قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: جوزف برادسکی

بایگانی نویسنده و مترجم: جوزف برادسکی

دوازدهم: آهنگ عشق

اگر در حال غرق شدن بودی، برای نجات تو می آمدم، در پتویم می پیچیدم ات و چای داغی برایت می ریختم. اگر داروغه بودم ، دستگیرت می کردم و ترا در سلولی به غل و زنجیر می کشیدم. اگر پرنده بودی، صدایت را ضبط می کردم تا تمام شب به چهچه ی بلند تو گوش کنم. اگر گروهبان بودم تو سربازم می شدی، و جوان، مطمئن ام که مشق نظامی را دوست می داشتی. اگر چینی بودی، زبان ها …

ادامه‌ی مطلب

سونت

ماه ژانویه پر کشیده است

از پنجره های زندان؛

شنیده ام آواز محکومان را در هزارتوی سلول هایشان:

«باز یافته است آزادیش را یکی از برادرانمان.»

هنوز به گوشت می رسد صدای ضعیف آواز زندانیان،

.طنین گام های زندانبانان بی کلام

و تو، خود باز می توانی بخوانی، آرام بخوانی:

«بدرود، ماه ژانویه.»

رو به نور پنجره،

با نفس هایی عمیق هوای گرم را فرو دهی،

و من، غرق اندیشه، بار دیگر به حرکت در می آیم

در راهروها، از واپسین بازجویی

به بازجویی بعدی – به سمت آن سرزمین دوری

که نه ماه مارس می شناسد و نه ماه فوریه.

 

1962

ادامه‌ی مطلب

در کنار پنجره می نشینم

گفتم بازی سرنوشت، بازی هیچ-هیچ است

و چه نیاز به ماهی،

اگر شما خاویار داشته باشید؟

دوره تسلط گوتیک نیز بگذرد

و شما را به وجد آورد –

پس حشیش و کوکایین از برای چه می خواهید؟

در کنار پنجره می نشینم. آن سویش، صنوبری لرزان.

وقتی که عاشق بودم، با تمام وجود عاشق بودم.

اغلب چنین نبود.

 

گفتم جنگل تنها جزئی از درخت است.

چه نیاز به تمام اندام یک دختر،

اگر زانویش را در اختیار داشته باشید؟

بیمار از این گرد وغبارِ برخاسته با ورودِ عصرِ مدرن،

چشمان روس ها بر مناره های کلیساهای استونیایی آرام خواهد گرفت.

در کنار پنجره می نشینم. ظرف ها شسته شده اند.

من اینجا شاد بودم. اما هرگز دوباره نخواهم بود.

 

نوشتم: پیاز گل با وحشت به گل می نگرد

و عشق آن عملیست که فعلی ندارد

صفری که اقلیدس نقطه تلاقی می پنداشتش،

ریاضی نبود – هیچ بودن زمان بود.

در کنار پنجره می نشینم. و چون می نشینم، جوانیم باز می گردد.

گاه لبخند می زنم؛ و گاه تف می اندازم.

 

گفتم که شاید برگ غنچه را نابود کند

آنچه بارور است – چون گلوله ای عمل نکرده –

در خاک شخم زده فرو افتد

گفتم که در کشتزاری هموار، در دشتی بی سایه،

طبیعت دانه درختان می کارد عبث و بی پایه.

در کنار پنجره می نشینم. دستانم را به دور زانوانم حلقه می کنم.

سایه سنگین من تنها همدم خمیده من است.

 

ترانه ام خارج بود، و صدایم در هم شکسته،

اما دست کم، هیچ همسرایی نبود که تا ابد همراهی ام کند.

این سخنان نه پاداشی دارد، نه کسی را مات و مبهوت بر جا می گذارد –

هیچ پایی بر شانه من تکیه ندارد.

در تاریکی، در کنار پنجره می نشینم. همچون قطاری تندرو،

امواج در پس پرده های موجدار کوفته می شوند.

 

 

موضوع ثابت این سال های درجه دو

همین است که با غرور تصدیق می کنم

بهترین ایده هایم درجه دو بوده اند،

و باشد که آینده،

همچون نشان های افتخار من

برای مبارزه ام در برابر خفقان

به حسابشان آورد.

در تاریکی می نشینم. و چه دشوار است که تشخیص دهم

کدام بدتر است: تاریکی درون و یا تاریکی برون.

ادامه‌ی مطلب

یک ترانه

کاش اینجا بودی، عزیز من، ای کاش اینجا بودی
کاش روی مبل نشسته بودی
و من به کنارت می نشستم.
دستمال از آن تو
و اشک از آن من، سرازیر تا به روی چانه ام.
هرچند که می شد 
همه چیز عکس این باشد.

کاش اینجا بودی، عزیز من 
ای کاش اینجا بودی.
کاش در ماشین من بودیم
و تو دنده را عوض می کردی.
خود را در جایی دیگر می یافتیم
در ساحلی ناآشنا.
و یا در کنار هم می رفتیم
به همان پاتوق قدیمی و دیرپا.

کاش اینجا بودی، عزیز من 
ای کاش اینجا بودی.
کاش من از طالع بینی هیچ نمی دانستم
آنگاه که ستاره ها پدیدار می شدند.
آنگاه که ماه قرار می گرفت به روی آب 
که آه می کشید و از این دوش به آن دوش می غلتید.
کاش سکه ای در جیبم مانده بود
تا شماره ات را بگیرم.

کاش اینجا بودی، عزیز من
در همین اقلیم
وقتی در ایوان می نشستم
و آبجویم را مزمزه می کردم.
اینک شب در راهست و خورشید دارد غروب می کند
پسران فریاد می زنند و مرغان دریایی جیغ می کشند.
پس فراموشی را چه سود
اگر مرگ به دنبال آن از راه رسد؟

ادامه‌ی مطلب