قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: دانه زاییج

بایگانی نویسنده و مترجم: دانه زاییج

دانه زاییچ (2005-1929)، شاعر و نمایشنامه نویس بزرگ اسلوونیایی که پدر را در شعله های هجوم نازی ها و دو برادر را در جنگ های پارتیزانی از دست داد. هرچند در سال های بعد، جایگاه خود را به عنوان یکی از پایه گذاران جنبش مدرنیسم در بلوک شرق تثبیت کرد، بارها به دلایل مختلف از سوی حکومت کمونیستی یوگسلاوی آن دوران بازداشت شد. پس از فروپاشی بلوک شرق، از سال 1991 به مدت چهار سال، ریاست کانون نویسندگان اسلوونیایی را به عهده داشت. شارحان آثارش با انواع برچسب های متناقض – از سوررئالیست تا نئو اکسپرسیونیست – به تاویل اشعار و نمایشنامه هایش پرداخته اند

پنجره های گوتیک

1

با من سخن نگو.

خاموش نگه دار زبان دو سرت را.

 

به من نگاه نکن.

دوست ندارم چشمانت را.

به من می نگرند چشمانی از هم جدا.

آرام به سان پنجره های شکسته گوتیک.

 

آنان را  نشانه می رود خورشید.

خورشید خودبین.

شلیک می کند از میانشان

با هزاران پیکان.

 

رخنه می کنند به درونشان ستارگان

در شب های دراز بی صدا

با دشنه های تیز.

به رقص در می آیند نوک های براق تیزشان

در مقابل چشمان درشت بی حرکت.

چهره ماه گشوده:

مثل غاری روشن

دهانش با خمیازه ای

پر از تکان های عظیم قهقهه.

 

قدیسگان مردند

با چهره های دراز نورانی.

باز ایستادند

بال های تیرخورده فرشتگان سپید

بسته شدند چشمان نازک بیدار جهان.

مرگ درخشان سرد

بر سرپنجه شعاع های نور ستارگان.

لغزید به درون خلاء

لودگی ماه مست.

 

به من نگاه نکن.

خیره می شوند به من چشمانی از هم جدا.

نازک. تهی. بیجان.

اندوهبار.

 

2

شباهنگام یاقوت ها درخشیدن می گیرند

بر سینه هایت، ماگدالنا.

دو یاقوت سرخ در زیر حجابی خاکستری.

 

در تاریکی کلیسای جامع.

در نور سپید شمع های خاموش شده.

آن حجاب را بردار.

 

به کناری بیندازش: خِش – خِشِ خشک گناه

در عطر دعاهایت.

با بوسه ای خشک

ستارگان فرو خواهند ریخت

از سرت.

با فورانی زلال

ستارگان خواهند ریخت

از چشمانت به درون دهان گشاده ام.

یاقوت های اندامت

فرو خواهند افتاد در آغوشم.

ماه لیس خواهد زد بالای ران هایت را

با زبان سرخ شهوت.

 

حجابت را بردار، ماگدالنا.

فردا خواهی ایستاد

در نورِ نَم – نَمِ خورشید

برهنه. تحقیر شده.

از آنِ من.

 

3

بازوانی سپید در آسمان.

پاهایی سپید به روی صخره.

قدیسگانی سپید در پنجره هایی بلند.

قدیسگان در نورهایی سرخ.

اندامشان پیچیده در حجابی سرخ.

 

من فرشته ای مرمرینم.

فرشته ای بی ایمان.

پاهایی سپید.

بازوانی سپید.

اندامی پیچیده در کتانی خاکستری.

آن فرشته که قدیسگان را عزیز می دارد.

 

قدیسگان در پشت پنجره برهنه می شوند.

خورشید به پشتشان چشم می دوزد.

زردها. سرخ ها.

قدیسگان به آرامی برهنه می شوند.

اندامشان بخار می شود.

تنها بازوانشان به جای می ماند.

تنها پاهایشان به جای می ماند.

نشانی در آسمان آبی.

تنهایی به روی صخره ای سپید.

صلیبی سیاه در هم می شکند

در چشمان باستانی کلیسای جامع.

 

از دفتر عقرب ها

ادامه‌ی مطلب

این و آن

آن دو با هم راه می روند.

دست در دست هم، جدایی ناپذیر.

یکی تلو تلو می خورد،

دیگری هوایش را دارد.

این یکی سوگند می خورد،

آن یکی ابیاتی نجوا می کند

درون دریایی از اشعار خودش.

این یکی می افتد، آن یکی بر می خیزد

تا از زمین بلندش کند، آرامش کند.

هر از چند گاه، فقط هر از چند گاه آنها ناپدید می شوند،

سپس می درخشند، سپس او از میانشان درخشیدن می گیرد.

اما باز هم از هم جدا می افتند.

این یکی به دور دست می نگرد،

آن یکی هیولاهای درون سرش را می شمارد.

این یکی آرزوهایی شکننده را آرزو می کند.

آن یکی از ترس می لرزد.

آنها در دریاچه ای سیاه شنا می کنند

و لاشه های آماسیده اشان را

در امواج شب سیاه بدن او رها می کنند.

ادامه‌ی مطلب

جلاد

در کدام حفره کدام غار در کدام گنجه کدام اتاق

چشمان نیمه باز هیچ دلیلی ندارند

شب فضای میان رویا و خواب را می رباید

و چه کسی این انعکاس را بر دیوار غار می آویزد

و چه کسی چهره خواب را می لیسد

با زبانی زبر، به سرعت، به ناگاه، به سردی،

چه کسی این پلک ها را دو شقه می کند،

چه کسی راه شنیدن را می بُرد تا صدا چکه کند،

چه کسی با هِن و هِن سنگین حیوانی در اینجا نفس نفس می زند،

چه کسی با پاهای آش و لاش در قعر سکوت گام بر می دارد،

آه که در این راهروی طولانی، یک زندانی را می بینم که تلو تلو می خورد،

آه که در قدم های ناکامش، بدبختی را می بینم

چه کسی از گلویی خراشیده آن آواز خاموش را می خواند

اما دیگر حکم را داده اند و جلاد به پا خاسته است

چه کسی این تصویر جمجمه شکسته را بر دیوار می آویزد

اما دیگر خورشیدی سرد از مرکز این تن تابیدن می گیرد

و جلاد که نامی با خطی بد را بر کاغذ خوانده

دیگر طناب را چرب کرده است

آه که در راهرویی خالی می بینمش بی احساس در انتظار

در مقابل پنجره ای بسته.

ادامه‌ی مطلب

ندای قهوه ای

پاهای سپید روز با گام هایی خاموش می آیند.

می آیند و بیدارشان می کنند.

پس آنان چشمان خواب آلوده اشان را می گشایند،

پس می گشایندشان و می گردند

به دنبال آنچه در خواب گم کرده اند.

هر کدام به دنبال خواهرشان می گردند.

پس در آفتاب به هم می پیوندند.

پس هیچ چیز گم نمی شود.

هیچ چیز تنها نمی ماند.

هیچ چیز جا نمی ماند.

تو بگشای دریاچه چشمانت را به روی من،

تا بتوانم به آسمانت بنگرم،

به پرندگان سپیدت،

تا بتوانم به ندای قهوه ای چشمانت گوش کنم.

ندایی که تو بیدارش می کنی،

ندایی که تو سر می دهی،

و طنینش بر لبان من می شکوفد.

و دهانم از عطر شیرین گل ها پر می شود.

این نور درخشان تر است از آن آتش.

ظهر پایدارتر است و روز ابدی

که تو در گنبدش گام بر می داری.

تو به گل ها عطرشان را می بخشایی.

تو در دستانشان وزن های کامل سپید می ریزی.

تو با آتش گرمت، آتش کلمات را شعله ور می کنی

و بامدادان، نور عشق توست که بر موهای من می تابد.

بر موهایی که هر شب با آن رویم را می پوشانی،

تا چنان بخوابم که انگار در اندام تو خوابیده ام،

که انگار دیگر 1 وجود ندارد،

که فقط تو هستی.

فقط تو در گنبد آبی روز گام بر می داری.

نوری که در تمام اندامت می درخشد،

در اندام من، در تمام استخوان هایم، جریان می یابد.

و من دیگر وجود ندارم.

و تنها تو هستی.

چون تویی زبان من در دهان من.

ادامه‌ی مطلب

توده خاکستر

دیر زمانی آتش در دهانت حمل کردی.

دیر زمانی همانجا پنهانش کردی.

پشت حصار استخوانی دندان ها.

فشرده درون حلقه جادویی سفید لب هایت.

تو می دانی هیچکس نباید بگیرد

رد بوی دود را در دهانت.

پس دهانت را می بندی.

و کلید را پنهان می کنی.

اما آنَک کلمه ای در دهانت احساس می کنی

که طنین می یابد در مغاک سرت.

شروع می کنی به گشتن به دنبال کلید در دهانت.

مدت مدیدی می گردی.

وقتی پیدایش می کنی، قفل از لبانت می گشایی.

سپس به دنبال زبانت می گردی.

اما آنجا نیست.

می خواهی کلمه ای به زبان بیاوری.

اما دهانت پر از خاکستر است.

و به جای کلمه

توده ای خاکستر فرو می غلتد

در حلقوم تیره ات.

پس کلید زنگ زده را دور می اندازی.

و زبانی جدید از خاک می سازی.

زبانی که با کلماتی خاکی سخن می گوید.

 

از دفتر زبان خاک - 1961

ادامه‌ی مطلب

نا گفتنی، نا نوشتنی

نا گفتنی، نا نوشتنی

در بستر راز جهان

 

پیرامون چشمانش،

به ناگاه می آید،

می نوشَدَت،

می چشد چشمانت را،

و تو چشمان او را.

 

لحظه ای منبسط

که پاک می کند هر آنچه بود

خواهد بود

آنچه کرده ای آنچه دیده ای

 

کویری می رسد

زمانی کشدار می رسد

سپس به ناگاه یورش می آورد

خود را پهن می کند

حجابی بر آنچه برگشت ناپذیر است

 

تو می دانی نباید طلبش کنی

نباید نجوایش کنی

می دانی که به قتلش خواهی رساند

نابودش خواهی کرد – کلمه را

 

گفتمش نوشتمش نجوایش کردم

که این یادبودیست از پایان.

 

از دفتر عقرب ها

ادامه‌ی مطلب

کی روشن می کنه راهت رو ؟

کی روشن می کنه راهت رو

تو طول شب؟

وقتی می گذرونی مرداب ها رو

به طرف کدوم نور

بر می گردونی چشمهات رو؟

 

وقتی تو خلاء آویزونی،

زنگ می زنی به کی؟

وقتی اصلا بالش نداری،

تو کجا

سرت رو می ذاری؟

 

کی روشن می کنه راهت رو

تو طول شب؟

تو طول شب؟

به طرف کدوم نور

بر می گردی تو؟

 

شب پر از صداست،

ولی تو می تونی بگی

کدومش ئه درست و راست؟

 

شب پر از نوره،

ولی کدوم نوره

نور چشمای تو؟

 

و کی قلاب میندازه

توی دریای شب

به هوای دهن تو؟

 

کی از نزدیک دنبالت می کنه

وقتی راه خودت رو

می ری تو؟

 

کی روشن می کنه راهت رو

تو طول شب؟

تو طول شب؟

به طرف کدوم نور

بر می گردی تو؟

 

کدوم دندون ها، سفید و هار

از گشنگی و تنهایی

فرو می رن تو گوشت تو؟

 

کی می بره بندها رو؟

چه چاقوی نامرئی و

تیزی، اوه

 

کی روشن می کنه راهت رو

تو طول شب؟

تو طول شب؟

به طرف کدوم نور

بر می گردی تو؟

 

کی می مونه منتظر تو

سر چارراه

نصفه های شب؟

به طرف کدوم نور

بر می گردی تو؟

ادامه‌ی مطلب

افعی ها

 

 

در ساحلی متروک،

در جایی که باد و شن

سخن از ابدیت می گویند،

 

افعی ها بیرون می لغزند

از زیر صخره ها،

سرد و کریه

به قلب من هجوم می آورند،

 

گفتم افعی ها را،

در اشتیاق گرما:

بنوشید خونم را.

خون به هیچ کارم نمی آید.

رودهای شهوت به هیچ کارم نمی آید.

هیچ جایی ندارند که جریان یابند،

پشت سدهای خرد جمع شده اند.

 

و ببلعید قلبم را.

به هیچ کارم نمی آید.

به هیچ کار.

در یخ محو می شود انگار،

به سان ستارگانی گریان

که در رود محو می شوند.

 

ببلعید قلبم را

پس چنبره بزنید

در آن گوی یخی در مغاک سینه ام،

که دیگر نیازی نداشته باشم تماشا کنم

ستارگان گریان را

در آبچاله ها،

تماشا کنم آنها را در اشتیاق جای پاهایی درخشان

به جا مانده

در مخمل فیروزه ای آسمان.

 

ببلعید قلبم را،

سر بکشید خون داغ را،

افعی های سرد کریه.

 

هر کاری مجاز است

در این ساحل متروک؛

در جایی که باد وشن

از ابدیت سخن می گویند،

آدم ناگزیر است قلبش را بیرون بکشد

و به دهان مارهای گرسنه پرتاب کند.

 

از دفتر عقرب ها

ادامه‌ی مطلب

قطره ای بودن

 

قطره ای بودن بر سینه هایت،

قطره براق شفافی بودن

بر پوست تشنه ات،

قطره ای نا آرام بودن

بر سینه های سوزانت،

قطره ای جذب شده بودن بر بدنت.

هیزمی بودن در آتشت،

زبانه ای بودن در آتشت،

آتشی بزرگ بودن

در آتش زندگیت،

سوختن، سوختن، یکسره سوختن،

و خاکستری بودن

منتشر با دم شهوتت،

دیگر هیچ چیز را حس نکردن، هیچ چیز را نخواستن.

تنها در ویرانی، آرامش هست، عشق هست،

تنها در ویرانی، وفاداری بیکرانی هست،

مردگان اند که با آرامشی جاودانی عاشق اند،

آه، که سنگ خارایی بودن

در دشت عشقت.

ادامه‌ی مطلب

کلمات درون باران

باران، مرا از خودم در امان بدار.

بگذار کژ و مژ به سوی خود نیایم،

با این پوست خراب.

در کنار نفرین های زیر زبانم

شیرینی های عسلی

نهفته است.

با لبخندهای گذار سرم،

وعده ها، امیدهای واهی.

این کار را نکن، باران.

 

مگذار به خودم نزدیک شوم.

نه به آن خود در هم شکسته. نه به آن افسرده.

نه به آن خود ترحم انگیز، باران.

 

تو عین با فکر بودنی.

مرا در آرامش قطرات، زندانی می کنی.

قطرات.

گذرگاه ها را غرقه در آب.

چارراه ها را عبور ناپذیر.

 

آنکه درباره اش حرف می زنیم را گیر بینداز،

زیر آب نگهش دار، مگذار فرار کند.

روحش را در کلیسای جامع اشکدنیووچ خرد کن.

بگذار بمیرد. بگذار آب چشم هایش را بگیرد.

سیلابی کلماتش را در رباید.

بگذار پرنده ها و موش ها تکه تکه اش کنند.

با دور نگه داشتن از زندگی، او را از من دور بدار.

ستون میانمان – مرگ.

 

مرا در آب نگه دار، باران.

با آب بپوشان.

از سخن بازم دار.

مرا به درون خودم راه مده، باران.

ادامه‌ی مطلب

خون بها

بهاي همه چيز را مي پردازي.

بهاي همه چيز را مي پردازي.

همين زاده شدن بالاترين بها را دارد.

دسته اي از مرغان مقلد شكار مي كنند

با بيرحمي.

در ساعت استراحت

و در ساعت عصبيت

فرود مي آيند به روي سينه ات

و باج مي خواهند.

تو مي پردازي، و باز مي پردازي.

و چون ديگر پس انداز نداري،

پر مي كشند و مي روند.

بازخريدي در كار انسان نيست.

تو در وجودت چيزي نداري

كه بتواني بپردازي.

زندگيت خون بهاييست كه مي پردازي.

ادامه‌ی مطلب

عقرب ها

تارکان دنیا

 

نور آزارشان می دهد

خوراکشان خاک اره های گرگ و میش

محل حیاتشان برج های کرم-خورده

 

بیخانمان ها

له می شوند در زیر صخره ها

در درزها و ترک ها

صاف از آن وزنی

که به رویشان غلتیده است

 

در زمان هایی که به بالا می جهند، بالا به درون سکوت

بالا، بالا به درون سرما

در زمان هایی که خون سفیدشان

در ترانه ای بیصدا به لرزه در می آید

 

در اوج تنهایی

زیر باران شب

بر می خیزند و فریادی خفه می کشند

 

فریادی دیگر پاسخ می دهد از قلبی دیگر

همسرایی فریادها انباشته می کند

آن اعماق واپاشیده را

در زیر آسمان سیاه

شعله می کشد

و به آرامی فرو می نشیند

 

 

 

آنان با سَمشان زندگی می کنند

 

که قلب خودشان را نشانه رفته است

ادامه‌ی مطلب

خرمن بی حاصل

مادر گفت از جمجمه اش شناختمش

با دندان های سپید زیبایش.

دندان های سپید زیبا

که خاک را گاز می گیرند،

چشمان قهوه ای زیبا

که از خاک پر شده اند،

استخوان های جوان نیرومند

که زمانی دستانی بوده اند،

دستانی که هیچگاه زنی را نوازش نکرده اند.

استخوان های جوان نیرومند

که خاک را نوازش می کنند.

پر از دندان های جوان براقی که در زمین کاشته شده اند.

هر بهار، زمین شکوفه می دهد.

زمین سخت بیرحم

که ما را در آواره های سیاهش فرو می برد.

سخت است مرگ مردان پیر.

اما باز سخت تر است

خرمن چشمان قهوه ای زیبا

چشمانی که هیچگاه زنی برهنه را ندیده اند.

که هیچگاه با لبان زنی بوسیده نشده اند

که نجوا می کند: من از آن تو اَم

(چشمانی که هنوز هیچ چیز را ندیده بوده اند.)

تصور ناپذیر است

خرمن چشمان قهوه ای زیبا،

خرمن بی حاصل زمین سنگدل.

من به یادت می آورم، برادر.

مادرمان از دندان های سپیدت

تو را شناخت.

دندان های سپید جوان تو

خرمن بی حاصل زمین بودند.

ادامه‌ی مطلب

زمان تو

زمانش می رسد وقتی که دیگر زمانی نیست.

گام ها متوقف می شوند، نمی توانند به پیش روند.

چشم ها به خود می نگرند،

با نگاهی پر از عیب جویی.

می گویند مرا کجا آورده ای.

چرا از ترس خشک شده ای.

                        چرا در این سکونِ منجمد

محبوس شده ای.

 

زمانش می رسد، وقتی زمان بیدادگر می شود.

بیرحم.

لب ها یخ زده.

بی تحرک.

و زبان، خشکیده از ادراک،

در فضای خالی حلق

سقوط می کند.

 

زمانش وقتی تو متوقف می شوی.

وقتی به یخ خویشتن خویش مبدل می شوی.

زمان تو.

 

ادامه‌ی مطلب

شعر می سوزد

آتش شعرها را می خواند.

آتش نشان گذاری ها را مشخص می کند.

آتشِ تند با چشمانی سوخته

صفحه ها را با انگشتان شعله ورش ورق می زند.

 

چه کسی ابیاتی را می خواند

که قلم زده شده اند در خاکسترهای گرم.

کلمات جزغاله. هجاهای از هم پاشیده.

حروف وا پیچیده.

 

کله ای آویخته

در زیر پلک های بسته اش بیت می نویسد.

بیصدا از حلقوم دریده

برایمان شعری سیاه می خواند.

 

شعرهای موطلایی با آتشی در میان موهایش می سوزند.

هَزاران بر فراز شهر هَزار می سوزند

با بال هایی مشتعل، با چهچهه ای

جزغاله در منقارشان.

گل های سرخ در باغ های میان دیوارها می سوزند.

روسپیخانه ها می سوزند، ستون های مناره در هم می شکنند.

کلیساها می سوزند.

درون آتش، سوالی سوخته،

شعر چیست؟

 

صفحه ساعت ها می سوزند،

همه به یکباره بر می فروزند.

زمان گذشته، زمان آینده

از شعله های زمان حال بر می جهند.

 

بر این سوال که مرگ چیست،

خون می چکد

از زخم مرگبار نوزاد.

ادامه‌ی مطلب

شیر

از شکاف ها نور می بارد

همه چیز در نسیم صبحگاهی خم می شود

جریانِ سردِ آبِ شبانه فرو می نشیند

دیگر در سکوت، صدای شُر-شُر نمی آید

و فریاد مرگ پرنده ای

که شباهنگام شنیدی

و تمام شب در ذهنت درخشید

اینک رنگ باخته است

 

صدای فواره شیر را می شنوی از پستان گاو

که بر زمین سپید می پاشد

و دیگر در نمی مانی که چه آمد

بر سر آن جیغ درون سرت

در را باز می کنی و خورشید یورش می آورد

بر صورتت

با آبشارهای اشعات و نور سپید

 

بی واهمه گام بر می داری

و جای می گیری در بدنی که از تو فرمان می برد

بدنت همین است

انگار هیچوقت رهایت نمی کند

هیچوقت به تو خیانت نمی کند

ادامه‌ی مطلب