدس:
یه نگا به این ور و اون ور و بعد برمی گشتم
زمانی طولانی اسم تو ورد زبونم بود
حالا از هر جا که تو باشی در می رم
گاهی می ایستم
تا به تو فکر کنم، اونوقت ذهنم
یکهو
مثل ماهیای کوچولوی قنات در می ره
می ره پشت سایه ها، پس کورسویی که
یکسره بیتابی می کنه و سرریز می‌شه
رو فرفره آب رودی که در گذره.

حتی برای یه لحظه هم
خودِ من آروم نمی گیره،
همه اش سرگردونه
 ویلونه
ویلون هر جایی که نتونه توش آروم بگیره.  نه، تو نه،
من غایبم.
تو جاری آبی، ماهی و نوری
نبض سایه‌ای،
تو حضور وفاداری که در اون
همه چیز حرکت می کنه و دگرگون می‌شه.
این ذهن پریشون رو اگه می‌شد از رفتن بگیرم
حالا تو قلب این چشمه
رنگ ابی کبودی رو می‌دید که می دونم اونجاست
که می دونم هست

ادامه‌ی مطلب

فصل بهار

چشم سرخ خرگوش
غمگین نیست. دیگر کسی سوار بر کرجی
از روستای طلایی اندوه
عبور نمی‌کند. غروب
روستا را به حال خود رها می‌کند. 
تقصیر هیچ‌کس نیست
اگر پرده‌ها کنار رفته‌اند.
در همه‌جا، همه جا، همه جا
صدای حرکت چرخها، و پیر تر شدن
ساکت‌تر شدن. 
به هیچ‌کس مربوط نیست
اگر در تمام طول شب
سگها پارس می‌کنند به هم، و چشمانشان
سرخ می‌درخشد. 
فضای ممتد تاریکیِ بین‌شان از آن آنهاست
می‌توانند بایستند در دو سویش
و به هم پارس کنند.
خرگوشها نیز دندان نشان می‌دهند
به ماه بهار.

 
 

ادامه‌ی مطلب