قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: تد هیوز

بایگانی نویسنده و مترجم: تد هیوز

تد هیوز در روز ۱۷ اگوست سال ۱۹۳۰ در شهر میتولمروید (Mytholmroyd ) حدود یورک شایر چشم به جهان گشود. مهم ترین اتفاق زندگی‌اش، دیدار با سیلویا پلات، در ۲۶ سالگی به وقوع پیوست. سال ۱۹۷۱ برای اجرای نمایش نامه‌ی ارگاست ( Orghast) که آن را در سال ۱۹۷۰ نوشته بود، به ایران آمد و آن را در دو قسمت به همراه آربی آوانسیان در جشن هنر شیراز اجرا نمود که بسیار هم مورد استقبال قرار گرفت. تد هیوز سرانجام روز چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۱۹۹۸ در حالی مرد که «نامه های میلاد» او در ژانویه ی ۱۹۹۹ برنده‌ی جایزه ی بزرگ «تی.اس.الیوت» شد.

کهنسالی برمی‌خیزد | تد هیوز

خاکسترهای خویش را و زغالها و  چوب‌های نیم‌سوخته را به هم می زند چشمی غبار می شود و می ریزد نیمه گدازان و سخت دوباره ژرف می‌کاود پندارهایی را که به اولین لمس ِ توجه فرومی‌افتند پرتو نوری بر پنجره، چقدر منظم و  یکدست چه تند مثل همیشه، قابِ پنجره چون چوب‌بستی در فضا تا چشم‌ها قراری گیرند تکیه‌گاهی برای تن، تن به شکل عادت معمول جنبشی کوتاه در هوای خاکستری کرخت مانده از یادِ حادثه‌ای محو زنده از پس …

ادامه‌ی مطلب

اولین درس کلاغ

خدا سعی کرد به کلاغ حرف زدن یاد بدهد.

خدا گفت: "عشق، بگو، عشق."

کلاغ با دهان باز خیره نگاه کرد، و کوسه ی سفید با صدا به داخل دریا رفت

و پیچ و تاب خوران رو به پایین حرکت کرد، در حالی که اعماقش را کشف می کرد.

 

خدا گفت: "نه، نه، بگو عشق. حالا سعی کن. عشق."

کلاغ با دهان باز خیره نگاه کرد، و یک مگس، یک مگس تسه تسه، یک پشه

به سرعت به بیرون و به پایین

به سمت عشرتکده های متعددشان حرکت کردند.

 

خدا گفت: "آخرین تلاش. حالا، عشق."

کلاغ لرزید، با دهان باز خیره نگاه کرد، اوغ زد و

سر شگفت انگیزِ بدون بدن انسان

از زمین برآمده شد، با چشم هایی که می چرخیدند،

در حالی که تند و ناشمرده اعتراض می کرد - -

 

و کلاغ دوباره اوغ زد، قبل از این که خدا بتواند او را متوقف کند.

و فرج زن روی گردن مرد افتاد و سفت شد.

آن دو روی علف ها دست و پا می زدند.

خدا سعی کرد آن ها را جدا کند، نفرین کرد، گریست - -

 

کلاغ با احساس گناه به پرواز درآمد.

ادامه‌ی مطلب

تئولوژیِ کلاغ

کلاغ پی برد که خدا دوستش دارد –

در غیر این صورت، او مرده بود.

پس درستی اش اثبات شد.

کلاغ دراز کشید، شگفت زده، با طپش قلبش.

 

و پی برد که خدا گفت کلاغ –

مکاشفه اش تنها چیزی بود که وجود داشت.

 

اما چه چیز سنگ ها را دوست داشت و گفت سنگ؟

به نظر می رسید آن ها هم وجود داشته باشند.

و چه چیز آن سکوت عجیب را به زبان آورد

بعد از این که هیاهوی قارقارش محو شد؟

 

و چه چیز گلوله های ساچمه ای را دوست داشت

که از آن کلاغ های مومیایی شده ی آویزان سرازیر می شد؟

چه چیز سکوت سرب را به زبان آورد؟

 

کلاغ پی برد که دو خدا وجود داشت –

 

یکی بسیار بزرگ تر از دیگری

که به دشمنانش عشق می ورزید

و تمام سلاح ها از آن او بود.

ادامه‌ی مطلب

کلاغ سیاه تر از همیشه

وقتی خدا، بیزار شده از انسان،

رو به سمت آسمان کرد،

و انسان، بیزار شده از خدا،

رو به سمت حوا کرد،

همه چیز از هم پاشیده به نظر می‌رسید.

 

اما کلاغ       کلاغ

کلاغ آن‌ها را به هم میخ کرد،

آسمان و زمین را به هم میخ کرد - -

 

پس انسان گریست، اما با صدای خدا.

و خدا خون ریخت، اما با خون انسان.

 

بعد آسمان و زمین در محل اتصال صدا کرد

که قانقاریایی و متعفن شد - -

ترسی ورای رستگاری.

 

عذاب کاهش نیافت.

 

نه انسان می‌توانست انسان باشد نه خدا می‌توانست خدا باشد.

 

عذاب

 

افزایش یافت.

 

کلاغ

 

پوزخند زد

 

فریاد می‌کشید: «این خلقت من است»،

 

در حالی که پرچم سیاه خود را به اهتزاز درمی‌آورد.

ادامه‌ی مطلب