قالب وردپرس درنا توس
خانه / بایگانی نویسنده و مترجم: تادئوش روژاویچ

بایگانی نویسنده و مترجم: تادئوش روژاویچ

تغییر شکل ها

پسر کوچکم وارد اتاق می شود

و می گوید:

«تو یک لاشخوری

من یک موشم»

کتاب را کنار می گذارم

بال ها و پنجه ها

از درونم رشد می کند

سایه های شومشان

به سرعت به روی دیوار می لغزد

من یک لاشخورم

او یک موش

«تو یک گرگی

من یک بز»

به دور میز به راه می افتم

و یک گرگم

شیشه های پنجره می درخشد

به سان دندان هایی تیز

در تاریکی

در زمانی که او به مادرش پناه می برد

صحیح و سلامت

سرش پنهان در گرمای لباس او

ادامه‌ی مطلب

در میانه زندگی

بعد از پایان دنیا

بعد از مرگ

خود را در میانه زندگی یافتم

خود را آفریدم

زندگی را ساختم

مردم را، جانوران را، مناظر را

 

این یک میز است، چنین می گفتم

این یک میز است

روی میز، نان، چاقو

چاقو برای بریدن نان

مردمان با نان سیر می کنند خود را

 

باید انسان را دوست داشت

شب و روز می آموختم

چه چیز را باید دوست داشت

پاسخ دادم انسان را

 

این یک پنجره است، چنین می گفتم

این یک پنجره است

در آن سوی پنجره، یک باغ

در باغ، درخت سیب را می بینم

درخت سیب شکوفه می دهد

شکوفه ها فرو می افتد

میوه ها شکل می گیرد

می رسد، پدرم سیبی می چیند

آن انسانی که سیبی می چیند

پدر من است

در آستانه در خانه می نشستم

 

آن پیرزن

که با طناب بزی را به دنبال می کشد

ضروری تر است

و ارزشمندتر

از عجایب هفتگانه جهان

هر آنکس که می پندارد و حس می کند

او ضروری نیست

مقصر است در نسل کشی

 

این یک انسان است

این یک درخت، این نان

 

مردمان خود را سیر می کنند تا زندگی کنند

با خود تکرار می کردم

زندگی انسان مهم است

زندگی انسان اهمیت زیادی دارد

ارزش زندگی

فراتر از ارزش هر چیزیست

که انسان ساخته است

انسان گنجی بزرگ است

با سرسختی با خود تکرار می کردم

 

این آب، چنین می گفتم

با دستم امواج را لمس می کردم

و با رود سخن می گفتم

آب، چنین گفتم

آب پاک

این منم

 

انسان با آب سخن گفت

با ماه سخن گفت

با گل ها، با باران

او با زمین سخن گفت

با پرندگان

با آسمان

آسمان خاموش بود

زمین خاموش بود

اگر او صدایی شنیده بود

که جاری می شد

از زمین، از آب، از آسمان

صدای انسانی دیگر بود

ادامه‌ی مطلب

دکان‌های قصابی

آرمان های گلگون

شقه شده

در دکان های قصابی آویخته اند

 

در مغازه ها

نقاب های دلقکان را می فروشند

 

نتایج مبتذل کالبدشکافی

از چهره های ما شکل گرفته است

 

ما که زنده ایم

ما که نجات یافته ایم

چشم دوخته

در حدقه جنگ

ادامه‌ی مطلب

سرگرم کارهای بسیار

سرم گرم کارهای بسیار،

از یاد برده بودم

که آدم باید هم

بمیرد

 

در بی مسئولیتی،

از آن وظیفه غافل بودم

در انجامش اهمال کرده بودم

 

لیک از فردا

اوضاع متفاوت خواهد بود

 

با ریزبینی، مردن آغاز می کنم

با خوش بینی خردمندانه ای

بدون اتلاف هیچ زمانی

ادامه‌ی مطلب

بازگشت

 به ناگهان پنجره باز می شود

و مادر ندا می دهد

که زمان ورود است

 

دیوار دو شقه می شود

،و من با کفش های گل آلود

گام در بهشت می گذارم

 

به سر میز می روم

و سوال ها را

بی ادبانه پاسخ می گویم

 

حال من خوب است

.به حال خود رهایم کنید

،سر در میان دست هایم

.می نشینم و می نشینم

چگونه می توان با آنان

از این راه طولانی و پر پیچ و خم

سخنی گفت؟

 

اینجا در بهشت

مادران شال های سبز می بافند

 

مگس ها وز وز می کنند

 

پدران بعد از شش ساعت کار روزانه

در کنار بخاری چرت می زنند

 

نه...

به یقین با آنان نمی توانم بگویم

که این مردم

قصد دارند گلوی هم را بفشارند

ادامه‌ی مطلب

هراس

 هراس تو بی اندازه است

ماوراییست

هراس من، اندک

کارمندی با یک کیف

 

با پرونده های خدمتی

با پرسشنامه ها

من چه زمان به دنیا آمدم

درآمدم در چه حدود است

چه کارهایی نکرده ام

به چه چیزهایی اعتقاد ندارم

 

من اینجا چه می کنم

چه زمان دست از تظاهر خواهم کشید

آیا تظاهر خواهم کرد

که به جایی دیگر می روم

بعد از این

ادامه‌ی مطلب

ملاقات

 نتوانستم که باز بشناسمش

چون قدم به اینجا گذاشتم.

در همان انتظار طولانی

برای گل آرایی

در گلدانی خالی از ظرافت،

او گفت:

"اینگونه نگاهم نکن"

با دستان زمختم

موهای کوتاهش را نوازش کردم.

او گفت:

موهایم را زده اند"

"ببین چه به روزم آورده اند

باز مثل همیشه

آن رگ آبی آسمانی

در زیر پوست شفاف گردنش

تپیدن گرفت،

آن هنگام که بغضش را فرو خورد.

چرا نگاهش اینگونه خیره مانده بود؟

با صدایی نسبتا بلند گفتم:

"دیگر باید بروم"

و با بغضی فروخورده

ترکش کردم.

ادامه‌ی مطلب

صدا

 آنان یکدیگر را ناقص می کنند

شکنجه می دهند

با سکوت، با کلام

 

انگار که عمری دیگر دارند

برای زیستن

که چنین می کنند

انگار که از یاد برده اند

بدن هایشان

در سراشیب مرگ است

که درون آدم ها

چه آسان خرد می شود

 

بیرحم نسبت به یکدیگر

آنان ضعیف ترند

از جانوران و گیاهان

 

با یک کلمه

آنان را می توان کشت

با یک لبخند

با یک نگاه

ادامه‌ی مطلب

نجات یافته

 من بیست و چهار ساله ام

به مسلخ رانده شدم

نجات یافتم.

 

اینان مترادفانی پوچند:

انسان و حیوان

عشق و نفرت

دوست و دشمن

تاریکی و نور.

 

انسان ها و حیوان ها را به یک شیوه می کشند

من خود دیده ام:

کامیون هایی پر از انسان هایی قطعه – قطعه شده

که نجات نیافته اند.

 

انگاره ها کلماتی بیش نیستند:

فضیلت و جنایت

حقیقت و دروغ

زشتی و زیبایی

شجاعت و بزدلی.

 

فضیلت و جنایت هم وزن یکدیگرند

من خود دیده ام:

در وجود مردی

که هم جنایتکار بود و هم فاضل.

 

آموزگاری می جویم، استادی

که شاید بینایی، شنوایی و گویاییم را باز پس دهد

که شاید برای هر چیزی و هر انگاره ای نامی نو بگذارد

که شاید تاریکی را از نور جدا کند.

 

من بیست و چهار ساله ام

به مسلخ رانده شدم

نجات یافتم.

ادامه‌ی مطلب

کشتار معصومین

 کودکان ضجه می زدند: «مادر!»

«من بچه خوبی بوده ام!»

«اینجا چقدر تاریک است! تاریک!»

 

می توانی آنان را ببینی

که به مسلخ رانده می شوند

می توانی جای پاهای کوچکشان را

در هر جایی ببینی

که به مسلخ رانده می شوند

 

جیب هایشان پر از

تیر کمان سنگی و سنگریزه

و اسب هایی کوچک

که از سیم های خاردار درست شده

 

دشت پهناور

به شکلی هندسی محصور شده

یک درخت از دود سیاه

قائم

یک درخت مرده

رأسش بی ستاره

ادامه‌ی مطلب

سیاه مشقی برای عاشقانه‌ای امروزی

 چون به یقین، سفیدی

بهترین توصیف خود را از طریق خاکستری می یابد

پرنده از طریق سنگ،

گل های آفتابگردان

در ماه دسامبر

 

در عاشقانه های دیروز

تن را توصیف کرده اند

این و آن را توصیف کرده اند

برای نمونه، مژگان را

 

به یقین سرخی

باید از طریق خاکستری توصیف شود،

خورشید از طریق باران،

بته های خشخاش در ماه نوامبر،

لب ها در شباهنگام

 

گویاترین توصیف نان

از آن گرسنگیست

که در بر می گیرد

مرکز چاک خورده مرطوب را،

اندرونی گرم را،

گل های آفتابگردان در شباهنگام را،

سینه ها، شکم، ران های "سیبِل" را

 

توصیف شفاف بهاری آب

توصیف تشنگیست،

توصیف خاکستر،

کویر

که سراب را به ذهن می آورد

و ابرها و درخت ها

در آیینه آب گام می گذارند

 

گرسنگی،

فقدان،

غیبتِ تن

توصیف عشق است،

عاشقانه امروزی ما

ادامه‌ی مطلب